آدم گاهی خودش را در مکانی جا میگذارد توی قلب کسی توی یک

آدم گاهی خودش را در مکانی جا میگذارد. توی قلب کسی. توی یک

آدم گاهی خودش را در مکانی جا میگذارد. توی قلب کسی. توی یک قهوه خانه. توی آخرین ملاقات. توی یک حرف یا یک کلمه.

بچه که بود و گاهی قمقمه ی آب یا چتر رنگی اش را توی مدرسه جا می گذاشت مادرش به شوخی می گفت: چه طور شد خودت رو جا نزاشتی! او خنده اش می گرفت. مگر امکان دارد آدم خودش را جایی جا بگذارد؟ حالا بزرگ شده و قد کشیده بود و خودش را جاگذاشته بود....
#عشق
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه های شبنم

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔 | آخرین صفحهچند روز بعد، اتاق ا/ت ساکت بود.یونگی کنار...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

خیلی انرژی گرفتم از اینکه پست طنز گذاشتم؛ با اجازه‌ی بابامم ...

dark life = 41دو هفته از اون روز کنار دریاچه گذشته بود و تهی...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

رمان انفجار و امید

پارت پنجم (آخر): فردا، روی صفحه سفیدابردهای خاکستری بالاخره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط