پستتکراریولیزیبا

#پست_تکراری_ولی_زیبا😍👌

#پست_تکراری_ولی_زیبا😍👌
_احمد : آیدا جان.؟ آیی (آیدا)
_آیدا : اولش فقط بخاطر خودش بود.
نه میدونستم شاعره، نه میدونستم نویسنده س، نه میدونستم،
#هیچی... ما فقط نگاهمون بهم گره خورد و همه چی تموم شد
_احمد: همه چی شروع شد.😂 😂
_آیدا: آره، آره، همه چی شروع شد😂 😂 «تنها عشقِ که میتونه انسان رو نجات بده»
#شاملو
تمام شاعرانی ک تو نمیدونی معشوق اینا کی بوده...
راجب عشق صحبت کردند
آنها تو عشقشون یه پلان ِ قایقِ وجود نداره ک...
خب
برای من آیدا روی صحنه هست و چرا تو شعرِ من نباشه
از ابتدا آیدا به صورت یک وظیفه انگار با من برخورد کرد
برای اینکه من در بدترین شرایط روحی بودم
هم منو نگه‌داشت و هم نجاتم داد
در واقع من تجربه هیچ زنی را در زندگیم نداشتم
آیدا این دروازه رو برای من باز کرد
اگر چنین چیزی وجود میداشت حتما جای پاش تو زندگیم میبود
اصن دنیای واقعیِ من اونجا شروع میشه😍 😍 #آیدا...
نه
عشق چیزی نیست ک بتونی ازش بگریزی یا بتونی قائمش کنی
تنها عشقِ ک میتونه انسان و نجات بده
یعنی تا شما قلبتون رو از عشق سرشار نکنی
ن میتونی سازندگی کنی
ن میتونی بسازی
ن میتونی چیزی و درست کنی
ن میتونی ب جایی برسی
ن میتونی راهی رو ک دارین میرین ب اون هدف برسین
#هیچی❤ . ‎‎آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بود
#شاملو...
به جز عزیمت نابهنگامَم گزیری نبود
چنین انگاشته بودم

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود

میان آفتاب های همیشه،
زیبایی ی تو 
لنگری ست 
نگاهت 
شکست ستمگری ست 
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست #شاملو:
من چی بگم از آیدا
ک همه‌ی زندگی ماست... هرچه سعی میکنیم مسئولیت این زندگی رو یه خورده کمترش کنیم ، سبکترش کنیم
نتیجه نداره برای اینکه شخصیتش طوریست ک خودش برای خودش مسولیت میتراشه
در نتیجه از پَسِش برنمیام
ن من از پسِ محبتش و ن اون از پسِ محبتش
یه جوری داریم باهم میسازیم
خیلی محرمانه باید بگم #خیلی_زیباست... #آیدا:
این رابطه #چجوری_بگم_مثلِ_خورشیدِ_شاملو_اگه_به_من_نتابه_زندگی‌ای_ندارم.....
#حالِ_من_خوبه_ولی_با_تو_بهتر_میشوم😍
#بمونی_برام_همیشگیم❤
#شنبه_۵_مهرماهِ_۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳۵)

#دلدارزمانی ک تو باشیزندگی برایم قشنگ‌ ست عاشقی برایم با معن...

Which one part 19ج. تو نیلا رو دوست داری ؟ یه لحضه برگشتم و ...

عشق زار آلود(Mysterious Love)part:۲ات گوشی رو برداشت و پیام ...

چندتا نکته میگم مخصوص برعندازاسدرسته اینا خیلی اوسگلن ولی دل...

دزیره کلاری میگفت ؛ فکر میکردم بزرگ شدم تا وقتی که عاشق شدم ...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

پارت ۱۷ — «ساعت دوازده»ساعت دقیقاً دوازده شد.رها روی مبل نشس...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁷ویو میکا_____دستمو برد...

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

part9در زدیم.— بیایید داخل.رفتیم توی دفتر. مدیر گفت:— سلام د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط