فیک جونگکوک
#احساس_مالکیت
♠درخواستی♠
part:5
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کارینا نمیخاست بره بیمارستان چون یه حسی بهش میگفت که بارداره .
_فقط پنج دقیقه وقت داری برو بالا اماده شو و بعد بیا
+من نمیام حالم خوب نیست
_خب ماهم برای همین میریم زود باش.
کارینا حرفی نزد رفت بالا و لباساش را عوض کرد ولی هنوز دلش نمیخاست که بره .
_زود باش(داد)
+اومدم(داد)
سوار ماشین شدن و رفتن .دکتر ازش آزمایش گرفت و جونگکوک با پارتی بازی تونست کاری کنه که جواب آزمایش ها زود اماده بشه،یک ساعت دیگه اماده میشد ،تصمیم گرفتن که همونجا بشینن تا جواب ها بیاد
ویو کارینا
یه مردی رو به روم بود بهم خیلی نگاه ولی اهمیتی ندادم .استرس داشتم و همش داشتم سر خودما گرم میکردم،اگه باردار باشم چی؟اون موقع چی میشه؟
_هی مرتیکه به چی نگاه میکنی؟(بلند)
!به تو چه .
جونگکوک میخاست بره سمتش و بزنتش که کارینا وایساد جلوی جونگکوک و نزاشت که بره
+هیس جونگکوک اینجا جای دعوا نیست.
جونگکوک با وجود کارینا اروم شد دست کارینا را گرفت و رفتن اونور نشستن،جواب ازمایش ها اومد جواب ها را گرفتن و رفتن پیش دکتر.
¢خب ازمایشتون کاملا تمیزه مشکلی ندارین ولی....
_ولی چی؟
¢باید از این به بعد حواستون را بیشتر جمع کنین.
+برای چی؟
کارینا اصلا برای جملات بعدی اماده نبود اصلا نمیخواست که ادامه حرف های دکتر را بشنوه
¢ایشون سنشون کمه سیستم ایمنی بدنشون خیلی ضعیفه و از طرفی هم بادارن .
جونگکوک تعجب نکرد چون شک داشت و فقط چون شک داشت و الان شکش برطرف شد خوشحال بود ولی ذره ای از خوشحالیش را نشون نداد ،ولی کارینا اصلا اماده ی همچنین چیزی نبود ،تعجب کرده بود و از طرفی هم ترسیده بود
ترس از اینکه این بچه هم از کسی بود که ازش میترسید و نمیخواستش و از یکی دیگه هم اینکه این بچه را مانع پیشرفتش میدونست .
_خیلی ممنون اقای دکتر .
دکتر رفت و کارینا هم مرخص شد ،هنوز توی شک بود و هیچ حرفی نمیزد،جونگکوک هم توی این فکر بود که چجوری باید مراقب دوتا ادم باشه ،میترسید اشتباهی بکنه
رسیدن خونه جونگکوک زودتر از کارینا پیاده شد و در را براش باز کرد، کارینا خواست وایسا روی پاش که یهو سرش گیج رفت ،نزدیک بود بیافته که جونگکوک فورا کمرشا گرفت، و براید استایل بغلش کرد .
+هی ولم کن خودم میتونم برم
جونگکوک کارینا را نادیده گرفت و محکم تر گرفتش و بردش توی اتاق
_از این به بعد با خودم میای مدرسه با خودمم برمیگردی ،توی مدرسه از بغلم جم نمیخوری.
+نه نمیشه
_و ....و اگر قبول نکنی باید دور مدرسه را خط بکشی اگه قبول نکنی دیگه نمیتونی ادامه تحصیل بدی
+تو همچین حقی نداری ،نمیتونی منا دوتا گزینه بد و بدتر را بزاری جلوم و با زور بهم بگی انتخاب کنم .
_کارینا تو زن منی اینا فراموش نکن .
+یادت نره این ازدواج فقط روی کاغذه .
_یادت نره یک ماه پیش مال من شدی پس دیگه نیست(داد و عصبی)
جونگکوک رفت طرف کارینا و در گوشش گفت
_تو زن منی ،مال منی پس وقتی شوهرت یه چیزی میگه میگی باشه
+این ازدواج دیر یا زود تموم میشه.
_بشین تو فرودگاه تا کشتی بیاد جیگر خانم .
کارینا لال شده بود چون فهمید اینجا دیگع اخر خطه و جونگکوک عاشقش شده و وقتی عاشق بشه دیگه ول کن نیست تا ابد .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید کم شد بچه ها🫠✨
#تابع_قوانین_ویسگون
♠درخواستی♠
part:5
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کارینا نمیخاست بره بیمارستان چون یه حسی بهش میگفت که بارداره .
_فقط پنج دقیقه وقت داری برو بالا اماده شو و بعد بیا
+من نمیام حالم خوب نیست
_خب ماهم برای همین میریم زود باش.
کارینا حرفی نزد رفت بالا و لباساش را عوض کرد ولی هنوز دلش نمیخاست که بره .
_زود باش(داد)
+اومدم(داد)
سوار ماشین شدن و رفتن .دکتر ازش آزمایش گرفت و جونگکوک با پارتی بازی تونست کاری کنه که جواب آزمایش ها زود اماده بشه،یک ساعت دیگه اماده میشد ،تصمیم گرفتن که همونجا بشینن تا جواب ها بیاد
ویو کارینا
یه مردی رو به روم بود بهم خیلی نگاه ولی اهمیتی ندادم .استرس داشتم و همش داشتم سر خودما گرم میکردم،اگه باردار باشم چی؟اون موقع چی میشه؟
_هی مرتیکه به چی نگاه میکنی؟(بلند)
!به تو چه .
جونگکوک میخاست بره سمتش و بزنتش که کارینا وایساد جلوی جونگکوک و نزاشت که بره
+هیس جونگکوک اینجا جای دعوا نیست.
جونگکوک با وجود کارینا اروم شد دست کارینا را گرفت و رفتن اونور نشستن،جواب ازمایش ها اومد جواب ها را گرفتن و رفتن پیش دکتر.
¢خب ازمایشتون کاملا تمیزه مشکلی ندارین ولی....
_ولی چی؟
¢باید از این به بعد حواستون را بیشتر جمع کنین.
+برای چی؟
کارینا اصلا برای جملات بعدی اماده نبود اصلا نمیخواست که ادامه حرف های دکتر را بشنوه
¢ایشون سنشون کمه سیستم ایمنی بدنشون خیلی ضعیفه و از طرفی هم بادارن .
جونگکوک تعجب نکرد چون شک داشت و فقط چون شک داشت و الان شکش برطرف شد خوشحال بود ولی ذره ای از خوشحالیش را نشون نداد ،ولی کارینا اصلا اماده ی همچنین چیزی نبود ،تعجب کرده بود و از طرفی هم ترسیده بود
ترس از اینکه این بچه هم از کسی بود که ازش میترسید و نمیخواستش و از یکی دیگه هم اینکه این بچه را مانع پیشرفتش میدونست .
_خیلی ممنون اقای دکتر .
دکتر رفت و کارینا هم مرخص شد ،هنوز توی شک بود و هیچ حرفی نمیزد،جونگکوک هم توی این فکر بود که چجوری باید مراقب دوتا ادم باشه ،میترسید اشتباهی بکنه
رسیدن خونه جونگکوک زودتر از کارینا پیاده شد و در را براش باز کرد، کارینا خواست وایسا روی پاش که یهو سرش گیج رفت ،نزدیک بود بیافته که جونگکوک فورا کمرشا گرفت، و براید استایل بغلش کرد .
+هی ولم کن خودم میتونم برم
جونگکوک کارینا را نادیده گرفت و محکم تر گرفتش و بردش توی اتاق
_از این به بعد با خودم میای مدرسه با خودمم برمیگردی ،توی مدرسه از بغلم جم نمیخوری.
+نه نمیشه
_و ....و اگر قبول نکنی باید دور مدرسه را خط بکشی اگه قبول نکنی دیگه نمیتونی ادامه تحصیل بدی
+تو همچین حقی نداری ،نمیتونی منا دوتا گزینه بد و بدتر را بزاری جلوم و با زور بهم بگی انتخاب کنم .
_کارینا تو زن منی اینا فراموش نکن .
+یادت نره این ازدواج فقط روی کاغذه .
_یادت نره یک ماه پیش مال من شدی پس دیگه نیست(داد و عصبی)
جونگکوک رفت طرف کارینا و در گوشش گفت
_تو زن منی ،مال منی پس وقتی شوهرت یه چیزی میگه میگی باشه
+این ازدواج دیر یا زود تموم میشه.
_بشین تو فرودگاه تا کشتی بیاد جیگر خانم .
کارینا لال شده بود چون فهمید اینجا دیگع اخر خطه و جونگکوک عاشقش شده و وقتی عاشق بشه دیگه ول کن نیست تا ابد .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید کم شد بچه ها🫠✨
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۶۳۴
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط