{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۹

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۹

صدای قدم‌ها از طبقه‌ی بالا نزدیک‌تر می‌شد.

سامان از بی‌سیم فریاد زد:

ـ جونگکوک! چند نفر وارد عمارت شدن!

جونگکوک نامه را داخل جیبش گذاشت.

ـ آرمان، راه خروج دیگه‌ای هست؟

آرمان به انتهای زیرزمین اشاره کرد.

ـ پشت این دیوار یه تونل قدیمیه. به بیرون عمارت می‌رسه.

ات سریع گفت:

ـ پس بریم!

جونگکوک سرش را تکان داد.

ـ اول باید بفهمیم اونا چی می‌خوان.

آرمان گفت:

ـ اونا دنبال همین نامه‌ان.

جونگکوک دستش را روی پاکت گذاشت.

ـ پس بهشون نمی‌دیم.

سه نفری به سمت تونل حرکت کردند.

اما درست قبل از ورود، چراغ‌های زیرزمین روشن شدند.

صدای مردی از بلندگو پیچید:

ـ جونگکوک، نامه رو بذار روی زمین.

جونگکوک ایستاد.

ـ خودت بیا بگیرش.

مرد خندید.

ـ هنوز هم مثل پدرت سرسختی.

ات به جونگکوک نگاه کرد.

ـ همه‌تون یه جمله بیشتر بلد نیستید؟

جونگکوک با وجود شرایط، لبخند کوتاهی زد.

ـ ظاهراً.

ناگهان درِ زیرزمین باز شد.

چند نفر وارد شدند.

سامان و نگهبان‌ها هم از سمت دیگر راهرو رسیدند.

چند لحظه همه‌چیز در سکوت بود.

بعد مردی که پشت ماجرا بود جلو آمد.

آرمان با دیدنش آرام گفت:

ـ بالاخره پیدات کردم...

جونگکوک پرسید:

ـ تو کی هستی؟

مرد جواب داد:

ـ کسی که پدرت سال‌ها پیش شکستش داد.

جونگکوک نامه را بیرون آورد.

ـ دنبال اینی؟

مرد نگاهش را به پاکت دوخت.

ـ دقیقاً.

جونگکوک پاکت را باز کرد.

مرد یک قدم جلو آمد.

ـ بازش نکن!

جونگکوک مکث کرد.

بعد نامه را بیرون کشید.

چشم‌هایش روی اولین خط ثابت ماند.

ات پرسید:

ـ چی نوشته؟

جونگکوک آرام شروع به خواندن کرد:

ـ «اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی آرمان برگشته و دشمن قدیمی ما هم پیداش شده...»

مرد با عصبانیت گفت:

ـ بس کن!

اما جونگکوک ادامه داد:

ـ «و مهم‌تر از همه، باید بدونی کسی که تمام این سال‌ها بهش اعتماد کردی...»

جونگکوک ناگهان ساکت شد.

ات پرسید:

ـ کی؟

جونگکوک سرش را بالا آورد.

نگاهش مستقیم به یکی از افراد حاضر در اتاق بود.

ـ سامان.

همه برگشتند سمت سامان.

سامان با ناباوری گفت:

ـ چی؟

جونگکوک نامه را پایین آورد.

ـ نوشته شده خیانتکار، کسیه که سال‌ها مسئول محافظت از خانواده بوده.

ات آرام گفت:

ـ یعنی...

جونگکوک نگاهش را از سامان برنداشت.

ـ هنوز نمی‌دونم.

سامان یک قدم جلو آمد.

ـ جونگکوک، به خدا من...

ناگهان چراغ‌ها خاموش شدند.

و وقتی دوباره روشن شدند...

سامان ناپدید شده بود.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۶۰ | پایانچراغ‌ها دوباره روشن شدن...

تک‌پارتی تهکوک | «عملیات نجات کیک»جونگکوک با قیافه‌ای کاملاً...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۸صدای قدم‌های ات و جونگکوک در را...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۷جونگکوک دستش را از روی دستگیره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط