عشق در سایه سلطنت پارت 290
تهیونگ صبح بدون حرف منه مثلا خواب رو ترک کرد..
حس بدی درباره این مهمونی داشتم و بی ذوق و نگران منتظر بودم ببینم چی پیش میاد..
تهیونگ این دو روز رو مدام درگیر کار بود و هروقت سراغش میرفتم یا نبود و بیرون قصر بود یا دیدارمون رو به دلیل کار زیادش قطع میکرد..بالاخره شب مهمونی فرا رسید..
از دست تهیونگ دلخور بودم که دو روزه درست و حسابی به دیدنم نیومده..
تازه لباسی هم به دستم نرسیده بود.. مهمونی داشت شروع میشد و من نمیدونستم باید چیکار کنم و چی بپوشم کلافه روی تخت نشسته بود و عصبی پام رو تکون میدادم در اتاقم باز شد..سر بلند کردم
تهیونگ با یه لبخند خاص وارد شد و خدمتکاری پشتش داخل اومد و با تعظیم جعبه ای رو روی میز گذاشت و باز تعظیم کرد و رفت..دلخور به تهیونگ گفتم
مری: به به از اینورا..پادشاه راه گم کردن؟
خندید و جلو اومد..
تهیونگ: خانوم من امروز خیلی عصبی و کلافه به نظر
میرسه روز به این مهمی خانوم کج خلقی رو از خودت دور کن..
چشمام رو براش گردوندم و بی تفاوت سمت جعبه لباس رفتم...
تهیونگ: اوه پس بگو... خانم دلتنگ من که نمیشن... دل نگران لباسشون بودن
عصبی برگشتم سمتش و گفتم
مری: مگه برای پادشاه فرقی هم داره؟
تهیونگ: معلومه که داره..
دست به کمر زدم و گفتم
مری: عه.. بعد این من بودم که دو روزه همش کار دارم و مدام معلوم نیست مشغول چه کاریم که زنم رو تنها میذارم؟
اومد جلو و لبخند قشنگی زد و گفت
تهیونگ: پس خانوم من از این دلخوره؟
با غیض ل*بام رو فشار دادم و زدم تو سی*نه اش و گفتم
مری: چیه؟چیز بامزه ای گفتم که لبخند میزنین؟
خواستم برم که محکم ک*مرم رو گرفت و منو سمت خودش کشید..ک*مرم رو محکم گرفته بود..
بد*نم کامل تو بغ*لش بودم و صو*رتم تو یه میلی متری صو*رتش..چشماش رو تنگ کرده بود و نگام میکرد..
طاقت نیاوردم و محکم ل*باش رو بو*سیدم..
چشمام رو بستم و خیلی محکم میبو*سیدمش تا ناراحتیم رو بفهمه..
ک*مرم رو نوازش کرد و محکم به خودش فشارم داد و همراهیم کرد..
اروم خودم رو عقب کشیدم که ل*باشم باهام اومد و نذاشت جداشم..با خنده ل*بام رو جدا کردم چشمام رو باز کردم
اونم چشماش رو باز کرد..
لبخندی زد و گفت
تهیونگ: تو که طاقت نداری چرا انقدر باهام تلخی میکنی؟
اخم کردم و گفتم
مری: خیلی پرویی..
بلند خندید و گفت
تهیونگ: میدونم..
پیشونی و گونه و بینیم رو بو*سید..سرم رو روی سی*نه اش گذاشتم..ک*مرم رو نوازش کرد و گفت
تهیونگ: برو لباست رو ببین.. ببین خوشت میاد عشق من؟
خودم رو ازش جدا کردم و سمت جعبه لباس رفتم...
حس بدی درباره این مهمونی داشتم و بی ذوق و نگران منتظر بودم ببینم چی پیش میاد..
تهیونگ این دو روز رو مدام درگیر کار بود و هروقت سراغش میرفتم یا نبود و بیرون قصر بود یا دیدارمون رو به دلیل کار زیادش قطع میکرد..بالاخره شب مهمونی فرا رسید..
از دست تهیونگ دلخور بودم که دو روزه درست و حسابی به دیدنم نیومده..
تازه لباسی هم به دستم نرسیده بود.. مهمونی داشت شروع میشد و من نمیدونستم باید چیکار کنم و چی بپوشم کلافه روی تخت نشسته بود و عصبی پام رو تکون میدادم در اتاقم باز شد..سر بلند کردم
تهیونگ با یه لبخند خاص وارد شد و خدمتکاری پشتش داخل اومد و با تعظیم جعبه ای رو روی میز گذاشت و باز تعظیم کرد و رفت..دلخور به تهیونگ گفتم
مری: به به از اینورا..پادشاه راه گم کردن؟
خندید و جلو اومد..
تهیونگ: خانوم من امروز خیلی عصبی و کلافه به نظر
میرسه روز به این مهمی خانوم کج خلقی رو از خودت دور کن..
چشمام رو براش گردوندم و بی تفاوت سمت جعبه لباس رفتم...
تهیونگ: اوه پس بگو... خانم دلتنگ من که نمیشن... دل نگران لباسشون بودن
عصبی برگشتم سمتش و گفتم
مری: مگه برای پادشاه فرقی هم داره؟
تهیونگ: معلومه که داره..
دست به کمر زدم و گفتم
مری: عه.. بعد این من بودم که دو روزه همش کار دارم و مدام معلوم نیست مشغول چه کاریم که زنم رو تنها میذارم؟
اومد جلو و لبخند قشنگی زد و گفت
تهیونگ: پس خانوم من از این دلخوره؟
با غیض ل*بام رو فشار دادم و زدم تو سی*نه اش و گفتم
مری: چیه؟چیز بامزه ای گفتم که لبخند میزنین؟
خواستم برم که محکم ک*مرم رو گرفت و منو سمت خودش کشید..ک*مرم رو محکم گرفته بود..
بد*نم کامل تو بغ*لش بودم و صو*رتم تو یه میلی متری صو*رتش..چشماش رو تنگ کرده بود و نگام میکرد..
طاقت نیاوردم و محکم ل*باش رو بو*سیدم..
چشمام رو بستم و خیلی محکم میبو*سیدمش تا ناراحتیم رو بفهمه..
ک*مرم رو نوازش کرد و محکم به خودش فشارم داد و همراهیم کرد..
اروم خودم رو عقب کشیدم که ل*باشم باهام اومد و نذاشت جداشم..با خنده ل*بام رو جدا کردم چشمام رو باز کردم
اونم چشماش رو باز کرد..
لبخندی زد و گفت
تهیونگ: تو که طاقت نداری چرا انقدر باهام تلخی میکنی؟
اخم کردم و گفتم
مری: خیلی پرویی..
بلند خندید و گفت
تهیونگ: میدونم..
پیشونی و گونه و بینیم رو بو*سید..سرم رو روی سی*نه اش گذاشتم..ک*مرم رو نوازش کرد و گفت
تهیونگ: برو لباست رو ببین.. ببین خوشت میاد عشق من؟
خودم رو ازش جدا کردم و سمت جعبه لباس رفتم...
- ۷۶.۴k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط