وقتی از اعترافش فراری بودی اما...
p1
ازش خوشت میومد!اره اون تقریبا تمام فکر هر روزت بود...تو از اولین باری که دیدیش که نه اما بعد از یکماه سپری کردن باهاش عاشقش شدی...الان ۱۱ ساله که دوستش داشتی و اون بالاخره بهت اعتراف کرد...انگار اون هم از ۱۱ سال پیش تا الان تو فکرت بوده اما چرا نمیتونستی؟چرا سعی کردیحسشو قبول کنی اما نتونستی و فقط دست به دامن فرار شدی؟
جیمین هم از رفتارت اذیت میشد اون دردتون میدونست برعکس خودت...میدونیت که میترسی اما این انتظار رو هم داشت که بعد از ۱۱ سال شناخته باشید و بدونی که نه آسیبی ازش میبینی و نه میزاره کسی بهت آسیبی بزنه...اونشب تو روز آخر اردو همه تو چادراشون خواب بودن اما تو بیرون نشسته بودی و به دریا و ستاره های آسمون نگاه میکردی...دستی روی شونت نشست
جیمین: اینجایی؟!
ا.ت: هوم خوابم نمیبرد
کنارت نشست
جیمین: چرا
ا.ت: راستشو بخوای تو فکرت بودم...تو فکر آینده ای که داریم....الان که اینقدر معروفیم و دیگه کل دنیا ما رو میشماسن....مواجه شدن با حرفا و قضاوتا سخته....سخترش میدونی چیه؟
جیمین: چی
ا.ت: اینکه از رابطت دفاع کنی اما یکم بعد بفهمی برای هیچی جنگیدی و طرف ولت کنه اونجاس که واقعا...از زندگی میبری
جیمین: ازم فرار میکنی اما میدونم همش بخاطر اینه که میترسی از سمتم آسیب ببینی
ا.ت: اره میترسم
جیمین سرشو رو شونت میزاره
جیمین: انگار هنوز خودمو بهت ثابت نکردم
ا.ت: نه!تو ثابت کردی...این منم که از همه چیز میترسم
جیمین دستتو گرفت و چشماشو رو هم گذاشت
جیمین: من برات کسی میشم که نزاره بترسی...میشم مثل کوه پشتت...عین راهنما جلوت و عین هم سفر کنارت...فقط یه بار بهم اعتماد کن
تو هنوز میترسیدی و پیش خودت میگفتی اینا گفتنش آسونه انجام دادنش سخته دستتو کشیدی
ا.ت: بخوابیم؟من خستم
جیمین حرفی نزد و با رفتن تو تنها شد یکی از زانوهاش بغل گرفت و سرشو روی اون گذاشت دریا وسوسه میکرد که کارو یکسره کنه اما هنوز واسه تسلیم شدن زوده
تو با نشستن توی چادر گوشی رو دستت گرفتی و وارد اینستات شدی و متوجه شدی که چند تا از طرفداران برات کلی متن نوشتن با همشون خندیدی و خوشحال شدی اما با آخری...
متن آخری: ا.ت راستش منم یه دخترم هم سن تو ...من عاشق شدم اما حالا دارم درد عشقو میکشم...وقتی جواب رد دادم پیش خودم گفتم باید بیشتر فکر کنم فقط میترسیدم و شک داشتم...سه شب بعد از جواب ردم عشقم بخاطر تصادف مرد و من شدم حسرت...حسرت از یک بار بغل کردنش یک بار دیکه دیدنش...یه بار بوسیدنش...حسرت از اینکه مثل دو تا عاشق زندگی کنیم...گذشته الان دو ساله که من با یادش گریه میکنم و فقط یک بار بغلشو میخوام اگر روزی تو اینجوری شدی به ساسنگ فنا توجه نکن و زندگیتو بکن
گوشی رو بستی، دستتو جلو چشمات گرفتی شروع کردی به گریه کردن...
۵۰🖤🤍
ازش خوشت میومد!اره اون تقریبا تمام فکر هر روزت بود...تو از اولین باری که دیدیش که نه اما بعد از یکماه سپری کردن باهاش عاشقش شدی...الان ۱۱ ساله که دوستش داشتی و اون بالاخره بهت اعتراف کرد...انگار اون هم از ۱۱ سال پیش تا الان تو فکرت بوده اما چرا نمیتونستی؟چرا سعی کردیحسشو قبول کنی اما نتونستی و فقط دست به دامن فرار شدی؟
جیمین هم از رفتارت اذیت میشد اون دردتون میدونست برعکس خودت...میدونیت که میترسی اما این انتظار رو هم داشت که بعد از ۱۱ سال شناخته باشید و بدونی که نه آسیبی ازش میبینی و نه میزاره کسی بهت آسیبی بزنه...اونشب تو روز آخر اردو همه تو چادراشون خواب بودن اما تو بیرون نشسته بودی و به دریا و ستاره های آسمون نگاه میکردی...دستی روی شونت نشست
جیمین: اینجایی؟!
ا.ت: هوم خوابم نمیبرد
کنارت نشست
جیمین: چرا
ا.ت: راستشو بخوای تو فکرت بودم...تو فکر آینده ای که داریم....الان که اینقدر معروفیم و دیگه کل دنیا ما رو میشماسن....مواجه شدن با حرفا و قضاوتا سخته....سخترش میدونی چیه؟
جیمین: چی
ا.ت: اینکه از رابطت دفاع کنی اما یکم بعد بفهمی برای هیچی جنگیدی و طرف ولت کنه اونجاس که واقعا...از زندگی میبری
جیمین: ازم فرار میکنی اما میدونم همش بخاطر اینه که میترسی از سمتم آسیب ببینی
ا.ت: اره میترسم
جیمین سرشو رو شونت میزاره
جیمین: انگار هنوز خودمو بهت ثابت نکردم
ا.ت: نه!تو ثابت کردی...این منم که از همه چیز میترسم
جیمین دستتو گرفت و چشماشو رو هم گذاشت
جیمین: من برات کسی میشم که نزاره بترسی...میشم مثل کوه پشتت...عین راهنما جلوت و عین هم سفر کنارت...فقط یه بار بهم اعتماد کن
تو هنوز میترسیدی و پیش خودت میگفتی اینا گفتنش آسونه انجام دادنش سخته دستتو کشیدی
ا.ت: بخوابیم؟من خستم
جیمین حرفی نزد و با رفتن تو تنها شد یکی از زانوهاش بغل گرفت و سرشو روی اون گذاشت دریا وسوسه میکرد که کارو یکسره کنه اما هنوز واسه تسلیم شدن زوده
تو با نشستن توی چادر گوشی رو دستت گرفتی و وارد اینستات شدی و متوجه شدی که چند تا از طرفداران برات کلی متن نوشتن با همشون خندیدی و خوشحال شدی اما با آخری...
متن آخری: ا.ت راستش منم یه دخترم هم سن تو ...من عاشق شدم اما حالا دارم درد عشقو میکشم...وقتی جواب رد دادم پیش خودم گفتم باید بیشتر فکر کنم فقط میترسیدم و شک داشتم...سه شب بعد از جواب ردم عشقم بخاطر تصادف مرد و من شدم حسرت...حسرت از یک بار بغل کردنش یک بار دیکه دیدنش...یه بار بوسیدنش...حسرت از اینکه مثل دو تا عاشق زندگی کنیم...گذشته الان دو ساله که من با یادش گریه میکنم و فقط یک بار بغلشو میخوام اگر روزی تو اینجوری شدی به ساسنگ فنا توجه نکن و زندگیتو بکن
گوشی رو بستی، دستتو جلو چشمات گرفتی شروع کردی به گریه کردن...
۵۰🖤🤍
- ۱۰۵.۵k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط