با گفتن بغل چشمانش برق زد

با گفتن بغل چشمانش برق زد...

با گفتن بغل چشمانش برق زد...
انگاری فقط به بغل نیاز داشت :)

Его глаза сверкнули, когда он сказал обнять...
Как будто ему просто нужно обнять :)
دیدگاه ها (۲)

استاد من ۲

"آرزوی یه کوچولو که حاصل عشقمون باشه....اما با رضایت شما بان...

پارت ۴: تقابلِ دو دنیا(پارت اخر)روزهای بعد، مثل یک ریتم تکرا...

(پارت دو رمان سرنوشت نفرین شده)مینجه دست به سینه شد و به بیر...

Анастасия, русская модель с сияющими голубыми глазами и воло...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

دیوونه+هاعم+مثل+ما+آدمان،فقد+یکم+زیاد+تر+از+حد+میفمنزیادتر+ا...

دیوونه هاعم مثل ما آدمان،فقد یکم زیاد تر از حد میفمنزیادتر ا...

اومده بودم تو حیاطِ آقاجون، نشستم بغلِ درخت توت سرمو تکیه دا...

بعد از گفتن آخرین جمله، تهیونگ نگاهت نکرد. فقط چند قدم برداش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط