{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 27 (بخش1)

پارت: 27 (بخش1)

**زاویه دید: زین**

هوای رختکن بعد از تمرین مثل همیشه خفه‌کننده بود؛ ترکیبی از بوی تندِ اسپری‌های زیربغلِ ارزان‌قیمت، عرقِ تن و چرمِ خیسِ استوک‌ها. اما امروز یه چیزی سر جایش نبود. سکوت. وقتی درِ فلزیِ رختکن رو با شانه باز کردم و رفتم تو، صدای خنده‌های کرکننده، فحش‌های شوخی‌دار و کوبیده شدنِ درِ کمدها مثل این بود که یه نفر دکمه‌ی «میوت (بی صدا) » رو زده باشه.
چند تا از سال پایینی‌ها که داشتن تی‌شرت می‌پوشیدن، با دیدنم سریع نگاهشون رو دزدیدن و زل زدن به بند کفش‌هاشون. جو جوری سنگین بود که می‌شد با چاقو بریدش.

حوله‌ام رو بی‌خیال انداختم روی شانه‌ام و رفتم سمت کمدم. قفلش رو چ چرخاندم. «چتونه شماها؟ کسی مرده؟ چرا همه لال شدین؟»

میسون از انتهای رختکن، از بین ردیفِ نیمکت‌ها با قدم‌های تند اومد سمتم. صورتش جوری رنگ‌پریده بود انگار روح دیده. موبایلش رو تو دستش جوری فشار می‌داد که بند انگشت‌هاش سفید شده بود.
«زین...» صداش خفه بود. آب دهانش رو قورت داد. «باید اینو ببینی. همین الان.»
خندیدم. از اون خنده‌های بی‌حوصله‌ای که همیشه تحویل بقیه می‌دادم. «باز چی شده؟ کدوم احمقی تو تیک‌تاک سوتی داده؟»
میسون نخندید. چشماش پر از یه ترسِ واقعی بود. «شوخی نیست داداش. اصلاً شوخی نیست. فقط... ببینش.»

گوشیش رو آورد بالا و گرفت جلوی صورتم.
صفحه‌ی چتِ گروهیِ کلِ دبیرستان بود. همون گروهی که روزی هزار تا چرت‌وپرت توش فوروارد می‌شد. اما چیزی که الان رو صفحه بود... نفسم رو تو سینه‌ام حبس کرد.
یه عکس بود. من و هیزل. اونشب توی پارتی.
زاویه‌ی عکس از پشت ستون بوده، یه کم تار، اما چهره‌هامون زیر نور های بنفش و آبی و قرمز کاملاً مشخص بود. عکس مال زمانی بود که همدیگه رو بوسیده بودیم. لحظه‌ای که گاردِ لعنتیم پایین بود. لحظه‌ای که فقط مالِ ما بود... حالا وسط لجن‌زارِ مدرسه دست‌به‌دست می‌شد.

اما چیزی که باعث شد خون تو رگ‌هام یخ بزنه، کپشنی بود که زیرش نوشته بودن: «پسر طلاییِ مدرسه بالاخره وا داد! می‌پرسید چرا کاپیتان استون این روزا تو زمین مثل پیرمردها راه میره؟ دلیلش اینجاست: هیزل ایوانز! دخترِ یخی و نِردِ مدرسه تونسته ستاره‌ی تیم رو طلسم کنه. انگار کاپیتانِ ما دیگه آینده‌ی تیم به تخمشم هم نیست...»

کلمات مثل اسید روی مغزم چکه می‌کردن. حس کردم هوای رختکن داره تموم میشه. صدای قدم‌های یه نفر رو شنیدم. سرم رو با شتاب آوردم بالا.
دیدگاه ها (۲۰)

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ 15 لایک✅ 20 کامنت...

میسون _ صمیمی‌ترین رفیقِ بچگی زین و بمب انرژیسن: ۱۸ ساله*MBT...

پارت: 4 (بخش1) **زاویه دید: زین**نورِ آبی‌رنگ و زننده‌ی صفحه...

پارت: 17 (بخش2) **زاویه دید: زین**ساعت چهار عصر. سالنِ بایگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط