my favourite drug 98
خشمم داشت با قلبم مبارزه میکرد.. اما قلبم هم از این مرد خشمگین بود..
زیر لب لعنتی ای گفتم و بغلش کردم.. چند ثانیه که گذشت هردوتا دستش رو پشت کمرم گذاشت و منو به آغوش گرمش گرفت..
چونه اش رو روی شونم گذاشت که گرمی قطره های اشکش رو حس کردم..
سریع بدون اینکه از بغلش بیرون بیام صورتش رو گرفتم و به چشمای اشکیش نگاه کردم:
-آخه لعنتی چرا اینجوری میکنی؟
فقط بهم بگو..
بگو چیکار کنم همون کارو میکنم..
شده فقط یک هفته بیشتر میمونم تا همه چیز با مین جی درست شه ولی فقط بگو
چند ثانیه گذشت و با چشمایی که اولین بار بود اینقدر غمگین میدیدمش گفت:
-فقط بدون اینکه حرفی بزنی ازم دور شو.. نزار بیام دنبالت التماست میکنم
سرمو به چپ و راست تکون دادم و با چشمای اشکی گفتم:
-ازم اینو نخواه..
داد زد:
-فقط برو
ناباور توی چشماش نگاه کردم.. هیچی نگفت که ساکمو برداشتم و رفتم سمت در..
قبل از اینکه برم بدون اینکه برگردم گفتم:
-لازمه بگم امیدوارم پشیمون نشی؟
بغض نزاشت حرفمو کامل کنم.. ولی باید آخرین حرف ها زده میشد:
-قبل از این اتفاقات.. من تردید داشتم،نباید بهت حسمو میگفتم..
اینکه بعد از رفتنم به این فکر میکردم که یک شانس برای کنارت بودن داشتم و ازش استفاده نکردم خیلی اسون تر از حسیه که الان داریم..
امیدوارم بقیه ی زندگیت رو با کسی که از همون اول برای تو ساخته شده بگذرونی و خوش باشی..
با مین جی خوب رفتار کن و بهش نگو که چون تحمل خدافظی ازش رو نداشتم پیشش نرفتم.. فکر نمیکردم تهش این باشه ولی خدافظ جئون..
دو ثانیه موندم،به امید اینکه بهم بگه بمون..تحقیر امیزه که هنوزم امید دارم.
....
توی تاکسی بودم و داشتم میرفتم سمت خونه ی قدیمیمون..
حس بدی داشتم برای برگشتن به اونجا ولی تا قبل از اینکه از کشور خارج شم باید اونجا بمونم..خب جای دیگه ای ندارم.
نیم ساعت بود توی راه بودیم ولی هنوز نرسیدیم،مشکوک گفتم:
-اشتباه نرفتین اقا؟
جوابمو نداد که دوباره صداش زدم..ضربان قلبم رفت بالا و اروم گوشیم رو دو آوردم که یهو اسلحه رو روبه روم گرفت:
-اون رو بده به من!
سرمو با ترس تکون دادم و گوشی رو بهش دادم.. اسلحه رو عقب نبرد و گفت:
-حالا اون ماسک رو روی صورتت بزار!
به بغلم نگاه کردم،خدای من.. چجوری متوجه این ماسک نشدم؟
کاری نکردم که به بغلم شلیک کرد.. جیغ بلندی کشیدم و به خاطر دادی که زد گوشم رو گرفتم:
-بزار اون ماسکو هر،،زه
سریع ماسک رو گذاشتم که دو ثانیه نگذشت بدنم حس خنکی گرفت و چشمام بسته شد
....
دو روز بعد
نمیخواستم شرط بزارم ولی میخوام ببینم چند تا از فالورای فعالم از پیج اصلیم اومدن توی این پیج
شرط:۱۰۰ تا کامنت و لایک پارت ۸۴ تا ۹۸..۱۰۰تا یا ۹۰تا😽✨
زیر لب لعنتی ای گفتم و بغلش کردم.. چند ثانیه که گذشت هردوتا دستش رو پشت کمرم گذاشت و منو به آغوش گرمش گرفت..
چونه اش رو روی شونم گذاشت که گرمی قطره های اشکش رو حس کردم..
سریع بدون اینکه از بغلش بیرون بیام صورتش رو گرفتم و به چشمای اشکیش نگاه کردم:
-آخه لعنتی چرا اینجوری میکنی؟
فقط بهم بگو..
بگو چیکار کنم همون کارو میکنم..
شده فقط یک هفته بیشتر میمونم تا همه چیز با مین جی درست شه ولی فقط بگو
چند ثانیه گذشت و با چشمایی که اولین بار بود اینقدر غمگین میدیدمش گفت:
-فقط بدون اینکه حرفی بزنی ازم دور شو.. نزار بیام دنبالت التماست میکنم
سرمو به چپ و راست تکون دادم و با چشمای اشکی گفتم:
-ازم اینو نخواه..
داد زد:
-فقط برو
ناباور توی چشماش نگاه کردم.. هیچی نگفت که ساکمو برداشتم و رفتم سمت در..
قبل از اینکه برم بدون اینکه برگردم گفتم:
-لازمه بگم امیدوارم پشیمون نشی؟
بغض نزاشت حرفمو کامل کنم.. ولی باید آخرین حرف ها زده میشد:
-قبل از این اتفاقات.. من تردید داشتم،نباید بهت حسمو میگفتم..
اینکه بعد از رفتنم به این فکر میکردم که یک شانس برای کنارت بودن داشتم و ازش استفاده نکردم خیلی اسون تر از حسیه که الان داریم..
امیدوارم بقیه ی زندگیت رو با کسی که از همون اول برای تو ساخته شده بگذرونی و خوش باشی..
با مین جی خوب رفتار کن و بهش نگو که چون تحمل خدافظی ازش رو نداشتم پیشش نرفتم.. فکر نمیکردم تهش این باشه ولی خدافظ جئون..
دو ثانیه موندم،به امید اینکه بهم بگه بمون..تحقیر امیزه که هنوزم امید دارم.
....
توی تاکسی بودم و داشتم میرفتم سمت خونه ی قدیمیمون..
حس بدی داشتم برای برگشتن به اونجا ولی تا قبل از اینکه از کشور خارج شم باید اونجا بمونم..خب جای دیگه ای ندارم.
نیم ساعت بود توی راه بودیم ولی هنوز نرسیدیم،مشکوک گفتم:
-اشتباه نرفتین اقا؟
جوابمو نداد که دوباره صداش زدم..ضربان قلبم رفت بالا و اروم گوشیم رو دو آوردم که یهو اسلحه رو روبه روم گرفت:
-اون رو بده به من!
سرمو با ترس تکون دادم و گوشی رو بهش دادم.. اسلحه رو عقب نبرد و گفت:
-حالا اون ماسک رو روی صورتت بزار!
به بغلم نگاه کردم،خدای من.. چجوری متوجه این ماسک نشدم؟
کاری نکردم که به بغلم شلیک کرد.. جیغ بلندی کشیدم و به خاطر دادی که زد گوشم رو گرفتم:
-بزار اون ماسکو هر،،زه
سریع ماسک رو گذاشتم که دو ثانیه نگذشت بدنم حس خنکی گرفت و چشمام بسته شد
....
دو روز بعد
نمیخواستم شرط بزارم ولی میخوام ببینم چند تا از فالورای فعالم از پیج اصلیم اومدن توی این پیج
شرط:۱۰۰ تا کامنت و لایک پارت ۸۴ تا ۹۸..۱۰۰تا یا ۹۰تا😽✨
- ۶۳.۵k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط