the first lie
part ۱۱
ویو جئون جونگکوک♕
صبح با سردرد شدیدی بیدار شدم...
اههه... همش بخواطر اون دختره..... کلاراست....
اصلا نمیدونم حسم بهش چیه....
''فلش بک به شب دیدار کوک و کلارا''
کلارا بهم زنگ زد گفت بیا به آدرسی که برات میفرستم...
منم پشت تلفن یکم باهاش لاس زدم چون میخوام ازم متنفر بشه...
اهه.... من بهش حسی ندارم دلیل این کار پدرم چیه؟
قبل از این که برم پیشش رفتم بار در حد سه شات الکل خوردم...
دارم میرسم اما...... احساس میکنم کنترلم و دارم از دست میدم....
رسیدم...
یکم باهم حرف زدیم اما..... واییی من بوسیدمش نه نه...
صبر کن.... ارههه... اینجوری ازم متنفر میشه....
من به شارلوت میرسممممممم....
"پایان فلش بک"
امروز میخوام برم پیش شارلوت....
دلم براش خیلییی تنگ شده راستش دوستش دارم...
رسیدم...
دینگ دینگ...
چرا کسی در رو باز نمیکنه...
اوه... کلید دارم...
در رو باز کردم و رفتم داخل هرچی صداش زدم جواب نداد...
رفتم سمت اتاق خواب....
در رو باز کردم....
چیزی دیدم که.... عوضییی
شارلوت و یه پسره که جفتشون لخت بودن درحال س*ک*س بودن
خون جلوی چشمام رو گرفته بود...
پدرم راست میگفت اون یه هرزست....
با حال بد سوار ماشینم شدم و از اون خراب شده دور شدم...
رفتم سمت عمارت...
ویو جئون جونگکوک♕
صبح با سردرد شدیدی بیدار شدم...
اههه... همش بخواطر اون دختره..... کلاراست....
اصلا نمیدونم حسم بهش چیه....
''فلش بک به شب دیدار کوک و کلارا''
کلارا بهم زنگ زد گفت بیا به آدرسی که برات میفرستم...
منم پشت تلفن یکم باهاش لاس زدم چون میخوام ازم متنفر بشه...
اهه.... من بهش حسی ندارم دلیل این کار پدرم چیه؟
قبل از این که برم پیشش رفتم بار در حد سه شات الکل خوردم...
دارم میرسم اما...... احساس میکنم کنترلم و دارم از دست میدم....
رسیدم...
یکم باهم حرف زدیم اما..... واییی من بوسیدمش نه نه...
صبر کن.... ارههه... اینجوری ازم متنفر میشه....
من به شارلوت میرسممممممم....
"پایان فلش بک"
امروز میخوام برم پیش شارلوت....
دلم براش خیلییی تنگ شده راستش دوستش دارم...
رسیدم...
دینگ دینگ...
چرا کسی در رو باز نمیکنه...
اوه... کلید دارم...
در رو باز کردم و رفتم داخل هرچی صداش زدم جواب نداد...
رفتم سمت اتاق خواب....
در رو باز کردم....
چیزی دیدم که.... عوضییی
شارلوت و یه پسره که جفتشون لخت بودن درحال س*ک*س بودن
خون جلوی چشمام رو گرفته بود...
پدرم راست میگفت اون یه هرزست....
با حال بد سوار ماشینم شدم و از اون خراب شده دور شدم...
رفتم سمت عمارت...
- ۲.۸k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط