مافیای من

#مافیای_من
پارت38

ویوو ا/ت

درِ اتاق رو پشتِ سرم بستم و با یک نفسِ عمیق، خودم رو روی تخت پرت کردم. از صبحِگیج‌کننده و هیاهوی آماده‌سازی برای مهمانیِ نامزدی تا همین چند دقیقه پیش، حتی یک لقمه‌ی درست‌وحسابی هم از گلوم پایین نرفته بود.
هنوز چند ثانیه‌ای نگذشته بود که صدای غرغرِ معده‌ام بلند شد. دستمو گذاشتم رو شکمم و با چشم‌های ریزشده، زیر لب به خودم غر زدم

ا/ت: آخه دختره‌ی حواس‌پرت… حداقل یه چیزی می‌خوردی! الان وسطِ این عمارتِ گنده از گرسنگی غش نکنم صلوات… کاشکی حداقل یه چیزی می‌خوردم

همشنطوری داشتم با خودم غر غر میکردم که یهو صدای در اتاقم بلند شد

ا/ت: بله؟؟
_خانوم، اقا گفتن براتون غذارو بیارم داخل اتاقتون
ا/ت: اها خب بیارش داخل
_بفرمایید خانوم
ا/ت: ممنون

وقتی خدمت کار رفت سریع رفتم سمت غذاها و شروع کردم به خوردن
انقدر خوردم که دل درد شدم

بعد از خوردن رفتم روی تختم و دراز کشیدم

همون‌طور که داشتم از خستگیِ مفرط بی‌هوش می‌شدم، سرومو گذاشتم رو بالشت و با خودم گفتم:
ا/ت: فقط ده دقیقه… فقط ده دقیقه چشمامو می‌بندم و استراحت می‌کنم، بعد بلند می‌شم می‌رم پایین

چشمام رو بستم چشمام گرم شد و دیگه چیزی نفهمیدم.

… امــا؛
منم بعد از کلی استراحت، با احساسِ نورِ ملایمِ صبحگاهی که داشت می‌خورد تو صورتم، چشمامو باز کردم. گیج و منگ روی تخت نشستم و نگاهی به دور و برم انداختم. چشمم افتاد به ساعتِ دیواریِ روبه‌روم

عقربه‌های ساعت… ساعتِ ۵:۰۰ صبحِ روزِ بعد رو نشون می‌دادند! 🗿✨

چشمام از حدقه زد بیرون. با ناباوری به ساعت نگاه کردم و لب زدم:

ا/ت: من… من لعنتی فقط ده دقیقه می‌خواستم بخوابم؟! این چطور ممکنه؟! ساعتِ پنجِ صبحِ روزِ بعده؟! مگه می‌شه؟!.... چطوری این همه خوابیدم؟؟؟؟

نفسِ حبس‌شده‌م رو فرستادم بیرون و از تخت دل کندم. تا ساعت ۸ شب و اومدنِ جیمین برای رفتن به اون ویلای کوفتی، کلی وقت داشتم؛ اما همین سکوتِ مرگبارِ ساعت ۵ صبح بیشتر استرس می‌انداخت به جونم.

اول از همه رفتم سمت حمام. شیرِ آبِ گرم رو تا ته باز کردم و گذاشتم بخار همه‌ی فضا رو پر کنه. رفتم زیرِ دوش؛ اجازه دادم آبِ داغ روی شونه‌ام بریزه تا هم اون دل‌دردِ مسخره از بین بره، هم کوفتگی از تنم دربیاد.

وقتی اومدم بیرون، با حوله بخارِ روی شیشه‌ی آینه رو پاک کردم. به تصویرِ خودم توی آینه خیره شدم؛ موهای خیسم چسبیده بودن دورِ صورتم و پوستِ صورتم از گرما گل انداخته بود. چشم‌هام اما… چشم‌هام با همه‌ی ترسی که تهِ دلم وول می‌خورد، یه برقِ عجیبی و لجاجتی توش بود.

زمزمه کردم: «امروز قراره طوفان بشه ا/ت… کم نیاری!»

همون لحظه، صدای ضربه زدن به درِ اتاق بلند شد. خدمت‌کار با یه سینیِ کوچیک و یه فنجون قهوه پشتِ در بود تا روزِ سختم رو باهاش شروع کنم…

سینی رو از خدمت‌کار گرفتم و تشکر کردم. فنجونِ قهوه رو برداشتم و بوی تلخش کمی حالم رو جا آورد. هم‌زمان که داشتم قهوه‌ام رو می‌خوردم، درِ کمد رو باز کردم و خیره شدم به اون لباسِ آبیِ خیره‌کننده که قرار بود امشب تنم کنم. رنگش مثلِ یه اقیانوسِ آرام بود، ولی می‌دونستم قراره توی اون مهمانی، وسطِ اون همسران و مردهای مافیا، تبدیل به یه گردابِ وحشتناک بشه.

فنجونِ قهوه رو گذاشتم روی میز و کلافه خودم رو انداختم روی تخت. نگاهی به ساعت انداختم؛ تازه ۷ صبح بود. برای ساعت ۸ شب و اون مهمانیِ کوفتیِ اجباری، وقتِ زیادی داشتم. دلِ خوشی از این وضعیت نداشتم؛ همه‌چیز زورکی بود، از اون نامزدیِ تحمیلی گرفته تا نقشه‌ای که پدرِ جیمین برامون کشیده بود. من فقط می‌خواستم این بازیِ مسخره تموم بشه، اما توی دلم یه چیزی بهم می‌گفت: «ا/ت، نباید اجازه بدی بفهمن ترسی تو دلته… با سر بالا وارد شو!»
چند ساعتی رو با خوندنِ یه کتابِ قدیمی توی تخت گذروندم تا بلکه زمان جلو بره. حول‌وحوشِ ظهر بود و توی سکوتِ اتاق غرق بودم که…

پایان پارت38
دیدگاه ها (۰)

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

dark life = ۳۷

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی نورِ کمرنگِ خورشید ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط