پارت ۸ 🖤
پارت ۸ 🖤
جیمین با عصبانیت به جونگکوک نگاه کرد.
— «بهت اعتماد ندارم.»
جونگکوک جواب داد: — «لازم نیست اعتماد کنی. فقط حواست به خواهرت باشه.»
قبل از اینکه جیمین چیزی بگه، صدای ماشینهایی از دور شنیده شد. افراد گروه رقیب نزدیکتر میشدن.
تهیونگ سریع گفت: — «همه داخل ماشین!»
من دست جینا رو گرفتم و برگشتم، اما ناگهان پام به چیزی گیر کرد و تعادلم رو از دست دادم.
جونگکوک سریع دستم رو گرفت.
— «مواظب باش!»
برای چند ثانیه به چشمهای هم نگاه کردیم.
آروم گفتم: — «مرسی...»
جونگکوک نگاهش رو دزدید. — «فقط حواست به خودت باشه.»
جیمین از دور این صحنه رو دید و اخم کرد.
وقتی همه سوار ماشین شدیم، جیمین کنارم نشست و گفت:
— «ات... باید باهات حرف بزنم.»
— «درباره چی؟»
جیمین نگاهی به جونگکوک انداخت و آهسته گفت:
— «درباره اینکه چرا اون اینقدر بهت اهمیت میده.» 🖤
جیمین با عصبانیت به جونگکوک نگاه کرد.
— «بهت اعتماد ندارم.»
جونگکوک جواب داد: — «لازم نیست اعتماد کنی. فقط حواست به خواهرت باشه.»
قبل از اینکه جیمین چیزی بگه، صدای ماشینهایی از دور شنیده شد. افراد گروه رقیب نزدیکتر میشدن.
تهیونگ سریع گفت: — «همه داخل ماشین!»
من دست جینا رو گرفتم و برگشتم، اما ناگهان پام به چیزی گیر کرد و تعادلم رو از دست دادم.
جونگکوک سریع دستم رو گرفت.
— «مواظب باش!»
برای چند ثانیه به چشمهای هم نگاه کردیم.
آروم گفتم: — «مرسی...»
جونگکوک نگاهش رو دزدید. — «فقط حواست به خودت باشه.»
جیمین از دور این صحنه رو دید و اخم کرد.
وقتی همه سوار ماشین شدیم، جیمین کنارم نشست و گفت:
— «ات... باید باهات حرف بزنم.»
— «درباره چی؟»
جیمین نگاهی به جونگکوک انداخت و آهسته گفت:
— «درباره اینکه چرا اون اینقدر بهت اهمیت میده.» 🖤
- ۱۳۵
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط