Part 11

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽

Part 11


چشم‌هاش برای لحظه‌ای روی صورتم مکث کردن..

_اینکه آدم بتونه با کسی برقصه، بدون اینکه حتی بدونه چرا دلش نمی‌خواد آهنگ تموم بشه..
+شاید.. چون این رقص زیادی باحال شده.. هوم؟
_شاید..
+منم دلم نمیخواد تموم بشه.. چون به نظرم فضای خوبیه.. زوج ها کنارمون میرقصن و همه چه خیلی خوب پیش میره..
درسته؟
_اوهوم..

چند لحظه همون‌طور به هم نگاه کردیم..
بعد جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه دستم رو آروم رها کرد و یه قدم عقب رفت..
منم سریع دستم رو پایین آوردم و لبخند کوچیکی زدم..
موسیقی تموم شده بود و صدای تشویق مهمونا دوباره توی سالن پیچید..
چند نفر از مهمونا که نزدیکمون بودن.. با لبخند برامون دست زدن و یکی‌دو نفر هم چیزی درباره‌ی رقصمون گفتن..
من فقط لبخند می‌زدم..
راستش هنوز نمی‌دونستم باید بعد از این همه اتفاق چه رفتاری داشته باشم..
نگاهی به جونگکوک انداختم..
مثل همیشه همون حالت خونسردش رو به صورتش برگردونده بود..
انگار نه انگار چند دقیقه پیش وسط سالن با هم می‌رقصیدیم و اون سوال‌های عجیب رو ازم می‌پرسید..
دکمه‌ی سرآستینش رو مرتب کرد و نگاهی به اطراف انداخت..

_بریم؟

به سمتش برگشتم..

+کجا؟

نگاهش رو بهم داد..

_هنوز کلی آدم هستن که باید باهاشون سلام‌ کنیم..
آهی توی دلم کشیدم..
کاملاً یادم رفته بود که این مراسم فقط یه عروسی ساده نیست و تقریبا نصف آدم‌های مهم این کشور توی سالن جمع شده بودن..

+آها.. باشه

بدون اینکه منتظر جواب دیگه‌ای بمونه به سمت یکی از مهمونا رفت..
منم دنبالش راه افتادم..
حدود نیم ساعت گذشته بود..
توی این مدت با آدم‌های زیادی آشنا شده بودم که حتی اسم بیشترشون رو هم درست به خاطر نمی‌سپردم..
همه با لبخند تبریک می‌گفتن.. از مراسم تعریف می‌کردن و بعضی‌ها هم درباره‌ی زندگی مشترکمون سوال می‌پرسیدن..
سوال‌هایی که جواب بیشترشون رو فقط با یه لبخند کوتاه می‌دادم..

هر بار هم که کسی از آینده‌مون حرف می‌زد.. ناخودآگاه یاد این میوفتادم که من و جونگکوک حتی یه بار هم قبل از این ازدواج با هم صحبت نکرده بودیم..
چه برسه به اینکه درباره‌ی آینده برنامه‌ای داشته باشیم..
_خانم جئون، امیدوارم زندگی خیلی خوبی کنار هم داشته باشید.. شما واقعا زوج دوست داشتنی ای هستین..

با شنیدن این جمله از طرف زنی میانسال لبخندم رو پررنگ‌تر کردم..

+خیلی ممنونم.

زن با رضایت سر تکون داد و بعد از چند جمله‌ی دیگه به سمت مهمون‌های دیگه رفت..
همین که دور شد نفس آرومی بیرون دادم..
واقعاً دیگه خسته شده بودم..
کفش‌هام از همون اول مراسم پام رو اذیت می‌کردن و لبخند زدن به آدم‌هایی که حتی نمی‌شناختمشون انرژی زیادی ازم گرفته بود..
آروم وزنم رو از یه پا به پای دیگه منتقل کردم..

_خسته شدی؟

با شنیدن صدای شخصی سرم رو چرخوندم..
جونگکوک کنارم ایستاده بود و با همون حالت همیشگیش نگاهم می‌کرد..

+نه.. خوبم

نگاهش برای لحظه‌ای روی صورتم موند..

_مطمئنی؟
+آره..

چند ثانیه چیزی نگفت..
بعد نگاهش رو ازم گرفت و به سمت میز نزدیکمون اشاره کرد..

_بشین اونجا.. چند دقیقه دیگه مراسم تموم می‌شه

ابروهام ناخودآگاه بالا رفت..
انتظار نداشتم متوجه خستگیم شده باشه..
البته شاید هم فقط به این دلیل بود که نمی‌خواست عروسش وسط مراسم از خستگی کلافه بشه..
بدون اینکه بیشتر از این بهش فکر کنم سر تکون دادم...

+باشه.. ممنون

به سمت میز رفتم و روی یکی از صندلی‌ها نشستم..
برای اولین بار بعد از چند ساعت.. تونستم بدون اینکه مجبور باشم به کسی لبخند بزنم راحت نفس بکشم..
نگاهی به سالن انداختم..
مهمونا هنوز مشغول صحبت و خوش‌گذرونی بودن و کارکنان تالار هم بین میزها رفت‌و آمد می‌کردن..
چند متر اون‌طرف‌تر جونگکوک با پدرش و چند مرد دیگه صحبت می‌کرد..
از فاصله‌ای که داشتم نمی‌تونستم بفهمم درباره‌ی چی حرف می‌زدن..
فقط گاهی پدرش چیزی می‌گفت و بقیه با دقت بهش گوش می‌دادن..
جونگکوک هم بیشتر از اینکه حرف بزنه شنونده بود..
دستم رو روی میز گذاشتم و چونم رو به آرومی روی انگشت‌هام تکیه دادم..
با خودم فکر کردم که احتمالا زندگی کنار چنین آدمی اصلا آسون نیست..
نه اینکه انتظار داشتم جونگکوک بهترین باشه..
حداقل دوست داشتم بدونم وقتی از این سالن بیرون میریم قراره چه اتفاقی بیفته..
قراره کجا زندگی کنیم؟
قراره چطور با هم رفتار کنیم؟
و مهم‌تر از همه..
قراره چطور کنار کسی زندگی کنم که تقریبا هیچ‌چیزی درباره‌ش نمی‌دونم؟

∆خانم کیم؟

با شنیدن صدا سرم رو بلند کردم..
یکی از کارکنان تالار کنار میز ایستاده بود..
دیدگاه ها (۴)

پارت ۳۳ 🖤یک شب، جونگ‌کوک منو به همون کافه‌ای برد که اولین با...

Why Did I Fall in Love with You? | P¹⁰روز عروسیدوهی با لباس ...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۴ — انتخابسه نفر داخل اتاق نشسته بودند.جونگ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت پنجم (آخر): فردا، روی صفحه سفیدابردهای خاکستری بالاخره ...

پارت ۲۷ — «پاکت مرموز»همه دور میز جمع شده بودن و به پاکتی که...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁰_امشب شام توی سالن غذا‌خوری سرو میشه...

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

اسم فیک: عشق اجباری منپارت: بیست و چهارم"ویو مین جی"دستم رو ...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.38(روایت از زبان ا.ت)او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط