{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت خانواده! من تصور میکردم دارم با خودش ازدواج میکنم ولی

گفت خانواده! من تصور میکردم دارم با خودش ازدواج میکنم ولی نگو که در واقع دارم با یه قوم و قبیله ازدواج میکنم، انقد که خانواده مهمه...

_ فکر میکردم عشق همه چیزه، فهمیدم نه تنها همه چیز نیست بلکه چیز های مهم تری هم ازش وجود داره مثل تعهد، احترام، صمیمیت طوری که اگه هر کدوم از اینا نباشن، بود و نبود عشق تفاوت آنچنانی نمیکند..

_ گفت: بزار خیالت رو راحت کنم اون رفتار های کوچیکش هست که آزارت میده و با خودت میگی تغییرش میدم؟ همونا... دقیقا همونا وقتی رابطه جدی تر میشه نه تنها تغییر نمیکنه، بلکه چند برابر بیشتر هم میشه...

_ فکر میکردم باید مثل همون اوایل ازدواج پرشور بمونیم همیشه اما الان عاشق پختگی و بلوغ رابطمونم انگار، رابطه مثل یه بچه میمونه درست تربیتش کنی اون شور و اشتیاقش تبدیل به منطق و درک میشه..

_ نوشته بود: یه مدت مستقل زندگی کنید، شاید دلتون در اصل مستقل بودن میخواست نه ازدواج..


اگر متاهلی مورد بعدی رو شما اضافه کن🌿
دیدگاه ها (۱)

Part ⁴²The name of the story: Madness hall(تالار جنون)گفتم:و...

★彡   Part 47 彡★ خب، اتاق بهونه بود.مگه میشه تو عمارت به این ...

پارت ۱ویو ا.ت ( سوجون ) اسمی که ازش متنفرم با بغض داشتم بهشو...

درخواستی ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:1ا.ت:هق...هق لع...

پارت یازدهم ویو جونگکوک -۰ داشتم توی حیاط قصر قدم میزدم و به...

پارت ۲ ویو ا.ت بعد از تماس سومین حس میکردم تمام حسی که به جی...

P⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵(درخواستی)پارت ۲ولی دقیقا برع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط