کپشننن همیشه مهمه🎀😈
کپشننن همیشه مهمه🎀😈
عروسک من😈🔞
پارت بیست و هفت
واقعا از حرفای خانوم جون سر در نمیوردم چه فرقی میکنه نیک چنگی به کمرم زد و لب برچید
-خانوم بزرگ شما هم هفتا دختر زاییدی و بعد عمو رو
الان نگران آینده خاندان ولکوف هستی
چشمام گرد شده هفتااا دختررر پوف
-نگران نباشم پسرم
نتونستم سکوت کنم و لب برچیدم
+چه فرقی میکنه خانوم بزرگ دختر پسر
هر دوتاشون آفدیده خدا هستن
-میدونم دخترم ولی خاندان ولکوف به وارث پسر
نیاز دارن
+اگه نیاز به وارثه واسه نوه ناتنیتون زن بگیرید
هومم چون
یهو نیک فشاری به کمرم وارد کرد که عصبی پریدم
+چیه نیک واقعا درک کردنتون سخته
دستشو کنار زدم و از اتاق خارج شدم رفتم پله
ها امشب مهمونی بزرگیه البته برای نیک
سرش که شلوغ شد در میزنم چون تحمل کردن خانوم بزرگش و خودش خیلییی سخته
با دیدن سرهان که اخماش تو همه و داره با همون مرد
که اسمش ویکتور بود صحبت میکرد
مگه ویکتور کیه که خانواده نیک و خود نیک
ازش متنفره
ویکتور با دیدنم اومد سمتم دست ظریفمو گرفت
و بو.سه ای روی دستم زد
که دستمو عقب کشیدم لبخند هیزی زد
و چشماشو روی کل هیکلم گردوند
که صدای بلند و عصبی نیک اومد
-نیازی به اومدنت نبود ویکتور شب همو میدیدم
ویکتور چشمشو داد به پشت سرم که هیکل گنده نیک
پشت سرم نمایان شد و منو چسبوند به خودش و ...
#رمان #عاشقانه #رمان
اوووووف قراره تو اون مهمونی چی بشه؟؟؟🤣🎀
عروسک من😈🔞
پارت بیست و هفت
واقعا از حرفای خانوم جون سر در نمیوردم چه فرقی میکنه نیک چنگی به کمرم زد و لب برچید
-خانوم بزرگ شما هم هفتا دختر زاییدی و بعد عمو رو
الان نگران آینده خاندان ولکوف هستی
چشمام گرد شده هفتااا دختررر پوف
-نگران نباشم پسرم
نتونستم سکوت کنم و لب برچیدم
+چه فرقی میکنه خانوم بزرگ دختر پسر
هر دوتاشون آفدیده خدا هستن
-میدونم دخترم ولی خاندان ولکوف به وارث پسر
نیاز دارن
+اگه نیاز به وارثه واسه نوه ناتنیتون زن بگیرید
هومم چون
یهو نیک فشاری به کمرم وارد کرد که عصبی پریدم
+چیه نیک واقعا درک کردنتون سخته
دستشو کنار زدم و از اتاق خارج شدم رفتم پله
ها امشب مهمونی بزرگیه البته برای نیک
سرش که شلوغ شد در میزنم چون تحمل کردن خانوم بزرگش و خودش خیلییی سخته
با دیدن سرهان که اخماش تو همه و داره با همون مرد
که اسمش ویکتور بود صحبت میکرد
مگه ویکتور کیه که خانواده نیک و خود نیک
ازش متنفره
ویکتور با دیدنم اومد سمتم دست ظریفمو گرفت
و بو.سه ای روی دستم زد
که دستمو عقب کشیدم لبخند هیزی زد
و چشماشو روی کل هیکلم گردوند
که صدای بلند و عصبی نیک اومد
-نیازی به اومدنت نبود ویکتور شب همو میدیدم
ویکتور چشمشو داد به پشت سرم که هیکل گنده نیک
پشت سرم نمایان شد و منو چسبوند به خودش و ...
#رمان #عاشقانه #رمان
اوووووف قراره تو اون مهمونی چی بشه؟؟؟🤣🎀
- ۷.۵k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط