the first lie
part 12
ویو کیم کلارا♡
رفتم سمت عمارت اما.... خیلی داشتم بهش فکر میکردم...
وایی خدا نباید... نباید بهش فکر کنم اما
بازم دلم اروم نگرفت دور زدم رفتم سمت معروف ترین بار سئول.....
داشتم با خودم کلنجار میرفتم دلم میخواست برم باهاش حرف بزنم....
اما غرورم.... غرورم اجازه نمیداد...
خودم توجیه کردم که من میرم داخل معلوم نیست اونجا باشه یا نه...
رفتم داخل...
از شانس بدم روبروم در اومد.....
ویو جئون جونگکوک♕
داشتم شات سوم و میخوردم که یهو دیدم اون دختره کلارا....
جلوم وایستاده
کلارا: عه سلام تو هم میای اینجا؟
کوک: مگه تو هم میای؟
کلارا: اره بابا من مشتری ثابت اینجام...
کلارا رو به گارسون گفت:
همون همیشگی...
گارسون: خانوم من تا حالا شما رو اینجا ندیدم...
کلارا با خم و راست کردن چشم و ابروش به طور خیلی زایه ای
میخواست گارسون رو متوجه کنه اما متاسفانه به طرز بامزه ای شکست خورد
کوک با خنده گفت: باشه متوجه شدم...
کلارا: چیو... مو.. مو... متوجه... شدی؟
کوک: اینکه به بهونه ی خوردن مشروب
اومدی اینجا که منو ببینی...
کلارا: چی.. چی داری میگی؟
کوک: منو احمق فرض نکن...
کلارا:.......
کوک: دیدی؟
کلارا: خب باشه تو بردی اما من نیومدم ببینمت... اومدم باهات حرف بزنم...
کوک: درباره چی؟
کلارا: بیا فرار کنیم...
کوک: هن؟
کلارا: یعنی تو برو یه کشور دیگه منم میرم فرانسه خانواده مامانم اونجان..
کوک: دلیل؟
کلارا: که ازدواج اجباری نکنیم..
کوک: هوم.... ایده ی خوبیه اما نه من خوشم میاد حرص خوردنت و ببینم...
ویو کیم کلارا♡
رفتم سمت عمارت اما.... خیلی داشتم بهش فکر میکردم...
وایی خدا نباید... نباید بهش فکر کنم اما
بازم دلم اروم نگرفت دور زدم رفتم سمت معروف ترین بار سئول.....
داشتم با خودم کلنجار میرفتم دلم میخواست برم باهاش حرف بزنم....
اما غرورم.... غرورم اجازه نمیداد...
خودم توجیه کردم که من میرم داخل معلوم نیست اونجا باشه یا نه...
رفتم داخل...
از شانس بدم روبروم در اومد.....
ویو جئون جونگکوک♕
داشتم شات سوم و میخوردم که یهو دیدم اون دختره کلارا....
جلوم وایستاده
کلارا: عه سلام تو هم میای اینجا؟
کوک: مگه تو هم میای؟
کلارا: اره بابا من مشتری ثابت اینجام...
کلارا رو به گارسون گفت:
همون همیشگی...
گارسون: خانوم من تا حالا شما رو اینجا ندیدم...
کلارا با خم و راست کردن چشم و ابروش به طور خیلی زایه ای
میخواست گارسون رو متوجه کنه اما متاسفانه به طرز بامزه ای شکست خورد
کوک با خنده گفت: باشه متوجه شدم...
کلارا: چیو... مو.. مو... متوجه... شدی؟
کوک: اینکه به بهونه ی خوردن مشروب
اومدی اینجا که منو ببینی...
کلارا: چی.. چی داری میگی؟
کوک: منو احمق فرض نکن...
کلارا:.......
کوک: دیدی؟
کلارا: خب باشه تو بردی اما من نیومدم ببینمت... اومدم باهات حرف بزنم...
کوک: درباره چی؟
کلارا: بیا فرار کنیم...
کوک: هن؟
کلارا: یعنی تو برو یه کشور دیگه منم میرم فرانسه خانواده مامانم اونجان..
کوک: دلیل؟
کلارا: که ازدواج اجباری نکنیم..
کوک: هوم.... ایده ی خوبیه اما نه من خوشم میاد حرص خوردنت و ببینم...
- ۷۰۰
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط