حکایتقدیمی

#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

ملا مهرعلی خویی، روزی در ڪوچه دید دو ڪودڪ بر سر یڪ گردو با هم دعوا می‌ڪنند.

به خاطر یڪ گردو یڪی زد چشم دیگری را با چوب ڪور کرد.
یڪی را درد چشم گرفت و دیگری را ترس چشم درآوردن، گردو را روی زمین رها ڪردند و از محل دور شدند.

ملا رفت گردو را برداشت و شڪست و دید، گردو از مغز تهی است. گریه ڪرد. پرسیدند تو چرا گریه میڪنی؟

گفت: از نادانی و حس ڪودڪانه، سر گردویی دعوا می‌ڪردند ڪه پوچ بود و مغزی هم نداشت.

دنیا نیز چنین است، مانند گردویی است بدون مغز! که بر سر آن می‌جنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها ڪرده و برای همیشه می‌رویم.
‎‎‌‌‎‎


💯
دیدگاه ها (۰)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش دوم_ری_به جای خالی‌اش کنا...

(اهنگ فراموش شده ی ما )پارت۶«دختر کوچولو؟» خون در رگ‌هایم به...

دو پارتی «من تنهات نمیذارم عزیزم» ژانر: خانوادگی، احساسی، حم...

یک سگ زیادی ولگرد

روش های ازبین بردن اسماءمتبرکه

🔴دنیا مانند گردویی است بی مغز!✍ملا مهرعلی خویی، روزی در ڪوچه...

گویند:ملا مهرعلی خویی، روزی در ڪوچه دید دو ڪودڪ بر سر یڪ گرد...

🔆 پندانهملا ، روزی در ڪوچه دید دو ڪودڪ بر سر یڪ گردو با هم د...

گویند: ملا مهرعلی خویی، روزی در کوچه دید دو کودک بر سر یک گر...

⚘﷽⚘✅گردوی بی مغز✍مـلا مهرعلی خـویی ، روزی در کوچه دید دو کـو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط