سایههای عمارت سیاه — پارت ۵۸
سایههای عمارت سیاه — پارت ۵۸
صدای قدمهای ات و جونگکوک در راهپلهی زیرزمین میپیچید.
هرچه پایینتر میرفتند، هوا سردتر و تاریکتر میشد.
ات به دیوار دست کشید.
ـ چرا حس میکنم اینجا اصلاً جای خوبی نیست؟
جونگکوک جلوتر رفت.
ـ چون نیست.
ـ خیلی دلگرمکننده بود.
به انتهای راهرو رسیدند.
یک درِ آهنی قدیمی روبهرویشان بود.
روی در، همان علامت عجیب حک شده بود که قبلاً در اتاق متروکه دیده بودند.
جونگکوک کلید را داخل قفل کرد.
تق.
در باز شد.
داخل اتاق، چندین جعبه و پرونده روی هم چیده شده بود.
ات یکی از پروندهها را برداشت.
ـ اینا همه دربارهی خانوادهی توئه.
جونگکوک نزدیک شد.
صفحهی اول را باز کرد.
نام پدرش آنجا نوشته شده بود.
اما زیر نام او، یک اسم دیگر هم بود:
«وارث دوم: آرمان»
جونگکوک مات ماند.
ـ پس...
ات ادامه داد:
ـ آرمان برادر پدرت بوده.
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد:
ـ بالاخره پیداش کردید.
هر دو برگشتند.
آرمان در ورودی ایستاده بود.
جونگکوک جلو رفت.
ـ چرا این همه سال مخفی شدی؟
آرمان آرام گفت:
ـ چون پدرت از من خواست.
ـ چرا؟
آرمان به پرونده اشاره کرد.
ـ چون بعد از مرگش، قرار بود این عمارت به تو برسه.
جونگکوک با ناباوری گفت:
ـ پس چرا همه فکر میکردن...
آرمان حرفش را قطع کرد:
ـ چون وصیتنامه هیچوقت پیدا نشد.
ات پرسید:
ـ پس چرا الان برگشتی؟
آرمان نگاهش را به ات دوخت.
ـ چون وصیتنامه بالاخره پیدا شده.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
جونگکوک گفت:
ـ کجاست؟
آرمان لبخند زد.
ـ همینجا.
او به دیوار پشت سرش اشاره کرد.
یکی از سنگها را کنار زد.
محفظهای مخفی نمایان شد.
داخلش یک پاکت قدیمی قرار داشت.
جونگکوک جلو رفت.
پاکت را برداشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«برای پسرم، وقتی حقیقت را پیدا کردی.»
جونگکوک چند لحظه به نوشته خیره ماند.
ات آرام کنارش ایستاد.
ـ بازش کن.
جونگکوک پاکت را باز کرد.
اما قبل از اینکه نامه را بخواند...
صدای انفجار خفیفی از طبقهی بالا شنیده شد.
آرمان با نگرانی گفت:
ـ دیر شده...
جونگکوک برگشت.
ـ چی شده؟
آرمان گفت:
ـ کسی عمارت رو محاصره کرده.
صدای قدمهای ات و جونگکوک در راهپلهی زیرزمین میپیچید.
هرچه پایینتر میرفتند، هوا سردتر و تاریکتر میشد.
ات به دیوار دست کشید.
ـ چرا حس میکنم اینجا اصلاً جای خوبی نیست؟
جونگکوک جلوتر رفت.
ـ چون نیست.
ـ خیلی دلگرمکننده بود.
به انتهای راهرو رسیدند.
یک درِ آهنی قدیمی روبهرویشان بود.
روی در، همان علامت عجیب حک شده بود که قبلاً در اتاق متروکه دیده بودند.
جونگکوک کلید را داخل قفل کرد.
تق.
در باز شد.
داخل اتاق، چندین جعبه و پرونده روی هم چیده شده بود.
ات یکی از پروندهها را برداشت.
ـ اینا همه دربارهی خانوادهی توئه.
جونگکوک نزدیک شد.
صفحهی اول را باز کرد.
نام پدرش آنجا نوشته شده بود.
اما زیر نام او، یک اسم دیگر هم بود:
«وارث دوم: آرمان»
جونگکوک مات ماند.
ـ پس...
ات ادامه داد:
ـ آرمان برادر پدرت بوده.
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد:
ـ بالاخره پیداش کردید.
هر دو برگشتند.
آرمان در ورودی ایستاده بود.
جونگکوک جلو رفت.
ـ چرا این همه سال مخفی شدی؟
آرمان آرام گفت:
ـ چون پدرت از من خواست.
ـ چرا؟
آرمان به پرونده اشاره کرد.
ـ چون بعد از مرگش، قرار بود این عمارت به تو برسه.
جونگکوک با ناباوری گفت:
ـ پس چرا همه فکر میکردن...
آرمان حرفش را قطع کرد:
ـ چون وصیتنامه هیچوقت پیدا نشد.
ات پرسید:
ـ پس چرا الان برگشتی؟
آرمان نگاهش را به ات دوخت.
ـ چون وصیتنامه بالاخره پیدا شده.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
جونگکوک گفت:
ـ کجاست؟
آرمان لبخند زد.
ـ همینجا.
او به دیوار پشت سرش اشاره کرد.
یکی از سنگها را کنار زد.
محفظهای مخفی نمایان شد.
داخلش یک پاکت قدیمی قرار داشت.
جونگکوک جلو رفت.
پاکت را برداشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«برای پسرم، وقتی حقیقت را پیدا کردی.»
جونگکوک چند لحظه به نوشته خیره ماند.
ات آرام کنارش ایستاد.
ـ بازش کن.
جونگکوک پاکت را باز کرد.
اما قبل از اینکه نامه را بخواند...
صدای انفجار خفیفی از طبقهی بالا شنیده شد.
آرمان با نگرانی گفت:
ـ دیر شده...
جونگکوک برگشت.
ـ چی شده؟
آرمان گفت:
ـ کسی عمارت رو محاصره کرده.
- ۶۲
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط