بعد از گفتن آخرین جمله، تهیونگ نگاهت نکرد. فقط چند قدم بر

بعد از گفتن آخرین جمله، تهیونگ نگاهت نکرد. فقط چند قدم برداشت، برگشت سمت ماشین و بدون کلمه‌ای بیشتر، در را باز کرد و نشست.

صدای بسته شدن در ماشین در سکوت طبیعت پیچید. حالا تنها مانده بودی، با صدای پرنده‌ها، با رود آرامی که برق می‌زد و باد خنکی که روی پوستت می‌نشست.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها نفس عمیقی کشیدی. هوا به ریه‌هایت هجوم آورد، آن‌قدر تازه و آزاد که گلویت سوز گرفت. قدم‌هایت سبک‌تر شدند. دستت را روی ساقه‌های بلند چمن کشیدی، انگار بخواهی مطمئن شوی این همه زیبایی واقعی‌ست و فقط یک خواب نیست.

چشم‌هایت را بستی و بادی که میان موهایت می‌پیچید را حس کردی. اشک بی‌اختیار روی گونه‌ات لغزید؛ نه از غم تنها، بلکه از چیزی شبیه رهایی موقت.

ماشین در فاصله‌ای نه‌چندان دور بود. تهیونگ پشت فرمان نشسته بود، قامتش بی‌حرکت مثل یک مجسمه. او نگاه نمی‌کرد، دخالت نمی‌کرد. فقط بود.

این‌بار سکوتش مثل قفلی نبود؛ شبیه اجازه‌ای ناگفته بود.

پاهایت کم‌کم سست شد و روی چمن‌های نرم کنار رود نشستی. دامن لباست کمی خاکی شد، اما اهمیتی نداد. زانوهایت را بغل گرفتی و به آب خیره شدی؛ موج‌های کوچک می‌رقصیدند و نور خورشید رویشان مثل دانه‌های نقره می‌لرزید.

صدای طبیعت آرام بود، درست برعکس قلبت که تند می‌زد. برای لحظه‌ای تصور کردی آزاد هستی؛ انگار هیچ‌کسی نیست که نگاهت کند، هیچ صدایی نیست که دستورت بدهد.

اما بود.

تهیونگ.

او از پشت شیشه‌ی ماشین نگاهت می‌کرد. دستش روی فرمان ثابت مانده بود، سرش کمی به سمت شیشه متمایل بود. چشمانش خیره روی تو ایستاده بودند.

دیدنت را می‌دید. آرامشت را، اشکت را، رهایی کوتاهت را.

اما هیچ نگفت. لب‌هایش حتی یک‌بار هم تکان نخوردند. فقط نگاه کرد. سرد، خاموش، و درعین‌حال عجیب طولانی.

تو هم سر برنگرداندی. به آب خیره ماندی، وانمود کردی نمی‌دانی نگاهش روی تو سنگینی می‌کند.

و سکوت میان شما، از همیشه سنگین‌تر شد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۸

فاصله یک لبخند تا جنون

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 14 چند لحظه دیگه نگاهم ک...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت سیزدهمصدای انفجار همه‌جا پیچید!ی...

چند پارتیپارت ۲ماشین با سرعتی سرسام‌آور در جاده‌ی ساحلیِ خلو...

پارت ۵۲صدایِ باز شدنِ درِ اصلیِ عمارت، مثلِ یک پتکِ سنگین تو...

جنگل نفرین شده پارت ۱۹

𝖕𝖆𝖗𝖙15شب موعود، باران گرفت. مارال شنل تیره‌اش را روی سرش کشی...

### **پارت چهارم: اعتراف زیر باران**نگاهت میان چشم‌های خیره ...

صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط