معین

معین

در همین پاییز تهران، زیر بارانی که نیست
می گرفتم آرزوی پوچ دستانی که نیست!

می کشیدم هر طرف با خود خیال بودنش
می رسیدم پشت آن بن بست پنهانی که نیست

گاه می بوسیدمش آنقدر تا مستش کنم
گاه می بوئیدمش تا اوج پایانی که نیست!

گاه هم می بردمش آنجا که شاعر می شدم
انتهای آن خیابان... دور میدانی که نیست

گوشه ی تاریک کافه، زیر آن نور عجیب
رو به روی بیت های آن غزلخوانی که نیست

می نشستم پشت آن میزی که جرمم را نوشت
خیره می ماندم به زندان دو چشمانی که نیست!

بوی چای و بوی قهوه، بوی سیگار و هوس
بوی تلخی، بوی حسرت... بوی وجدانی که نیست!

آن طرف او بی تفاوت، داغ می نوشید و من
این طرف با طاقت سر رفته از جانی که نیست-

آه می نوشیدم و یخ بسته دستانم فقط-
گرم میشد با بخار خوب فنجانی که نیست...

باز من.. خودکار و کاغذ.. باز هم دیوانگی..
باز این دردی که هست و باز درمانی که نیست

تکه های بودنم انگار جا مانده ست در او!!
مثل این گلبرگ ها بر خاک گلدانی که نیست!

من قسم خوردم که از او بگذرم... اما نشد!!
در همین پاییز تهران، زیر بارانی که نیست....

🎤 #معین
دیدگاه ها (۱۲)

در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیستمی‌رسم با تو به خانه، ا...

عاشقانه های شبنم

موسیقی

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁸ویو جیهوپنور چراغ‌های ز...

قسمت هشت

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

بسم الله الرحمن الرحیم خودت باش :هر کس دیگری جز خودت باشی ضر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط