چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...
P_2
ا.ت: زهر مار مگه من چیکار کردم پرو بد بود چهارتا قرار داد با چهارتا شرکت بستم؟
تهیونگ: نه...فقط...مشکل (قلمه رو قورت داد)مشکل فقط این بود که امضای منو تقلید کرده بودی
ا.ت: خب چیکار میکردم دیگه
تهیونگ چشماشو کامل باز کرد و نگاهش کرد
ته: هیچ کار نمیکردی....بعد از این میدونی چقدر قراردادام رفت دادگاه که امضا خودمه یا کپیه؟ایگو
ا.ت: باشه من تسلیم
ا.ت که کل وقت گوشیش جلوش بود و حرف میزد گوشیشو کوبید رو میز و بلند شد و شروع کرد شستن ظرفای مونده
ا.ت: احمق...اگه میتونستم یه بار دیگه هم اینکارو میکردم...با اجازه کی دست رو من بلند میکنه(اروم)
تهیونگ: من میرم سر کار
ا.ت: گمشو از جلو چشمام نبینمت
تهیونگ: بی ادب
تهیونگ میخواست خودشو به کری بزنه اما فعلا حال لج این جوجه رو نداشت...بلند شد و پشت ا.ت ایستاد
تهیونگ ویو
دستامو دورش حلقه کردم و تو بغلم غرقش کردم که جیغ کوچیکی زد و سرشو برگردوند سمتم
ا.ت: چیکار میکنی؟
تهیونگ: اینقدر غر نزن اگه زدمت حقت بود...کی تا ساعت ۴ بیرون از خونه میمونه؟
ا.ت: ولی بازم حق زدنمو نداشتی(سرشو برگردوند به سمت ظرفا)
تهیونگ: عوممم بزار ببینم....اگه بازم اینکار رو بکنی شاید بدتر بزنمت(بم_گوش ا،تو بوسید و خندهای زد و از اشپزخونه رفت ییرون)
ا.ت ویو
عصبانی شدم،، ناراحت شدم ....یه حال دیگه بود احساس خاری بهم دست داده بود و یه حس اینکه چرا اون فکر میکنه هرکار دلش بخواد میتونه با من بکنه مگه کیه منع؟
صدای بسته شدن در امد و این یعنی تهیونگ رفت...ا.ت میخواست هر جور شده از خونه بره تا ریختش نبینه پس زنگ زد به هانا
...
هانا: چی مگه دیروز بیرون نبودیم
ا.ت: اره ولی من نمیخوام ریخت این پسره رو ببینم شاید یچی خورد کردم تو سرم
هانا: باشه باشه بیا خونه ما
ا.ت به این فکر کرد که هانا یه برادر بزرگتر و همسن تهیونگ داره که خیلی مهربونه شاید دیدن اون حس برادر نداشته رو بهش بده ولی میدونست تهیونگ گیر میده...
ا.ت: اوکی الان راه میفتم اونجا
ا.ت سریع رفت توی اتاقشو لباس سفید و پشمکیای برداشت دیگه اخرای زمستون بود و تازه هوا داشت گرم میشد
تاکسیای گرفت و به سمت خونه هانا رفت و زنگ درو فشرد که صدای هانا و برادرش بل هم پیچید
هان: کیه
هانا: برو کنار ا،ته
هان: ا.ت تویی؟!
هانا: برووو کنار درو وا کن
هان: صدا نده...ا.ت بیا تو
در باز شد و آیفون قطع شد...دلم همچین برادر لجوجی میخواست نه برادر قلابیای که حرص دلشو روت خالی کنه مگه گناه مادر من بوده که اون مادرشو از دست داده
هان: سلام خوش امدی
ا.ت: سلام مرسی هانا کجاست
هانا: دالیییی
ا.ت: (خنده)بیمزه بیا بریم کارت دارم
خواستن برن که هان دست هانا رو کشید و یه لبخند بزرگ زد
هان: شما برید تو اتاق هانا هم الان میاد
بنظرتون چی میشه؟ا.ت امروز چیکارش میشه؟...40❤️
ا.ت: زهر مار مگه من چیکار کردم پرو بد بود چهارتا قرار داد با چهارتا شرکت بستم؟
تهیونگ: نه...فقط...مشکل (قلمه رو قورت داد)مشکل فقط این بود که امضای منو تقلید کرده بودی
ا.ت: خب چیکار میکردم دیگه
تهیونگ چشماشو کامل باز کرد و نگاهش کرد
ته: هیچ کار نمیکردی....بعد از این میدونی چقدر قراردادام رفت دادگاه که امضا خودمه یا کپیه؟ایگو
ا.ت: باشه من تسلیم
ا.ت که کل وقت گوشیش جلوش بود و حرف میزد گوشیشو کوبید رو میز و بلند شد و شروع کرد شستن ظرفای مونده
ا.ت: احمق...اگه میتونستم یه بار دیگه هم اینکارو میکردم...با اجازه کی دست رو من بلند میکنه(اروم)
تهیونگ: من میرم سر کار
ا.ت: گمشو از جلو چشمام نبینمت
تهیونگ: بی ادب
تهیونگ میخواست خودشو به کری بزنه اما فعلا حال لج این جوجه رو نداشت...بلند شد و پشت ا.ت ایستاد
تهیونگ ویو
دستامو دورش حلقه کردم و تو بغلم غرقش کردم که جیغ کوچیکی زد و سرشو برگردوند سمتم
ا.ت: چیکار میکنی؟
تهیونگ: اینقدر غر نزن اگه زدمت حقت بود...کی تا ساعت ۴ بیرون از خونه میمونه؟
ا.ت: ولی بازم حق زدنمو نداشتی(سرشو برگردوند به سمت ظرفا)
تهیونگ: عوممم بزار ببینم....اگه بازم اینکار رو بکنی شاید بدتر بزنمت(بم_گوش ا،تو بوسید و خندهای زد و از اشپزخونه رفت ییرون)
ا.ت ویو
عصبانی شدم،، ناراحت شدم ....یه حال دیگه بود احساس خاری بهم دست داده بود و یه حس اینکه چرا اون فکر میکنه هرکار دلش بخواد میتونه با من بکنه مگه کیه منع؟
صدای بسته شدن در امد و این یعنی تهیونگ رفت...ا.ت میخواست هر جور شده از خونه بره تا ریختش نبینه پس زنگ زد به هانا
...
هانا: چی مگه دیروز بیرون نبودیم
ا.ت: اره ولی من نمیخوام ریخت این پسره رو ببینم شاید یچی خورد کردم تو سرم
هانا: باشه باشه بیا خونه ما
ا.ت به این فکر کرد که هانا یه برادر بزرگتر و همسن تهیونگ داره که خیلی مهربونه شاید دیدن اون حس برادر نداشته رو بهش بده ولی میدونست تهیونگ گیر میده...
ا.ت: اوکی الان راه میفتم اونجا
ا.ت سریع رفت توی اتاقشو لباس سفید و پشمکیای برداشت دیگه اخرای زمستون بود و تازه هوا داشت گرم میشد
تاکسیای گرفت و به سمت خونه هانا رفت و زنگ درو فشرد که صدای هانا و برادرش بل هم پیچید
هان: کیه
هانا: برو کنار ا،ته
هان: ا.ت تویی؟!
هانا: برووو کنار درو وا کن
هان: صدا نده...ا.ت بیا تو
در باز شد و آیفون قطع شد...دلم همچین برادر لجوجی میخواست نه برادر قلابیای که حرص دلشو روت خالی کنه مگه گناه مادر من بوده که اون مادرشو از دست داده
هان: سلام خوش امدی
ا.ت: سلام مرسی هانا کجاست
هانا: دالیییی
ا.ت: (خنده)بیمزه بیا بریم کارت دارم
خواستن برن که هان دست هانا رو کشید و یه لبخند بزرگ زد
هان: شما برید تو اتاق هانا هم الان میاد
بنظرتون چی میشه؟ا.ت امروز چیکارش میشه؟...40❤️
- ۶۵.۴k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط