پرواز قوها

" پرواز قوها "

" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۰۷

* پرش زمانی به دو هفته بعد *
ویو راوی
کلی این دو هفته هر کسی به نحوی درگیر بود و وضعیت شهر روز به روز بدتر میشد و هیچکس نمیدونست فردا چه اتفاقی میوفته

تهیونگ که تقریبا هر روز پیگیر وضعیت دنیل بود و سعی میکرد تا از وضعیت دنیل خبری داشته باشه ، از طرفی نورا با وجود تمام نگرانی هاش در تلاش بود تا روحیه اش رو حفظ کنه و با شیرینی فروشی خودشو مشغول کنه

نورا پشت پیشخوان وایستاده بود و شیرینی هایی که به تازگی درست کرده بود رو دونه دونه توی ویترین میذاشت که با صدای باز شدن در سرشو بالا اورد

+سلام خوش اومدید

مشتری : ممنونم ..........امممم نیم کیلو از این شیرینی ها لطف کنین

نورا به شیرینی هایی که مشتری اشاره کرده بود نگاهی انداخت و گفت

+چشم الان میدم خدمتتون

نورا پاکتی رو برداشت و چند تا از شیرینی ها رو توی پاکت گذاشتو بعد پاکت رو روی ترازو گذاشت تا از وزنش مطمئن بشه و در اخر هم پاکت رو تحویل مشتری داد

+ بفرمایید اینم از شیرینی ها

مشتری : ممنونم ازتون .....روزخوش

نورا بعد از اینکه مشتری ازمغازه خارج شد ، روی صندلی نشست و با خودش گفت

+خدای من هنوز ساعت ۱۱ صبحه

همین که حرفش تموم شد در باز شد و لارا وارد مغازه شد

+اعه سلام لارا

× سلام ‌........میتونیم باهم حرف بزنیم ؟

+ اره ، اره بیا بشین اینجا

لارا به جایی که نورا اشاره کرده بود رفت و روی صندلی نشست

× میگم که یه لیوان اب بهم میدی ؟

نورا که متوجه حال بد لارا شده بود ، باشه ای گفت و از جاش بلند شد و به سمت اشپزخونه رفت و بعد از چند دقیقه با لیوان آبی به سمت لارا اومد

+لارا ....اتفاقی افتاده؟

× نه

+مطمئنی؟

لارا در حالی که به لیوان اب خیره شده بود گفت

× اره

+حالت خوبه ؟

لارا دیگه تحمل نکرد و شروع کرد به اشک ریخت

× نه .......نورا حالم بده ......نمیدونم چیکار کنم ، اصلا چرا باید این اتفاقات برای ما میوفتاد .......اون از گرفتن شهرمون ، اونم از که کشته شدن آرتور ............. الانم دستگیری دنیل...........هیچی سرجاش نیست

نورا به لارا نزدیک شد و دستشو رو روی دست لارا گذاشت و گفت

+ لارا ........من مطمئنم همچی خیلی زود درست میشه ..........همچی به حالت قبلی خودش برمیگرده

× به نظرت با کشته شدن آرتور ، مینار به حال قبلی خودش برمیگرده ؟

+نمیدونم ...........حال مینار چطوره؟

× عین قبله .......ولی امروز صبح بیدار شدیم دیدم رفته بازار

نورا تعجبی کرد و گفت

+ بازار چرا ؟

× رفته لباس سفید برامون بخره ...........میگه آرتور دوست نداره بیشتر از دو هفته براش ناراحت بود

+میگم بهتره تو الان بری خونه هم خودت استراح کنی هم اگر مینار اومد تنها نباشه

لارا سری تکون داد و از جاش بلند شد و به طرف در رفت ولی قبل از رفتن گفت

× راستی اومدم بهت بگم امروز عصر بیاین خونه مینار

+ باشه

بعد از اینکه از هم خداحافظی کردن لارا از مغازه خارج شد و نورا به کارهاش رسید تا اینکه .........................
دیدگاه ها (۰)

41partیون‌سوک: «مطمئنی؟»لارا: «آره، اگه مهم بود بده، اگه نه،...

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁷باهم وارد مرکز خرید شدن اول ...

🖤 پشت نیمکت آخر ادامه پارت از ۱۰: «پدری که برگشت...»ناگهان ص...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))Part:19(ویو جونگکوک)(فلش بگ به چند...

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۰

Heir of Light and Darknesspart : 10قبل از اینکه کامل خارج شن...

سم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "26" • • • • • • • • • "ه...

دنیای ما

دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت دوم

یک سگ زیادی ولگرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط