ارث و میراث. پارت ۱
ساعت ۱۲ صبح بود لارا به کافه رفت تا در مورد اسناد و مدارک میراث با وکیلش صحبت کند...
لارا* جونگکوک+ جینی_
* الان باید بعد مرگم چیکار کنم نمی تونم همه ی داراییم رو به این دختر احمق بدم ، که از روی احساسات به بادش بده
وکیل: خب پس فقط یه راه باقی میمونه
* چه راهی؟
وکیل: اگر شما همسر داشته باشید تمام ارث و میراث شما به همسرتون منتقل میشه ولی الان شما همسر ندارین ، فقط باید یک نفر رو پیدا کنید که از اعماق قلبتون دوسش دارین
که در همان زمان حرف زدن لارا و وکیلش جونگکوک تمام حرف های آنها را شنید....
+ ببین این خانمه انگار ارث و میراثش مونده دستش
جک: بس کن به ما چه آخه برگرد جلو
+ انگار شوهرش هم تازه مرده ( با پوزخند )
جک: میخوای چیکار کنی جونگکوک؟
جونگکوک بلند شد و دستش رو روی شونه ی جک گذاشت....
+ من برم پولامو پارو کنم ( باپوزخندی ترسناک)
بعد از اینکه حرفش رو زد رفت طرف میز لارا و وکیلش گفت....
+ سلام بانوی زیبا میتونم شمارتون رو داشته باشم آخه چشماتون دل منو برده
* پیر جون اصلا میدونی من چند سالمه؟
+ شاید ۲۰ ولی اگه نباشه هم سن برای من اصلا مهم نیست
لارا از حرف جونگکوک خنده اش گرفت...
+ حالا شماره نمیدید؟
* شماره نمیدم فردا ساعت ۵ عصر بیا رستوران مرکز سئول
بعد از رفتن جونگکوک وکیل روبه لارا گفت...
وکیل: خانم چوی شما مطمئنید که می خوایین با این پ....
لارا نذاشت حرف وکیل تموم بشه و گفت....
* آره همین پسره میتونه وارث باشه
«گاهی یک آشنایی اتفاقی، نه از روی عشق، بلکه از روی طمع شروع میشود؛ اما سرنوشت همیشه نقشههای خودش را دارد!»
لارا* جونگکوک+ جینی_
* الان باید بعد مرگم چیکار کنم نمی تونم همه ی داراییم رو به این دختر احمق بدم ، که از روی احساسات به بادش بده
وکیل: خب پس فقط یه راه باقی میمونه
* چه راهی؟
وکیل: اگر شما همسر داشته باشید تمام ارث و میراث شما به همسرتون منتقل میشه ولی الان شما همسر ندارین ، فقط باید یک نفر رو پیدا کنید که از اعماق قلبتون دوسش دارین
که در همان زمان حرف زدن لارا و وکیلش جونگکوک تمام حرف های آنها را شنید....
+ ببین این خانمه انگار ارث و میراثش مونده دستش
جک: بس کن به ما چه آخه برگرد جلو
+ انگار شوهرش هم تازه مرده ( با پوزخند )
جک: میخوای چیکار کنی جونگکوک؟
جونگکوک بلند شد و دستش رو روی شونه ی جک گذاشت....
+ من برم پولامو پارو کنم ( باپوزخندی ترسناک)
بعد از اینکه حرفش رو زد رفت طرف میز لارا و وکیلش گفت....
+ سلام بانوی زیبا میتونم شمارتون رو داشته باشم آخه چشماتون دل منو برده
* پیر جون اصلا میدونی من چند سالمه؟
+ شاید ۲۰ ولی اگه نباشه هم سن برای من اصلا مهم نیست
لارا از حرف جونگکوک خنده اش گرفت...
+ حالا شماره نمیدید؟
* شماره نمیدم فردا ساعت ۵ عصر بیا رستوران مرکز سئول
بعد از رفتن جونگکوک وکیل روبه لارا گفت...
وکیل: خانم چوی شما مطمئنید که می خوایین با این پ....
لارا نذاشت حرف وکیل تموم بشه و گفت....
* آره همین پسره میتونه وارث باشه
«گاهی یک آشنایی اتفاقی، نه از روی عشق، بلکه از روی طمع شروع میشود؛ اما سرنوشت همیشه نقشههای خودش را دارد!»
- ۳۰۰
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط