{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت جدید..میگذرد..

سیلام
چویا...
بدون خیلی دوست دارم🗿💔....
دیگه حرفی نیست
بریم...
شروع
.
.
.
ویو یویی :
یویی : خب دیگه باید برید

لونا : تو چی پس ؟


یویی یعنی کرد دنبال دلیل بگرده
یویی:.....ام...آخه منکه پیر شدم بجه شمایید🥲

مانا : بچه خودتی !

یویی : 🗿💔

اصلا انتظار نداشتم ولی یهو لونا دستم رو کشید و منو برد بیرون و مانا هم اون یکی دست رو

یویی : صبر کن-

حرفم توی گلوم خفه شد

کلاهم از روی سرم افتاد

اما قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم...
برگردم و کلاهم رو بردارم...

دیگه فرصت تموم شده...

چشم های میتسویا گشاد شده بودن
انگار نمیتونست صحنه ی رو به روش رو بپذیره

انگار میخواست یک چیزی بگه
ولی نمیتونست

فقط بهم زل زده بود

نمیتونستم تکون بخورم
با چهره ای ترسیده و مضطرب به میتسویا نگاه میکردم
سر جام خشک شده بودم و لبم رو گاز گرفته و فشار میدادم

سکوت سنگینی بود تا لونا شکستش

لونا : چیشده ؟

ولی باز هیچ حرفی رد و بدل نشد

نگاهم رو پایین انداختم
دیگه نمیتونستم به میتسویا نگاه کنم

بالاخره میتسویا چیزی گفت
ولی صداش اینقدر آروم بود که منم به سختی تشخیص داد چی گفت

میتسویا : یویی؟...

سرم رو پایین انداختم
الان...
باید چیکار کنم ؟...

میتسویا :خودتی ؟...

نتونستم حرفی بزنم
فقط به آرومی کمی سرم رو تکون دادم

میتسویا اومد سمتم

میتسویا : سرت رو بلند کن...

یویی نتونستم سرم رو بلند کنم بدنم باهام همراهی نکرد

میتسویا دوباره تکرار کرد : سرت رو بلند کن

اینبار به سختی سرم رو بلند کردم و به چشم هاش نگاه کردم
هنوز توی شوک بود

میتسویا : پس واقعا خودتی...

مانا : داداشی تو...خاله رو میشناسی؟
.
.
.
پایان این پارت •
امیدوارم خوشتون بیاد♡
تا پارت بعد جانه ☆
دیدگاه ها (۱۰)

🤣🤣🤣💔

پارت جدید ..میگذرد..

پارت جدید ..میگذرد..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط