{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قفس سیاه

🖤 قفس سیاه

پارت بیست‌وششم | نامه‌ی مادر

لانا پاکت رو با دست‌های لرزون برداشت.

روی پاکت فقط نوشته بود:

«لانا، دخترم...»

اشک از چشم‌هاش سرازیر شد.

— مامانم زنده‌ست...

جونگکوک کنارش نشست.

— بازش کن.

لانا نامه رو باز کرد.

«اگه این نامه به دستت رسیده، یعنی پدرت بالاخره تو رو پیدا کرده.»

لانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.

ادامه داد:

«من تو رو ترک نکردم. مجبور شدم برم تا زنده بمونی.»

لانا زیر لب گفت:

— چرا؟

در نامه نوشته بود:

«دنیل دنبال تو بود. اما کسی که دستور داد تو رو پیدا کنن، دنیل نبود.»

لانا نفسش بند آمد.

آخر نامه فقط یک جمله بود:

«به هیچ‌کس اعتماد نکن؛ حتی کسی که فکر می‌کنی دوستت دارد.»

لانا به جونگکوک نگاه کرد.

— یعنی تو؟

جونگکوک چیزی نگفت.

همان لحظه گوشی لانا زنگ خورد.

شماره ناشناس.

جواب داد.

صدای یک زن آمد:

— لانا...

چشم‌های لانا گرد شد.

— مامان؟

زن آرام گفت:

— بالاخره صدات رو می‌شنوم، دخترم.

تماس قطع شد.

لانا به جونگکوک نگاه کرد.

— باید بریم سئول.

جونگکوک سر تکون داد.

— می‌ریم.

اما پشت سرشان...

پدر جونگکوک آرام لبخند زد.

او هنوز آنجا بود.

و زیر لب گفت:

— برید...

چون مادرتون منتظرتونه.

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۱)

🖤 پارت ۲۹ | «مردی که مرده بود»لانا به تصویر خیره مانده بود.—...

LESSON

قسمت ۲۷ — «مردی که نباید برگشته باشد» 🖤چراغ‌ها یک‌دفعه روشن ...

🖤 پارت ۴۰ | «انتخاب دوم»لانا به اطراف نگاه کرد.— «بابا! خودت...

پارت ۸ کسی که برگشته

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

🖤 پارت ۴۶ | «آخرین نقشه»پدر لانا لبخند زد.— «بالاخره همه خان...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۸صدای قدم‌های ات و جونگکوک در را...

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای آژ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۹صدای قدم‌ها از طبقه‌ی بالا نزدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط