دیو و دلبر

دیو و دلبر

دیو و دلبر

پارت ۳۰

-بی بی همیشه کنارت هست عزیزکم

صدای بتول باعث شد سرمو بلند کنم دستای پر از الگویش را روی سینه اش ضربدری گذاشته بود

-بی بی شاه پسند و دلربا بیاین صبحانه اماده اس

بی بی سرش را تان داد بتول رفت بی بی سرم را بوسید و گفت

-عزیزک بی بی پاشو دست صورتتو آب بزن بیا بالا صبحانه بخوریم

سرمو تکون دادم انگار یه سنگ بزرگ توی گلوم بود دستمو به بین پاهام کشیدم

من باکره نیستم و الان میخواهم زن یه هیولا شم حق با بی بی شاه پسند هستش

ولی من جونی ندارم من هنوز جوونم من تازه میخواستم تَم این زندگی رو بچشم

چی کی باعث شد این اتفاقا بیوفته واسم کی باعث شد من این تاوان ترسناک رو با تنم پس بدم و الان

گیر یه شیطان بیوفتم که منو تو لجن فرو برد هنوز انگشتاشون روی تنم حس میکنم

هنوز که هنوزه اون خیسی روی بدنم تنم تنم کثیف شده زیادی کثیف شده

دامن بلند آبی آسمونی رو پوشیدم و یه پیرهن آبی همرنگش موهامو بافیدم و یه طرف رها کردم رو سری انداختم روی سرم

از اتاقم خارج شدم با دیدن نادر متعجب بهش خیره شدم که بهم نزدیک شد

بوی تنش اذیتم میکرد داشت هوقم میگرفت با معده خالی حالم بد شده بود

دستمو جلو دهنم گذاشتم که یکم لحنش رو تند کرد

-دلربا نکنه میخوای با باریش کیهانی ازدواج کنی

اصلا کلماتش مفهومی نداشت چی میگفت

گلویم را صاف کردم و گفتم

_برو عقب

بدون اینکه حرفو نشنیده بگیره بازومو سفت گرفت

-فرار میکنی من تورو میخوام

حالم داشت بد میشد بوی تنش دست روی بازوم

با هق هق گفتم

_برو عقب وگرنه جیغ میزنم برو عقب

نگران به عقب رفت بازوم درد میکرد میخواست چیزی بگه که زود پا تند کردم و به سمت پله ها رفتم .

دیو و دلبر

پارت ۳۱

به جمعشون پیوستم همه مشغول خوردن صبحانه بودن نشستم کنار بی بی شاه پسند

زن عمو توی گوش بتول پچ پچ میکردن چه اتفاقی افتاده واسشون

مامانم اخم کرده بود بابا هم همینطور با حس گیجی چشم هایم را دوختم به بی بی شاه پسند

که دستش را به آرامی به دستم نشست

_چیزی شده که من خبر ندارم

با این حرفم حاجی رحمان سریع و با داد گفت

-دیشب اون صداها چی بود دختر هاان

همه سکوت کردن و دست از غذا خوردن برداشتن دیشب دیشب چی شد مگه

چی شد که اول صبحی همه باهام اینجورین

مادر تند گفت

-ما میریم شهر این خاستگاری و محرمیت قضایی رو تمام کنید من دختر کوچیکمو به یه مرد نمیدم

زن عمو یجورای با صدای نسبت بلند گفت

-دختر جنی تو میخوایی ببری تا بقیه نفهمن جن زده شده

با این حرف بغض کردم مادر گفت

-حرف دهنتو بفهم دخترم سالمه ما میریم صمد بسپر به محمد ماشین رو اماده کنه

یهو صدای محکم حاجی رحمان باعث شد تمام بدنم بلرزه

_عروس ساکت شو هیچکس هیچ جا نمیره عروسی طبق رسم و رسومات انجام میشه

امشب حنا بندون فردا شب عروسی و عقد هیچکس هیچ قبرستونی نمیره

نگاه سرد و برزخیش افتاد سمتم

-دختر خوب به خودت برس نمیخوام جلو کار بارم باشی

مادر اخمای وحشتناکش رو انداخت به من و بعد فقط سکوت کرد

این نگاه سردش منو از خودش دور میکرد خیلی دور

...

گل رز قرمز که دیگر هیچ برگی نمانده بود واسش را دونه دونه میکندم که

مادر اومد توو اتاق با دیدن لباس قرمز رنگ پر از نگین و یه جعبه بزرگ قرمز دست بابا

رنگم مثل گچ شد باورم نمیشه اول  اون گرو.پ و الان ازواج با اون

این بازی قراره به چی ختم شه میترسم از همه چیز میترسم


مادر گفت

-نمیدونم اون کابوس هر شبت و اون کلماتت و جیغ هات برای چیه دلربا ولی این ازدواج میتونه تورو

از حرفای مردم خلاص کنه

کانال سروش؛
https://splus.ir/joingroup/AX3Pm-5e-gZLPa05ain0kA
دیدگاه ها (۲)

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

دیو و دلبر پارت ۵ رفت درو محکم بستم یه گوشه حمام کز کردم بدن...

پارت ۴

**پارت ۲۰**نورِ کم‌جانِ صبحگاهی از بینِ درزِ پرده‌هایِ مخملی...

کپشششننن🥿😌عروسک من😈🔞پارت هشتاد و شش صورتمو قاب دستام گرفتم ل...

بچه ها این اوسیه منه شاید گوگولی بنظر برسه ولی داستان زندگیش...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:³....

part : 20فقط 20 روز دیگه مونده استیو .. ، کمتر از یک ماه دیگ...

برده عمارت جئون

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط