my favourite drug 82
پوزخند زدم:
-اون با شنیدن خبر مرگت خوشحال هم میشه و البته... کی گفته قراره بکشمت؟
تو چیزی بدتر از مرگ رو تجربه میکنی یوری..آ..
یک لحظه اسم نجستو یادم رفت..شی یونگ بودی درسته؟
گفتم:
-کدوم دست؟!
سوالی نگام کرد،گفتم:
-با کدوم دستت سمت زنم اسلحه گرفتی؟
تا پنج ثانیه میشمرم بگو وگرنه جفتشو به عنوان هدیه به باند مافیایی اوسکلت میدم!
شمردن رو شروع کردم که سریع گفت:
-ر..راست
گفتم:
-اوپس.. اشتباه گفتی،چپ بود!
و بعد بدون توجه به جیغ هاش دوتا دستش رو قطع کردم..
به هرحال این چیزا برای من عادی بود دیگه..
پوکر به گریه هاش نگاه کردم...
از دستاش به خاطر داغی چاقو اتیش بلند میشد.
خیلی دلم میخواست بیشتر زجر کشیدنش رو ببینم ولی حیف که دیدن اینده ی نفرین شدش اولویت منه.
چاقو رو انداختم و قبل از اینکه از در خارج بشم با پوزخند گفتم:
-امیدوارم توی زندان یکی ملاقاتت کنه.. حداقل اینهمه جر دادن خودت توی این چند سال یک نتیجه ای داشته باشه
.....
بعد از فرستادن بادیگارد ها به داخل که یوری رو ببرن بازداشتگاه رفتم توی حیاط... نمیخواستم با لباس خونی برم خونه و لارا رو نگران کنم..
تا همین جاشم به اندازه ی کافی ترسیده بود.
روی پله ها نشستم و با خشم کتم رو پرت کردم اونور.. دستام رو جلوم گرفتم و انگشتام رو توی هم گره زدم و سرمو پایین کردم،حالم خیلی بد بود...
حس میکردم به آخر دنیا رسیدم ولی،آخر دنیا از این موقعیت فاکی ای که توشم بهتر نبود؟
با وزش باد سرم رو بالا کردم و دستام رو عقب گذاشتم و تکیه گاه خودم کردم...
اخمام انگار مسابقه گذاشته بودن که کی زودتر ابروهاش رو باز میکنه.
شبیه پسر بچه ای شده بودم که بستنی مورد علاقش از دستش افتاده و بقیه دارن لگدش میکنن.
توی فکر بودم و بدجور با خودم لج افتاده بودم که چشمم به یک دختر وسط باغ خورد..نشسته بود روی سنگ و داشت گل رز قرمز اونجا رو نوازش میکرد و با ترکیبی از عشق و ناراحتی بهش زل زده بود...
سریع با فکر اینکه با نگاه کردن به یک دختر دارم به زنم خیانت میکنم نگاهمو گرفتم ولی با دیدن صورت لارا.. نفس راحتی کشیدم،خیالم راحت شد که اون رو میبینم.
اخمام با دیدنش باز شد و بهش خیره شدم... شاید این آخرین باریه که میتونم صورتش رو ببینم..
اینقدر مغرور بودم که نتونستم بهش اعتراف کنم و از زمانی که پیششم به خوبی استفاده کنم..
-اون با شنیدن خبر مرگت خوشحال هم میشه و البته... کی گفته قراره بکشمت؟
تو چیزی بدتر از مرگ رو تجربه میکنی یوری..آ..
یک لحظه اسم نجستو یادم رفت..شی یونگ بودی درسته؟
گفتم:
-کدوم دست؟!
سوالی نگام کرد،گفتم:
-با کدوم دستت سمت زنم اسلحه گرفتی؟
تا پنج ثانیه میشمرم بگو وگرنه جفتشو به عنوان هدیه به باند مافیایی اوسکلت میدم!
شمردن رو شروع کردم که سریع گفت:
-ر..راست
گفتم:
-اوپس.. اشتباه گفتی،چپ بود!
و بعد بدون توجه به جیغ هاش دوتا دستش رو قطع کردم..
به هرحال این چیزا برای من عادی بود دیگه..
پوکر به گریه هاش نگاه کردم...
از دستاش به خاطر داغی چاقو اتیش بلند میشد.
خیلی دلم میخواست بیشتر زجر کشیدنش رو ببینم ولی حیف که دیدن اینده ی نفرین شدش اولویت منه.
چاقو رو انداختم و قبل از اینکه از در خارج بشم با پوزخند گفتم:
-امیدوارم توی زندان یکی ملاقاتت کنه.. حداقل اینهمه جر دادن خودت توی این چند سال یک نتیجه ای داشته باشه
.....
بعد از فرستادن بادیگارد ها به داخل که یوری رو ببرن بازداشتگاه رفتم توی حیاط... نمیخواستم با لباس خونی برم خونه و لارا رو نگران کنم..
تا همین جاشم به اندازه ی کافی ترسیده بود.
روی پله ها نشستم و با خشم کتم رو پرت کردم اونور.. دستام رو جلوم گرفتم و انگشتام رو توی هم گره زدم و سرمو پایین کردم،حالم خیلی بد بود...
حس میکردم به آخر دنیا رسیدم ولی،آخر دنیا از این موقعیت فاکی ای که توشم بهتر نبود؟
با وزش باد سرم رو بالا کردم و دستام رو عقب گذاشتم و تکیه گاه خودم کردم...
اخمام انگار مسابقه گذاشته بودن که کی زودتر ابروهاش رو باز میکنه.
شبیه پسر بچه ای شده بودم که بستنی مورد علاقش از دستش افتاده و بقیه دارن لگدش میکنن.
توی فکر بودم و بدجور با خودم لج افتاده بودم که چشمم به یک دختر وسط باغ خورد..نشسته بود روی سنگ و داشت گل رز قرمز اونجا رو نوازش میکرد و با ترکیبی از عشق و ناراحتی بهش زل زده بود...
سریع با فکر اینکه با نگاه کردن به یک دختر دارم به زنم خیانت میکنم نگاهمو گرفتم ولی با دیدن صورت لارا.. نفس راحتی کشیدم،خیالم راحت شد که اون رو میبینم.
اخمام با دیدنش باز شد و بهش خیره شدم... شاید این آخرین باریه که میتونم صورتش رو ببینم..
اینقدر مغرور بودم که نتونستم بهش اعتراف کنم و از زمانی که پیششم به خوبی استفاده کنم..
- ۷۹.۹k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط