دیو و دلبر
دیو و دلبر
پارت ۲۱
عقب خوابوندمش سوار شدم بهتره شروع شه .
ماشینو جرکت دادم هنوز که هنوزه بیهوش بود وسطای راه چشماش باز شد نیمه باز
با دیدن دور برش .
#دلربا
چشمامو باز کردم توی ماشین بودم چشممو دوختم به آئینه
چشماش چشماش خودش بود باریش همون همونی که جزوی از اون عوضی ها بودش
یکم وحشت کرده ام نشستم و خودمو جمع کردم و گفتم
-ماشینو نگه دار
پوزخند صداداری زد و ادامه رانندگیشو داد با بغض لب برچیدم
_نگه دار
وارد پس کوچه ها شدیم با ترس و استرس گفتم
_لطفا وایستا
جلو در عمارت حاج رحمان نگه داشت میخواست پیاده شه که بازوش رو گرفتم
_لطفاا
بازوشو کشید بیرون و پیاده شد با دلی لرزون پیاده شدم با دیدن نادر کنار در بزرگ عمارت خشک شدم
یکم اخم کرد با موهایی بیرون ایستاده بودم نگهبان ها سرشو رو زیر انداخته ان
لبای خشکم را ترر کردم
دیو و دلبر
پارت ۲۲
نادر دو قدم آمد نزدیک زانو هایم شُل شده بود
با یکم مکث پرسید :
-دلربا توی ماشین باریش کیهانی چیکار
میکردی
دامنم را در مشتم گرفتم و محکم فشردم که باریش گفت :
-روی جاده اصلی بیهوش بود
گفتم یوقت غذای گرگا نشه . آوردمش عمارت
مامان آمد بیرون تمام هوش و حواسم سمت باریش بود اگر یک کلمه از دهانش بیرون بیاید
آن یه کلمه زندگیم را نابود میکند
با اضطراب چشمم به دهانشون بود نادر اخمی کرد
-دخترم دخترم حالت خوبه کجا رفته بودی
چشمامو دادم به مادر رو سری رو روی سرم انداخت و منو تو بغلش گرفت
-دختر تو بچه ای کجا رفته بودی این روستا پر از گرگه بوسه ای روی موهام زد و باهم وارد اتاق شدیم
-یه هفته اینجا میمونیم دیگه برمیگردیم تا از درست عقب نمونی
سرمو چند باری تکون دادم که یه دست لباس آورد و حوله داد دستم و با مهربانی گفت
-برو یه دوش آب گرم بگیر
_مادر دلخور نیستی نمیخوای دعوام کنی .
دستامو گرفت پشت دسمو بوسه ای زد
-نه دخترم میخوام درک ت کنم .
پارت ۲۱
عقب خوابوندمش سوار شدم بهتره شروع شه .
ماشینو جرکت دادم هنوز که هنوزه بیهوش بود وسطای راه چشماش باز شد نیمه باز
با دیدن دور برش .
#دلربا
چشمامو باز کردم توی ماشین بودم چشممو دوختم به آئینه
چشماش چشماش خودش بود باریش همون همونی که جزوی از اون عوضی ها بودش
یکم وحشت کرده ام نشستم و خودمو جمع کردم و گفتم
-ماشینو نگه دار
پوزخند صداداری زد و ادامه رانندگیشو داد با بغض لب برچیدم
_نگه دار
وارد پس کوچه ها شدیم با ترس و استرس گفتم
_لطفا وایستا
جلو در عمارت حاج رحمان نگه داشت میخواست پیاده شه که بازوش رو گرفتم
_لطفاا
بازوشو کشید بیرون و پیاده شد با دلی لرزون پیاده شدم با دیدن نادر کنار در بزرگ عمارت خشک شدم
یکم اخم کرد با موهایی بیرون ایستاده بودم نگهبان ها سرشو رو زیر انداخته ان
لبای خشکم را ترر کردم
دیو و دلبر
پارت ۲۲
نادر دو قدم آمد نزدیک زانو هایم شُل شده بود
با یکم مکث پرسید :
-دلربا توی ماشین باریش کیهانی چیکار
میکردی
دامنم را در مشتم گرفتم و محکم فشردم که باریش گفت :
-روی جاده اصلی بیهوش بود
گفتم یوقت غذای گرگا نشه . آوردمش عمارت
مامان آمد بیرون تمام هوش و حواسم سمت باریش بود اگر یک کلمه از دهانش بیرون بیاید
آن یه کلمه زندگیم را نابود میکند
با اضطراب چشمم به دهانشون بود نادر اخمی کرد
-دخترم دخترم حالت خوبه کجا رفته بودی
چشمامو دادم به مادر رو سری رو روی سرم انداخت و منو تو بغلش گرفت
-دختر تو بچه ای کجا رفته بودی این روستا پر از گرگه بوسه ای روی موهام زد و باهم وارد اتاق شدیم
-یه هفته اینجا میمونیم دیگه برمیگردیم تا از درست عقب نمونی
سرمو چند باری تکون دادم که یه دست لباس آورد و حوله داد دستم و با مهربانی گفت
-برو یه دوش آب گرم بگیر
_مادر دلخور نیستی نمیخوای دعوام کنی .
دستامو گرفت پشت دسمو بوسه ای زد
-نه دخترم میخوام درک ت کنم .
- ۸۸۱
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط