گویند:

گویند:
ملا مهرعلی خویی، روزی در کوچه دید دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا می‌کنند.
به خاطر یک گردو یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد.
یکی را درد چشم گرفت و دیگری را ترس چشم درآوردن، گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند.
ملا رفت گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است.
گریه کرد
پرسیدند تو چرا گریه میکنی؟
گفت: از نادانی و حس کودکانه، سر گردویی دعوا می‌کردند که پوچ بود و مغزی هم نداشت
دنیا نیز چنین است، مانند گردویی است بدون مغز! که بر سر آن می‌جنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها کرده و برای همیشه می‌رویم🌷

#کمپین-حال خوب
دیدگاه ها (۱)

یک واقعیت در مغز .گروگانگیری آمیگدال:چرا در برخی احساسات بر ...

یکی بود، یکی نبود...خانواده‌ای بود که زندگی‌شان بوی خدا می‌د...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :از انشایش که بگذریم، ب...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

......پارت هفتم......

جنگل نفرین شده پارت ۸

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 51 " " ویو پارک جیمین ...

𝖕𝖆𝖗𝖙13صبح، مارال از خواب بیدار شد. بدنش درد می‌کرد. روی بازو...

رز آبی پارت ۳۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط