{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

▪️یک قطعه از تربت را به امواج سیل افکندم و لحظاتی بعد سیل

▪️یک قطعه از تربت را به امواج سیل افکندم و لحظاتی بعد سیل بند آمد

به نقل از شهید آیت الله خامنه‌ای: در محل تبعیدم؛ ایرانشهر، روابط خوبی با علمای اهل سنت پیدا کردیم و نقشه‌ی عملی‌ای ترسیم کردم مبتنی بر برپایی یک مراسم مشترک سنی و شیعه در طی روزهای ۱۲ تا ۱۷ ربیع‌الاول و بر سر این امر توافق کردیم.
روز عید میلاد پیامبر اکرم، با هوای خوب و معتدل و قطرات باران همراه شد. مردم گروه گروه بیرون آمدند تا از هوا لذّت ببرند و راهی مسجد آل رسول شوند که مملو از نمازگزاران شده بود؛ چنان که شبستان و ایوانِ پیرامون آن را پر کرده بودند. برای نماز مغرب ایستادم تا نمازگزاران را امامت کنم. در رکعت دوّم نماز، صدای غریبی مانند صدای یک گاریِ حامل شاخه‌های نخل بسیار که سرِ شاخه‌ها به زمین کشیده شود، به گوشم رسید. امّا این سروصدا و خش‌خش قطع نشد. اگر گاری بود، باید میگذشت و صدا قطع میشد. لحظاتی بعد که صدای تلاطم آب را شنیدم، فهمیدم که سیل راه افتاده است.
پس از پایان نماز دیدیم سیل شهر را فرا گرفته و آب بالا آمده، تا جایی که به ایوان مسجد هم ـ که به اندازه‌ی نیم متر از سطح زمین بلندتر بود ـ رسیده است. با صدای بلند از مردم خواستم با این سانحه مقابله کنند. ابتدا گفتم فرشهای مسجد را جمع کنند و در جای بلندی بگذارند تا آب آنها را از بین نبرد. بعد، از مردم خواستم احتیاطات لازم را برای حفاظت از کودکان و زنان به عمل آورند. جریان سیل دو یا سه ساعت ادامه یافت و در این مدّت ما صدای انهدام خانه‌ها را یکی پس از دیگری می‌شنیدیم. حتّی ترسیدم مسجد نیز خراب شود. همه چیز وحشتناک بود: تاریکی ناشی از قطع برق ... سیل خروشان و بی‌امان ... انهدام خانه‌ها و فریاد کمک‌خواهی مردم. ....
در چنین حالت بحرانی و وحشتناکی، ذهن انسان فعّال میشود و به دنبال هر وسیله‌ای برای مقابله با وضع موجود میگردد. در میان شنیده‌هایی که حافظه‌ام در خود ذخیره داشت، مطلبی بود مبنی بر این که برای رفع چنین خطر فراگیرِ گریزناپذیری میتوان ـ با اذن خدای تعالی ـ به تربت سیّد‌الشّهداء حضرت حسین بن علی (علیه‌السّلام) توسّل جست. یک قطعه از آن تربتی را که خداوند به برکت وجود ریحانه‌ی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بدان شرافت بخشیده، در جیب داشتم. آن را از جیب بیرون آوردم، بر خدای عزّ و جلّ توکّل کردم و آن را در میان امواج پرتلاطم سیل افکندم. لحظاتی نگذشت که به لطف و فضل خداوند سیل بند آمد.

📜 برگی از سیره آقا👇🏽
🌕 @sireh_Agha
دیدگاه ها (۲)

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀𓆩 پــارت دوازدهــم 𓆪 🖤🥀اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وپنجم | حقیقتی که خون می‌خواستهلیکوپتر ...

پارت ۶۶ صدای شلیک هنوز در ایستگاه می‌پیچید.آریانا خودش را به...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 8 | عادتصبح دوشنبه، ا/ت با عجله از خوابگاه بیر...

فیک : بین راندها

پارت نهم | تاریکی و یک راز کوچکچند ثانیه...تمام سالن در تاری...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط