Contract 🍷
Contract 🍷
#contract
PT14
ویو هویج:
همگی توی سالن جمع شده بودن. جولی کنار جیمین نشسته بود و هر چند دقیقه یه بار با بهونهای سر صحبت رو باز میکرد، اما جیمین بیشتر حواسش به ات بود که وسط جی و جان نشسته بود و انگار نه انگار شوهر اجباریش هم توی اون اتاق حضور داشت.
جیمین بلند شد و رو به ات گفت:
_ چای میخوای؟
= ...
_ قرمزی؟
ات حتی سرشم بلند نکرد.
= خرس عسلی، میشه برام چای بیاری؟
جیمین که فکر کرده بود بالاخره جوابشو میده،برگشت سمتش.
_ آره، من...
× حتماً نونای خوشگلم!
جان با یه لبخند شیرین حرفشو برید و رفت سمت آشپزخونه. جیمین چند لحظه همونجا موند؛ بعد بیحرف دنبالش راه افتاد.
وقتی برگشتن، ات درست وسط اون دوتا نشسته بود. شونهش به بازوی جان میخورد و هرازگاهی برای دیدن چیزی که جی نشونش میداد، به سمت اون خم میشد. جان هم با بیخیال دستش رو دور شونههای ات انداخته بود و باهاش شوخی میکرد. جیمین فنجونش رو روی میز گذاشت.
_ قرمزی، این چای...
= جان، اینو امتحان کن! خیلی خوشطعمه.
جان از فنجون ات یه جرعه خورد و لبخند زد.
× راست میگی نونا!
جیمین به فنجون خودش نگاه کرد. چای هنوز بخار میکرد، ولی انگار دیگه میلی به خوردنش نداشت.
∆ جیمینی، داری به حرفم گوش میدی؟
جولی با لبخند بهش خیره شده بود.
_ آره.
∆ پس نظرت چیه امشب باهم بریم بیرون؟ مثل قدیما!
_ ببینم چی میشه.
جوابش سرد بود، اما جولی باز هم دست از تلاش برنداشت.(ول کن دیگهههه) مشکل اینجا بود که جیمین تمام مدت گوشهی چشمش ات رو میپایید؛ منتظر یه نگاه، یه سؤال ساده، حتی یه بهونهی مسخره برای حرف زدن. ولی ات انگار تصمیم گرفته بود اصلاً وجودش رو نبینه. و جیمین، که همیشه بلد بود با یه نگاه همه رو سر جاشون بنشونه، حالا برای جلب توجه یه نفر داشت از هر راهی استفاده میکرد.
بیفایده است.
شب، جیمین طبق عادت وارد اتاق ات شد. بالش خودش رو برداشت و خواست سمت تخت بره که صدای ات نگهش داشت.
= کجا؟
_ کجا به نظرت؟
= امشب نمیخوام کنارم بخوابی.
جیمین دستش روی بالش سفت شد.
_ چرا؟
= حوصله ندارم، جیمین. لطفاً برو.
چند ثانیه نگاهش کرد، انگار منتظر بود ات بگه شوخی کرده. اما ات فقط پتو رو تا زیر چونهش بالا کشید و به سمت دیگه برگشت.
جیمین چیزی نگفت. بالش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت. هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که صدای جان رو شنید.
× نونا؟
ات در رو باز کرد.
= خرس عسلی؟ چی شده؟
× نونا، جولی توی اتاق پیش جان میخوابه... میشه من پیش تو بخوابم؟
جیمین ناخودآگاه ایستاد. ات بدون حتی یک لحظه مکث، لبخند زد و در رو بیشتر باز کرد.
= معلومه که میشه! بیا تو، خرس کوچولوی من.
× وای، نونای خودمی!
جان با خوشحالی وارد اتاق شد و ات در رو پشت سرش بست.
جیمین همونجا، توی راهروی نیمهتاریک، با بالش زیر بغلش ایستاده بود. چند لحظه بعد، صدای خندهی آرومشون از پشت در اومد. جیمین بیاختیار یه قدم نزدیکتر شد. صدای ات رو شنید که چیزی میگفت و بعد جان خندید. جیمین اخم کرد.
_ چه خبره اون تو؟
البته کسی نبود جوابش رو بده. پشت در موند، بیاینکه جرئت کنه دوباره در بزنه. از اینکه ات جان رو با آغوش باز پذیرفته بود ناراحت بود؛ از اینکه خودش رو بیرون کرده بود بیشتر تر تر ترررر.
اما چیزی که واقعاً آزارش میداد، این بود که ات برای جان حتی یک لحظه هم تردید نکرده بود.
درحالیکه جیمین هنوز نمیدونست برای گرفتن همون ذره از توجهش، دیگه باید چی کار کنه.
ــــ
ات بچمو اذیت نکننن😭
شرط:
لایک: 35
بازنشر: 10
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#contract
PT14
ویو هویج:
همگی توی سالن جمع شده بودن. جولی کنار جیمین نشسته بود و هر چند دقیقه یه بار با بهونهای سر صحبت رو باز میکرد، اما جیمین بیشتر حواسش به ات بود که وسط جی و جان نشسته بود و انگار نه انگار شوهر اجباریش هم توی اون اتاق حضور داشت.
جیمین بلند شد و رو به ات گفت:
_ چای میخوای؟
= ...
_ قرمزی؟
ات حتی سرشم بلند نکرد.
= خرس عسلی، میشه برام چای بیاری؟
جیمین که فکر کرده بود بالاخره جوابشو میده،برگشت سمتش.
_ آره، من...
× حتماً نونای خوشگلم!
جان با یه لبخند شیرین حرفشو برید و رفت سمت آشپزخونه. جیمین چند لحظه همونجا موند؛ بعد بیحرف دنبالش راه افتاد.
وقتی برگشتن، ات درست وسط اون دوتا نشسته بود. شونهش به بازوی جان میخورد و هرازگاهی برای دیدن چیزی که جی نشونش میداد، به سمت اون خم میشد. جان هم با بیخیال دستش رو دور شونههای ات انداخته بود و باهاش شوخی میکرد. جیمین فنجونش رو روی میز گذاشت.
_ قرمزی، این چای...
= جان، اینو امتحان کن! خیلی خوشطعمه.
جان از فنجون ات یه جرعه خورد و لبخند زد.
× راست میگی نونا!
جیمین به فنجون خودش نگاه کرد. چای هنوز بخار میکرد، ولی انگار دیگه میلی به خوردنش نداشت.
∆ جیمینی، داری به حرفم گوش میدی؟
جولی با لبخند بهش خیره شده بود.
_ آره.
∆ پس نظرت چیه امشب باهم بریم بیرون؟ مثل قدیما!
_ ببینم چی میشه.
جوابش سرد بود، اما جولی باز هم دست از تلاش برنداشت.(ول کن دیگهههه) مشکل اینجا بود که جیمین تمام مدت گوشهی چشمش ات رو میپایید؛ منتظر یه نگاه، یه سؤال ساده، حتی یه بهونهی مسخره برای حرف زدن. ولی ات انگار تصمیم گرفته بود اصلاً وجودش رو نبینه. و جیمین، که همیشه بلد بود با یه نگاه همه رو سر جاشون بنشونه، حالا برای جلب توجه یه نفر داشت از هر راهی استفاده میکرد.
بیفایده است.
شب، جیمین طبق عادت وارد اتاق ات شد. بالش خودش رو برداشت و خواست سمت تخت بره که صدای ات نگهش داشت.
= کجا؟
_ کجا به نظرت؟
= امشب نمیخوام کنارم بخوابی.
جیمین دستش روی بالش سفت شد.
_ چرا؟
= حوصله ندارم، جیمین. لطفاً برو.
چند ثانیه نگاهش کرد، انگار منتظر بود ات بگه شوخی کرده. اما ات فقط پتو رو تا زیر چونهش بالا کشید و به سمت دیگه برگشت.
جیمین چیزی نگفت. بالش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت. هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که صدای جان رو شنید.
× نونا؟
ات در رو باز کرد.
= خرس عسلی؟ چی شده؟
× نونا، جولی توی اتاق پیش جان میخوابه... میشه من پیش تو بخوابم؟
جیمین ناخودآگاه ایستاد. ات بدون حتی یک لحظه مکث، لبخند زد و در رو بیشتر باز کرد.
= معلومه که میشه! بیا تو، خرس کوچولوی من.
× وای، نونای خودمی!
جان با خوشحالی وارد اتاق شد و ات در رو پشت سرش بست.
جیمین همونجا، توی راهروی نیمهتاریک، با بالش زیر بغلش ایستاده بود. چند لحظه بعد، صدای خندهی آرومشون از پشت در اومد. جیمین بیاختیار یه قدم نزدیکتر شد. صدای ات رو شنید که چیزی میگفت و بعد جان خندید. جیمین اخم کرد.
_ چه خبره اون تو؟
البته کسی نبود جوابش رو بده. پشت در موند، بیاینکه جرئت کنه دوباره در بزنه. از اینکه ات جان رو با آغوش باز پذیرفته بود ناراحت بود؛ از اینکه خودش رو بیرون کرده بود بیشتر تر تر ترررر.
اما چیزی که واقعاً آزارش میداد، این بود که ات برای جان حتی یک لحظه هم تردید نکرده بود.
درحالیکه جیمین هنوز نمیدونست برای گرفتن همون ذره از توجهش، دیگه باید چی کار کنه.
ــــ
ات بچمو اذیت نکننن😭
شرط:
لایک: 35
بازنشر: 10
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۶۱۳
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط