{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
«چون این صدا متعلق به کسیه که نباید هنوز بتونه حرف بزنه.»
صدای مرد دوباره آمد:
«والبورگا... هنوز هم دروغ می‌گی.»
چهره‌ی والـبورگا برای اولین بار کاملاً بی‌حالت شد.
ریگیلوس آهسته گفت:
«مادر...»
والبورگا جواب نداد.
صدای مرد ادامه داد:
«تو گفتی بچه مرده.»
سکوت.
پاندورا به والـبورگا نگاه کرد.
«چه بچه‌ای؟»
والبورگا آرام گفت:
«هیچ بچه‌ای وجود نداشت.»
ایوان بلافاصله گفت:
«پس چرا اون صدا می‌گه وجود داشته؟»
والبورگا به تصویر کودک نگاه کرد.
والبورگا به تصویر کودک نگاه کرد.
«چون این عمارت دروغ‌ها رو به حقیقت تبدیل می‌کنه.»
اِلین سرش را تکان داد.
«نه.»
همه به او نگاه کردند.
اِلین گفت:
«این عمارت دروغ‌ها رو به حقیقت تبدیل نمی‌کنه.»
مکث کرد.
«حقیقت‌هایی رو که دفن کردید، برمی‌گردونه.»
همان لحظه تصویر روی دیوار تغییر کرد.
کودک بزرگ‌تر شد.
چهره‌اش واضح‌تر شد.
پاندورا یک قدم عقب رفت.
«نه...»
دیدگاه ها (۳)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

LESSON

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۱مسیر مخفی روی دیوار روشن شده بو...

𓆩 پارت ۳۷ 𓆪 🖤ات با شک به جیمین نگاه کرد.ـ «تو یه چیزی رو ازم...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀𓆩 پــارت دوازدهــم 𓆪 🖤🥀اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌ونهم | دخترممرد چند قدم جلو آمد.لانا با ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۴ | حقیقتِ عکسسوا عکس را دوباره نگاه ک...

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای آژ...

𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ³ 🥀━━━━━━━━━━━━━━━━━━[عما...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت نهمصبح روز بعد، یونا روی مبل نشس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط