{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت ۲۹ | «مردی که مرده بود»

🖤 پارت ۲۹ | «مردی که مرده بود»

لانا به تصویر خیره مانده بود.

— «بابام...؟»

تهیونگ نزدیک مانیتور شد.

— «ولی همه گفتن سه سال پیش مرده.»

کوک با دقت به تصویر نگاه کرد.

— «نه... مرگش هیچ‌وقت تأیید نشد.»

لانا با عصبانیت برگشت.

— «تو اینو می‌دونستی؟!»

کوک:

— «نه. این اولین باره می‌بینمش.»

ناگهان تصویر تغییر کرد.

پدر لانا جلوی دوربین ایستاده بود.

صدایش ضبط‌شده و آرام بود:

— «اگر این پیام رو می‌بینید، یعنی لانا هنوز زنده‌ست.»

لانا نفسش بند آمد.

— «چرا اسم منو آورده؟»

پدرش ادامه داد:

— «دخترم... به هیچ‌کس اعتماد نکن.»

تصویر قطع شد.

همان لحظه چراغ‌های اتاق خاموش شدند.

صدای قدم‌هایی از پشت در آمد.

تهیونگ آرام گفت:

— «ما تنها نیستیم...»

دستگیره در تکان خورد.

کوک جلوی لانا ایستاد.

در باز شد...

اما پشت آن هیچ‌کس نبود.

فقط یک پاکت روی زمین افتاده بود.

روی پاکت نوشته شده بود:

«برای لانا.»
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۳۰ | «نامه»لانا پاکت را برداشت.داخلش فقط یک کاغذ بود....

🖤 پارت ۳۱ | «قرار»نیمه‌شب.سه نفر جلوی ساختمانی متروکه ایستاد...

🖤 پارت ۲۸ | «یک قدم تا حقیقت»لانا کاغذ را محکم در دستش گرفت....

🖤 پارت ۲۷ | «حقیقت»لانا جلوی در ایستاد.داخل اتاق تاریک بود.ر...

🖤 پارت ۱۸ | «اتاق خالی»صدای قدم‌ها از طبقه بالا می‌آمد.کوک ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط