Sixteen steps to sin, one step to love.(part 1)
ویوی آلانا
بیدار شدم ساعت 6 صبح بود رفتم سرویس بهداشتی و کار های لازم رو انجام دادم لباس فرم هامو پوشیدم و یخورده به سر صورتم رسیدم و بعد بابا گفت :
تهیونگ:دختر بابا صبحانه آمادست بیا صبحانه بخوریم .
آلانا:باشه بابایی .
از پله ها رفتم پایین دیدم بابا نشسته سر سفره منم رفتم نشستم پیش بابا .
تهیونگ:چه حسی داری که داری وارد آخرین سالی که قراره بری مدرسه میشی؟
آلانا:یه حس عجیب مخصوصا چون اولین سالی هست که داخل کره قراره درس بخونم میترسم زیاد ریاکشن خوبی راجب من نشون ندن .
تهیونگ:اصلا نگران نباش فرشته کوچولوی من بابایی هواتو داره .
به ساعتم نگاه کردم دیر شده بود لپ بابایی رو بوسیدم و خداحافظی کردم رفتم .
وقتی رسیدم مدرسه همه تو سالن اجتماعات جمع شده بودن منم رفتم توی سالن یه جای خالی پیدا کردم و نشستم و مدیر مدرسه شروع کرد به سخنرانی کردن .
داشتم دورم رو نگاه میکردم واقعا قیافه کره ای ها زمین تا آسمون با آمریکایی ها فرق داره .
همین جوری که داشتم به قیافه همه نگاه میکردم قیافه یه پسره بدجور چشمم روگرفت .
یه پسر خوشگل با چشمای بزرگ و تیله ای با موهای مشکی تک تک اجزای صورتش پرستیدنی بود واقعا میخواستم بدونم اون پسره کیه و داخل کدوم کلاسه .
........
بلخره سخنرانی مسخره مدیر تموم شد و من رفتم دفتر معلما تا از معلم راهنمامم بپرسم که کدوم کلاسم .
اونم گفت که کلاس 121 ام منم رفتم توی کلاس 121 .
همه با نگاه های خوبی نگام نمیکردن و این اذیتم میکرد .و دوباره بین اون همه آدم چشمای تیله ایش توجهم رو بخودش جلب کرد خودش بود همون پسره یه جای خالی پیدار کردم که درست جلوی پسره بود .
بیدار شدم ساعت 6 صبح بود رفتم سرویس بهداشتی و کار های لازم رو انجام دادم لباس فرم هامو پوشیدم و یخورده به سر صورتم رسیدم و بعد بابا گفت :
تهیونگ:دختر بابا صبحانه آمادست بیا صبحانه بخوریم .
آلانا:باشه بابایی .
از پله ها رفتم پایین دیدم بابا نشسته سر سفره منم رفتم نشستم پیش بابا .
تهیونگ:چه حسی داری که داری وارد آخرین سالی که قراره بری مدرسه میشی؟
آلانا:یه حس عجیب مخصوصا چون اولین سالی هست که داخل کره قراره درس بخونم میترسم زیاد ریاکشن خوبی راجب من نشون ندن .
تهیونگ:اصلا نگران نباش فرشته کوچولوی من بابایی هواتو داره .
به ساعتم نگاه کردم دیر شده بود لپ بابایی رو بوسیدم و خداحافظی کردم رفتم .
وقتی رسیدم مدرسه همه تو سالن اجتماعات جمع شده بودن منم رفتم توی سالن یه جای خالی پیدا کردم و نشستم و مدیر مدرسه شروع کرد به سخنرانی کردن .
داشتم دورم رو نگاه میکردم واقعا قیافه کره ای ها زمین تا آسمون با آمریکایی ها فرق داره .
همین جوری که داشتم به قیافه همه نگاه میکردم قیافه یه پسره بدجور چشمم روگرفت .
یه پسر خوشگل با چشمای بزرگ و تیله ای با موهای مشکی تک تک اجزای صورتش پرستیدنی بود واقعا میخواستم بدونم اون پسره کیه و داخل کدوم کلاسه .
........
بلخره سخنرانی مسخره مدیر تموم شد و من رفتم دفتر معلما تا از معلم راهنمامم بپرسم که کدوم کلاسم .
اونم گفت که کلاس 121 ام منم رفتم توی کلاس 121 .
همه با نگاه های خوبی نگام نمیکردن و این اذیتم میکرد .و دوباره بین اون همه آدم چشمای تیله ایش توجهم رو بخودش جلب کرد خودش بود همون پسره یه جای خالی پیدار کردم که درست جلوی پسره بود .
- ۵.۳k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط