──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁰⁰
_امشب شام توی سالن غذاخوری سرو میشه،جناب رئیس میخوان دربارهی یه موضوع مهم با همه صحبت کنن
چند لحظه مات به در خیره موندم.
موضوع مهم..؟
این آخرین چیزی بود که انتظارش رو داشتم.
شونه رو گذاشتم روی میز و از جام بلند شدم.
قبل از اینکه از اتاق بیرون برم،یه نگاه کوتاه به خودم توی آینه انداختم.
نمیدونستم چرا از وقتی کلمهی «موضوع مهم» رو شنیده بودم،یه حس عجیبی ته دلم افتاده بود.
از اتاق خارج شدم و به سمت سالن غذاخوری راه افتادم.
وقتی درِ سالن رو باز کردم،اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد،میز بزرگی بود که همه دورش نشسته بودن.
بعد از مدتها..
دوباره قرار بود همه باهم شام بخوریم.
آروم وارد شدم.
تا نگاه جونگکوک به من افتاد،لبخند محوی زد و به صندلی خالی کنارش اشاره کرد.
رفتم سمتش و کنارش نشستم.
اما همین که سرمو بالا آوردم،چهره جیان رو دیدم.
مستقیم به من خیره شده بود.
دلیل نگاهش اونقدر واضح بود که حتی لازم نبود بهش فکر کنم.
تهیونگ طرف دیگهی میز نشسته بود.
مثل همیشه سرد و خونسرد به نظر میرسید.
همون نگاه غمآلود از توی چشمهاش جم نخورده بود.
نگاهی که هر بار روی من میافتاد،انگار چیزی سنگین روی سینهم میذاشت و باعث میشد بیاختیار معذب بشم..
از اعضای باند خبری نبود.
فقط آدمهای نزدیک خانواده و اعضای عمارت حضور داشتن.
پس موضوعی که گرگ پیر میخواست دربارهش حرف بزنه،باید چیزی مربوط به خود خانواده میبود.
چند دقیقه بعد،صدای قدمهایی از سمت در سالن بلند شد.
همه تقریباً همزمان ساکت شدن.
گرگ پیر وارد شد و سر جای همیشگیش نشست.
بعد چند لحظه مکث کرد و گفت:فکر کنم همه میدونین برای چی امشب خواستم دور این میز جمع بشین
هیچکس جواب نداد.
دستهام رو روی پام قفل کردم.
یه حس بد دوباره توی دلم نشست.
گرگ پیر نگاهش رو روی من و بعد روی جونگکوک ثابت کرد.
_دربارهی ازدواج شما دوتاست
قلبم برای لحظهای وایساد.
ازدواج؟
با اینکه میدونستم قرار بود این اتفاق بیفته،شنیدنش از زبون گرگ پیر چیز دیگهای بود.
گرگ پیر ادامه داد:تا وقتی جونگکوک کاملاً خوب بشه،مراسم به پسفردا موکول میشه
چند ثانیه سکوت سنگینی توی سالن حکم فرما شد.
پسفردا..
فقط دو روز دیگه با جونگکوک ازدواج میکردم.
ازدواجی که باعث میشد تا ابد توی اون عمارت نفرین شده بمونم.
چطور میتونستم توی عمارتی زندگی کنم که هر گوشهش بوی خون و خیانت میداد؟
عمارتی که انگار قرار نبود سرنوشتم رو رها کنه.
یهو با گرمایی که دستم احساس کرد سرمو انداختم پایین.
با دست گرمش دستم رو گرفته بود..
مثل اینکه متوجه نگرانیم شده بود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹⁰⁰
_امشب شام توی سالن غذاخوری سرو میشه،جناب رئیس میخوان دربارهی یه موضوع مهم با همه صحبت کنن
چند لحظه مات به در خیره موندم.
موضوع مهم..؟
این آخرین چیزی بود که انتظارش رو داشتم.
شونه رو گذاشتم روی میز و از جام بلند شدم.
قبل از اینکه از اتاق بیرون برم،یه نگاه کوتاه به خودم توی آینه انداختم.
نمیدونستم چرا از وقتی کلمهی «موضوع مهم» رو شنیده بودم،یه حس عجیبی ته دلم افتاده بود.
از اتاق خارج شدم و به سمت سالن غذاخوری راه افتادم.
وقتی درِ سالن رو باز کردم،اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد،میز بزرگی بود که همه دورش نشسته بودن.
بعد از مدتها..
دوباره قرار بود همه باهم شام بخوریم.
آروم وارد شدم.
تا نگاه جونگکوک به من افتاد،لبخند محوی زد و به صندلی خالی کنارش اشاره کرد.
رفتم سمتش و کنارش نشستم.
اما همین که سرمو بالا آوردم،چهره جیان رو دیدم.
مستقیم به من خیره شده بود.
دلیل نگاهش اونقدر واضح بود که حتی لازم نبود بهش فکر کنم.
تهیونگ طرف دیگهی میز نشسته بود.
مثل همیشه سرد و خونسرد به نظر میرسید.
همون نگاه غمآلود از توی چشمهاش جم نخورده بود.
نگاهی که هر بار روی من میافتاد،انگار چیزی سنگین روی سینهم میذاشت و باعث میشد بیاختیار معذب بشم..
از اعضای باند خبری نبود.
فقط آدمهای نزدیک خانواده و اعضای عمارت حضور داشتن.
پس موضوعی که گرگ پیر میخواست دربارهش حرف بزنه،باید چیزی مربوط به خود خانواده میبود.
چند دقیقه بعد،صدای قدمهایی از سمت در سالن بلند شد.
همه تقریباً همزمان ساکت شدن.
گرگ پیر وارد شد و سر جای همیشگیش نشست.
بعد چند لحظه مکث کرد و گفت:فکر کنم همه میدونین برای چی امشب خواستم دور این میز جمع بشین
هیچکس جواب نداد.
دستهام رو روی پام قفل کردم.
یه حس بد دوباره توی دلم نشست.
گرگ پیر نگاهش رو روی من و بعد روی جونگکوک ثابت کرد.
_دربارهی ازدواج شما دوتاست
قلبم برای لحظهای وایساد.
ازدواج؟
با اینکه میدونستم قرار بود این اتفاق بیفته،شنیدنش از زبون گرگ پیر چیز دیگهای بود.
گرگ پیر ادامه داد:تا وقتی جونگکوک کاملاً خوب بشه،مراسم به پسفردا موکول میشه
چند ثانیه سکوت سنگینی توی سالن حکم فرما شد.
پسفردا..
فقط دو روز دیگه با جونگکوک ازدواج میکردم.
ازدواجی که باعث میشد تا ابد توی اون عمارت نفرین شده بمونم.
چطور میتونستم توی عمارتی زندگی کنم که هر گوشهش بوی خون و خیانت میداد؟
عمارتی که انگار قرار نبود سرنوشتم رو رها کنه.
یهو با گرمایی که دستم احساس کرد سرمو انداختم پایین.
با دست گرمش دستم رو گرفته بود..
مثل اینکه متوجه نگرانیم شده بود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۶.۲k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط