او زیبا بود...
او زیبا بود...
پارت ¹
_______ویو بارام_________
سال ها بود که مهاجرت آرزوی من شده بود هرشب با رویا و خیل پردازی مهاجرت به کره جنوبی سرم رو روی بالشت میگذاشتم و کم کم خوابم میبرد ولی الان مهاجرت هدفم شده و نمیخوام فقط یه رویا باقی بمونه تصمیم گرفتم که خودم کار کنم و پول مهاجرتم رو بدست بیارم همه جا میرفتم و روز و شب دنبال کار میگشتم هر جا که میرفتم یا شرایطش رو نداشتم و یا شاگرد نیاز نداشتن بعد از چند هفته بالاخره تونستم تو یه فروشگاه لوازم آرایش شروع به کار کنم با اینکه اداب معاشرتم خوب نبود و اعتماد به نفس نداشتم اما هرچور که شده با مشتری ها صحبت میکردم و باهاشون ارتباط برقرار میکردم همزمان با کار کردن شب ها تا صبح داشتم زبان کره ای رو یاد میگرفتم و آموزش میدیدم کم کم تونستم یا خورده دست و پا شکسته در حد سلام و اهوال پرسی صحبت کنم ساعت ۸ صبح سر کار میرفتم و ساعت ۱۲ شب وقتی که همه خواب بودن به خونه بر میگشتم شامم رو میخوردم و سر کلاس هام میفرفتم وویدیو های آموزشی میدیدم تا ساعت ۶ صبح زبان میخوندم و بعدش میخوابیدم و باز هم ساعت ۸ صبح بیدار میشدم و سر کار میرفتم،این روند هر روزه من برای زندگیم بود
صاحب کار: بارام مثل اینکه واقعا به درد فروشندگی میخوری ، کارت عالیه
بارام:ممنونم خانم امیدوارم بهتر از این بشم(با خجالت)
صاحب کار:آها راستی فردا بیا که حقوقت رو بدم
بارام :چشم خانم حتما دستتون درد نکنه
روز ها و هفته ها من کار میکردم و اخر ماهدحقوقم رو میگرفتم حقوقم زیاد نبود اما خب پس انداز میکردم و هر روز میشمردمشون و امید داشتم که یه روزی پول بلیط و هتل و خورد و خوراک و همه ی اینارو داشته باشم
الان ۲۳ سالمه و از اونموقع ۳ سال میگذره بعد از تلاش های زیاد و ۲۴ ساعته.........
این داستان ادامه دارد...🎀
ببهشید اگه ریدم اولین بارمه 😅
امیدوارم که خوشتون بیاد💝
پارت ¹
_______ویو بارام_________
سال ها بود که مهاجرت آرزوی من شده بود هرشب با رویا و خیل پردازی مهاجرت به کره جنوبی سرم رو روی بالشت میگذاشتم و کم کم خوابم میبرد ولی الان مهاجرت هدفم شده و نمیخوام فقط یه رویا باقی بمونه تصمیم گرفتم که خودم کار کنم و پول مهاجرتم رو بدست بیارم همه جا میرفتم و روز و شب دنبال کار میگشتم هر جا که میرفتم یا شرایطش رو نداشتم و یا شاگرد نیاز نداشتن بعد از چند هفته بالاخره تونستم تو یه فروشگاه لوازم آرایش شروع به کار کنم با اینکه اداب معاشرتم خوب نبود و اعتماد به نفس نداشتم اما هرچور که شده با مشتری ها صحبت میکردم و باهاشون ارتباط برقرار میکردم همزمان با کار کردن شب ها تا صبح داشتم زبان کره ای رو یاد میگرفتم و آموزش میدیدم کم کم تونستم یا خورده دست و پا شکسته در حد سلام و اهوال پرسی صحبت کنم ساعت ۸ صبح سر کار میرفتم و ساعت ۱۲ شب وقتی که همه خواب بودن به خونه بر میگشتم شامم رو میخوردم و سر کلاس هام میفرفتم وویدیو های آموزشی میدیدم تا ساعت ۶ صبح زبان میخوندم و بعدش میخوابیدم و باز هم ساعت ۸ صبح بیدار میشدم و سر کار میرفتم،این روند هر روزه من برای زندگیم بود
صاحب کار: بارام مثل اینکه واقعا به درد فروشندگی میخوری ، کارت عالیه
بارام:ممنونم خانم امیدوارم بهتر از این بشم(با خجالت)
صاحب کار:آها راستی فردا بیا که حقوقت رو بدم
بارام :چشم خانم حتما دستتون درد نکنه
روز ها و هفته ها من کار میکردم و اخر ماهدحقوقم رو میگرفتم حقوقم زیاد نبود اما خب پس انداز میکردم و هر روز میشمردمشون و امید داشتم که یه روزی پول بلیط و هتل و خورد و خوراک و همه ی اینارو داشته باشم
الان ۲۳ سالمه و از اونموقع ۳ سال میگذره بعد از تلاش های زیاد و ۲۴ ساعته.........
این داستان ادامه دارد...🎀
ببهشید اگه ریدم اولین بارمه 😅
امیدوارم که خوشتون بیاد💝
- ۲.۸k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط