ندیدی تو آن درد بیدادگر

ندیدی تو آن درد بیدادگر

ندیدی تو آن درد بیدادگر
پسر غرق خون روی دست پدر

از آن نعرهٔ درد و فریاد کین
بلرزد دل کوه و پشت زمین

همه تن نباشم چرا گریه ناک
که صد شاخه از من جدا شود چو تاک

چرا خون نبارد از این سرگذشت
که یک عمر در خون و خنجر گذشت
دیدگاه ها (۰)

-روز خونینسرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما تنم از حرا...

سایه ای در راه رو های نقره ای

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 56نعره میکشید و بهش ...

عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشتتاریخ زندگی همه در درد سر گ...

عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشتتاریخ زندگی همه در درد سر گ...

📜#غزلیات#عارف_قزوینی#غزل_بیست_و_چهارمعمرم گهی به هجر و گهی د...

عاشقانه

سالهای سوخته

چو اسکندر ان پادشاه جهان روان شد بر پای...

در آن شب تاريك وآن گرداب هول انگيز حافظ را تشويش توفان بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط