در جست و جوی عشق ۲
c² p⁷:
کنجی گفت:
_باید در طول همون چند روز، مراسم عروسی بگیریم و بامن ازدواج کنی! رسما با من باشی نه پارک!
دخترک حالت چهره اش تغییر کرد. رنگ صورتش به کلی عوض شد! درسته! او جیمین را دوست داشت!
نمیخواست به او خیانت کند. او ملکه بود و قطعا الگوی خیلی ها بود، اگر این کار را میکرد، خیانت به کشور کره ی جنوبی و امپراطور آن، محسوب میشد و دیگر الگویی نمونه نبود! میشد الگویی خیانتکار و خائن!
او باید بین عشقش و فرزندش یکی را انتخاب میکرد! قطعا اگر بچه اش را انتخاب میکرد، بدون پدر ، آن را نمیخواست.
باید جیمین را انتخاب میکرد. فرزند مهم بود! اما جیمین مهم تر! پس قبول نکرد :
این شرطه یا بساط خیانت؟ چی با خودت فکر کردی ؟ فکر کردی من به همسرم خیانت می کنم؟ اشتباه فکر کردی!
کنجی با عصبانیتی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت:
_تو چه با رضایت خودت چه بی رضایتت با من ازدواج میکنی! به شدت منتظرم ببینم پارک چه واکنشی میده وقتی ببینه تو بغل یکی دیگه ای و برچسب خائن بودن بهت میزنه.
اشتباه بزرگی میکنی! فکر میکنی اون باور میکنه؟
دخترک با تاسف این را گفت.
_مهم نیست اون باور کنه یا نه! من میتونم با رضایتت باهات ازدواج کنم و بچتو بزرگ کنم و پدرش باشم! هم میتونم اون پارکو شکست بدم اونوقت بچه شم بکشم و با زنش ازدواج کنم! تو کدومو دوست داری؟ هوم مامان کوچولو؟با رحم یا بی رحم؟
اما دخترک لجباز تر جواب داد:
پدر؟ پدر فرزند من یه نفر دیگست نه اون آدم کثیفی که جلوی منه! من اصلا تورو ترجیح نمیدم که بخوام بین با رحم یا بی رحم بودنت یکی رو انتخاب کنم.
و با این پاسخش در دهان مرد کوبید:
بزار خیالتو راحت کنم! من حاضرم بمیرم اما با تو نباشم.
فضای اتاقک برای کنجی قابل تحمل نبود، هر لحظه امکان داشت فوران کند و از خشم بسیار، بلایی سر دختر بیارد.
اما بخاطر حسی که نامش را عشق میگذاشت کمی ملایمت به خرج داد و تصمیم گرفت که تنها بخاطر تصمیم دخترک جان تو دلی دختر را بگیرد .
پس زهری را که در گوشه ای اتاق گذاشته بود را به سمت دهان دخترک برد و گفت:
_بنوش و همه چیزو تموم کن!
دخترک ناباور به اینکه چاره ای برایش باقی نمانده است، فکر کرد. اما اکنون وقتش بود که نقش بازی کند و به زودی تمامش کند.
یه قلپ از زهر را نوشید اما قورت نداد.
در طول نوشیدن آن زهر با خنجری که زاپاسی در پشت کمر لباسش قایم کرده بود برای روز مبادا را برداشت و طناب دستانش گشود.
دختر با نفرت به صورت کنجی تُف کرد . کنجی مات مانده بود که دختر از فرصت استفاده کرد و درلحظه لیوان را از دستش گرفت و به سر کنجی کوبید. با خنجر سریع طناب پاهایش را هم باز کرد و از آنجا خارج شد. برایش سوال شد که چطور نگهبانی بیرون در اتاق نیست، زیرا او برای درگیری با او آمادگی داشت.
سر و صدایی به گوشش رسید، جلوتر که رفت دید.... .
پیج زاپاس : @aramesh.army2
ادامه در پارت بعد. شرط؟
لایک؟ ۵۹ تا
کامنت؟ ۸۵ تا ( نفری ۵ ، ۶ تا)
سلام به همه. حالتون چطوره؟
این پارت هفتم فصل دوم تقدیم شما عزیزان🩷ببخشید کم شد ولی فعلا در همین حد میتونم بنویسم براتون.
راستی بچه ها، آتش بس شد. البته متاسفانه، قراره موقت باشه. 🥲😢
کنجی گفت:
_باید در طول همون چند روز، مراسم عروسی بگیریم و بامن ازدواج کنی! رسما با من باشی نه پارک!
دخترک حالت چهره اش تغییر کرد. رنگ صورتش به کلی عوض شد! درسته! او جیمین را دوست داشت!
نمیخواست به او خیانت کند. او ملکه بود و قطعا الگوی خیلی ها بود، اگر این کار را میکرد، خیانت به کشور کره ی جنوبی و امپراطور آن، محسوب میشد و دیگر الگویی نمونه نبود! میشد الگویی خیانتکار و خائن!
او باید بین عشقش و فرزندش یکی را انتخاب میکرد! قطعا اگر بچه اش را انتخاب میکرد، بدون پدر ، آن را نمیخواست.
باید جیمین را انتخاب میکرد. فرزند مهم بود! اما جیمین مهم تر! پس قبول نکرد :
این شرطه یا بساط خیانت؟ چی با خودت فکر کردی ؟ فکر کردی من به همسرم خیانت می کنم؟ اشتباه فکر کردی!
کنجی با عصبانیتی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت:
_تو چه با رضایت خودت چه بی رضایتت با من ازدواج میکنی! به شدت منتظرم ببینم پارک چه واکنشی میده وقتی ببینه تو بغل یکی دیگه ای و برچسب خائن بودن بهت میزنه.
اشتباه بزرگی میکنی! فکر میکنی اون باور میکنه؟
دخترک با تاسف این را گفت.
_مهم نیست اون باور کنه یا نه! من میتونم با رضایتت باهات ازدواج کنم و بچتو بزرگ کنم و پدرش باشم! هم میتونم اون پارکو شکست بدم اونوقت بچه شم بکشم و با زنش ازدواج کنم! تو کدومو دوست داری؟ هوم مامان کوچولو؟با رحم یا بی رحم؟
اما دخترک لجباز تر جواب داد:
پدر؟ پدر فرزند من یه نفر دیگست نه اون آدم کثیفی که جلوی منه! من اصلا تورو ترجیح نمیدم که بخوام بین با رحم یا بی رحم بودنت یکی رو انتخاب کنم.
و با این پاسخش در دهان مرد کوبید:
بزار خیالتو راحت کنم! من حاضرم بمیرم اما با تو نباشم.
فضای اتاقک برای کنجی قابل تحمل نبود، هر لحظه امکان داشت فوران کند و از خشم بسیار، بلایی سر دختر بیارد.
اما بخاطر حسی که نامش را عشق میگذاشت کمی ملایمت به خرج داد و تصمیم گرفت که تنها بخاطر تصمیم دخترک جان تو دلی دختر را بگیرد .
پس زهری را که در گوشه ای اتاق گذاشته بود را به سمت دهان دخترک برد و گفت:
_بنوش و همه چیزو تموم کن!
دخترک ناباور به اینکه چاره ای برایش باقی نمانده است، فکر کرد. اما اکنون وقتش بود که نقش بازی کند و به زودی تمامش کند.
یه قلپ از زهر را نوشید اما قورت نداد.
در طول نوشیدن آن زهر با خنجری که زاپاسی در پشت کمر لباسش قایم کرده بود برای روز مبادا را برداشت و طناب دستانش گشود.
دختر با نفرت به صورت کنجی تُف کرد . کنجی مات مانده بود که دختر از فرصت استفاده کرد و درلحظه لیوان را از دستش گرفت و به سر کنجی کوبید. با خنجر سریع طناب پاهایش را هم باز کرد و از آنجا خارج شد. برایش سوال شد که چطور نگهبانی بیرون در اتاق نیست، زیرا او برای درگیری با او آمادگی داشت.
سر و صدایی به گوشش رسید، جلوتر که رفت دید.... .
پیج زاپاس : @aramesh.army2
ادامه در پارت بعد. شرط؟
لایک؟ ۵۹ تا
کامنت؟ ۸۵ تا ( نفری ۵ ، ۶ تا)
سلام به همه. حالتون چطوره؟
این پارت هفتم فصل دوم تقدیم شما عزیزان🩷ببخشید کم شد ولی فعلا در همین حد میتونم بنویسم براتون.
راستی بچه ها، آتش بس شد. البته متاسفانه، قراره موقت باشه. 🥲😢
- ۲۴.۲k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط