✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣37🦋)✥
✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣37🦋)✥
(ویو ۷ دقیقه ی بعد)
ظرف هارو شستم و دستام رو با دستمال خشک کردم...
رفتم و روی مبل نشستم...
به محض اینکه نشستم گربه ام اومد و روی پاهام نشست...
انگشتام رو بردم لای موهای سفید و نرمش...
شروع کردم به نوازش کردنش...
اون هم یه خمیازه ای کشید و چشم هاش رو بست...
لبخندی زدم و گفتم...
-«اِی شیطون...نمیتونی یه دیقه خواب رو ول کنی و با من وقت بگذرونی.؟»
-«خوابالو.»
و خیلی ریز خندیدم...
(ویو بعد از ظهر ساعت ۴:۳۷)
با کوچولوی خوشگلم آماده شدم و سبدی که دم در گذاشته بودم رو برداشتم...
درو باز کردم و رفتم بیرون...
میخواستم برم که اطرافم رو نگاه کردن دیدم گربهم نیست...
با صدای کمی بلندی گفتم:
_《 پیشی.؟ 》
_《 نمیخوای بیای.؟ 》
که صدای میوش اومد و بعد چند ثانیه از لای در که یادم رفته بود کامل ببندم بیرون اومد...
با پنجه های کوچولوش بدو بدو اومد سمتم و خودش رو به پاهام چسبوند...
لبخندی زدم و خم شدم ، دستام رو بردم زیر شکمش و اونو آروم از زمین بلند کردم و توی بغلم گرفتم...
در حیات رو هم باز کردم و رفتم بیرون...
امروز میوه هام تموم شده بود برای همین میخواستم یکم تو جنگل بچرخم و میوه جمع کنم...
و شاید دیر میومدم خونه چون خیلی راه بود تا برسیم به اون قسمت جنگل که درخت های میوه هست...
(ویو یک ساعت بعد)
داشتم قدم میزدم و راهی که به سمت اون درخت ها میرفت رو طی میکردم...
هرچی بیشتر میرفتم جلوتر درخت های بیشتری که تازه قرار بود میوه بدن رو میدیدم...
بلخره رسیدم و به سمت یکی از درخت ها که درخت سیب بود رسیدم...
گربهم رو گذاشتم زمین و با لحنی که کمی دستوری بود گفتم:
_《 ببین کوچولو من هر جایی که میرم کنارم باید همراهم بیای خب.؟ 》
_《 چون میخوام میوه بچینم نمیتونم بغلت کنم پس تو هم فعلا همینجا بشین باشه.؟ 》
و اون هم یه میوِ آرومی گفت و نشست...
برگشتم سمت درخت و...
ادامه دارد.......💫💫
حمایت یادتون نره قشنگاااا✨🌙
(ویو ۷ دقیقه ی بعد)
ظرف هارو شستم و دستام رو با دستمال خشک کردم...
رفتم و روی مبل نشستم...
به محض اینکه نشستم گربه ام اومد و روی پاهام نشست...
انگشتام رو بردم لای موهای سفید و نرمش...
شروع کردم به نوازش کردنش...
اون هم یه خمیازه ای کشید و چشم هاش رو بست...
لبخندی زدم و گفتم...
-«اِی شیطون...نمیتونی یه دیقه خواب رو ول کنی و با من وقت بگذرونی.؟»
-«خوابالو.»
و خیلی ریز خندیدم...
(ویو بعد از ظهر ساعت ۴:۳۷)
با کوچولوی خوشگلم آماده شدم و سبدی که دم در گذاشته بودم رو برداشتم...
درو باز کردم و رفتم بیرون...
میخواستم برم که اطرافم رو نگاه کردن دیدم گربهم نیست...
با صدای کمی بلندی گفتم:
_《 پیشی.؟ 》
_《 نمیخوای بیای.؟ 》
که صدای میوش اومد و بعد چند ثانیه از لای در که یادم رفته بود کامل ببندم بیرون اومد...
با پنجه های کوچولوش بدو بدو اومد سمتم و خودش رو به پاهام چسبوند...
لبخندی زدم و خم شدم ، دستام رو بردم زیر شکمش و اونو آروم از زمین بلند کردم و توی بغلم گرفتم...
در حیات رو هم باز کردم و رفتم بیرون...
امروز میوه هام تموم شده بود برای همین میخواستم یکم تو جنگل بچرخم و میوه جمع کنم...
و شاید دیر میومدم خونه چون خیلی راه بود تا برسیم به اون قسمت جنگل که درخت های میوه هست...
(ویو یک ساعت بعد)
داشتم قدم میزدم و راهی که به سمت اون درخت ها میرفت رو طی میکردم...
هرچی بیشتر میرفتم جلوتر درخت های بیشتری که تازه قرار بود میوه بدن رو میدیدم...
بلخره رسیدم و به سمت یکی از درخت ها که درخت سیب بود رسیدم...
گربهم رو گذاشتم زمین و با لحنی که کمی دستوری بود گفتم:
_《 ببین کوچولو من هر جایی که میرم کنارم باید همراهم بیای خب.؟ 》
_《 چون میخوام میوه بچینم نمیتونم بغلت کنم پس تو هم فعلا همینجا بشین باشه.؟ 》
و اون هم یه میوِ آرومی گفت و نشست...
برگشتم سمت درخت و...
ادامه دارد.......💫💫
حمایت یادتون نره قشنگاااا✨🌙
- ۹۳۵
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط