{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

< از پنجره به پیاده رویِ مملو از جمعیّت نگاه

< از پنجره به پیاده رویِ مملو از جمعیّت نگاه
کرد. گفت : می بینی، لباس هایی هستند که
راه می روند ، دروغ می گویند ،عاشق می شوند ،می میرند ...
کمتر لباسی آن بیرون است که درونش "انسان"وجود داشته باشد .
به راستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است ...
# حق
دیدگاه ها (۰)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«چون این صدا متعلق به کسیه که نباید هنوز ب...

ادامه¹ + واقعاً که! آدمو می‌دزدین، بعد حتی حاضر نیستین پول ش...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۴بعد از مدتی، ماشین جلوی یک ساختمان قد...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆      ۲ پارتچند دقیقه بود که ه...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۳ | «جایی که جیا...

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

پارت دوازدهم | راهی ویلاپارک لارامهمونی کم‌کم داشت تموم می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط