فیک جونگکوک
#احساس مالکیت
part:3
$درخواستی$
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک هفته گذشت و کارینا و جونگکوک ازدواج کردن،شب عروسیشون بود ،کارینا و جونگکوک وارد اتاق های جدایی شدن و خوابیدن،قرار شد وقتی جونگکوک ۱۸سالش بشه باند پدرش برسه به جونگکوک .
صبح شده بود کارینا و جونگکوک بیدار شده بودن و درحال اماده شدن برای مدرسه شدن،کارینا همیشه عادت موقع هرکاری که میخاد بکنه اهنگ بزاره،چون توی سکوت دیونه میشد،چون فکر ها بیرحمانه بهش هجوم میاوردند.
جونگکوک از اتاق اومد بیرون و صدای اهنگ توجهش را جلب کرد ،یواشکی رفت پشت در وگوش کرد،اهنگ های غمگینی گوش میداد ولی جونگکوک بی توجه رفت پایین و شروع کرد به صبحونه خوردن.
کارینا از پله ها اومد پایین از اونجایی که هیچ وقت صبحونه نمیخورد یه راس رفت سمت در .
_رانندگی بلدی؟
+اره چطور؟
جونگکوک کلید ماشین را پرت کرد طرف
_با این ماشین میای مدرسه و هوا برت نداره ها .
+عوهوم باش مرسی.
کارینا سوار ماشین شد و رفت جونگکوک هم صبحونش را تموم کرد و رفت به سمت مدرسه،اما وقتی رسید مدرسه کارینا هنوز نیومده بود ،ماشینی توی پارکینگ نبود ،با رفیقاش همونجا به ماشین تکیه دادن و گرم حرف زدن شدن ،ساعت هشت شده بود و کلاسا داشت شروع میشد پ هنوز هیچ خبری از کارینا نبود ،جونگکوک و رفیقاش رفتن توی کلاس.
ویو کارینا.
سوار ماشین شدم و رفتم پیش مت ،براش همه چیزا تعریف کرد مجبور بود تعریف کنه نمیتونست پنهون کنه ،و اما مت قبول کرد که بازم ادامه بدن چون کارینا قول داده بود که به هیچ عنوان حتی دستشون هم به هم نمیخوره
ساعت هفت و نیم شده بود داشت دیرمون میشد ،هر کدوم سوار ماشین خودمون شدیم و رفتیم سمت مدرسه ،ماشین را پارک کردیم و باهم وارد کلاس شدیم،جونگکوک با حالت عجیبی داشت بهم نگاه میکرد ،تعجب کردم از ری اکشنی که داشت
روز ها گذشت کارینا و مت به رابطشون ادامه دادن و جونگکوک هم ۱۸سالش شد و باند پدرش منتقل شد به جونگکوک و پدرش دیگه خودشو بازنشسته اعلام کرد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو جونگکوک
عاشق کارینا شدم اولش هی از این حس فرار میکردم ولی بلخره قبولش کردم،اما بهش چیزی نگفتم .
اما از روزی که باهم بودیم یعنی ازدواج کردیم یا همش داره با یکی چت میکنه یا داره با تلفن حرف میزنه اما وقتی میرم سمتش گوشیا یا قط میکنه یا پنهون میکنه
داشت با تلفن چت میکرد یهو رفتم سمتش و گوشی را از دستش گرفتم .
+هی داری چیکار میکنی بده من (عصبی)
_باید بفهمم چه خبره
جونگکوک به دستش کارینا را دور نگه داشته بود و با یک دستش شروع کرد به دیدن گوشیش،صفحه چت مت باز بود ،شروع کرد به خوندن و ماجرا را فهمید،خون به مغزش نمیرسید
_کارینا این چیه؟(داد)
+چیه مشکلی داره؟
_تو شوهرش داری میفهمی؟(عصبی و داد)
+تو خودت گفتی دیگه ازدواجمون قرار روی کاغذ باشه و رابطمون ازاد باشه نکنه یاد نیست؟
جونگکوک اولش هیچی نگفت ،اون موقع اصلا هیچ حسی جزء نفرت به کارینا نداشت اما الان عاشقش بود و میخاست کارینا فقط و فقط برای خودش باشه .
_دیگه حق نداری با این مرتیکه حرف بزنی فهمیدی؟دیگه رابطه ی ازادی در کار نیست.
کارینا تعجب کرده از این رفتارش و حرفاش
+اصلا همچین کاریا نمیکنم .
_کارینا باید انجام بدی رو حرف من حرف نزن.
+گفتم نمیکنم من مال تو نیستم که برام داری تصمیم میگیری(داد)
_ببین من اون روز اول بهت قول دادم که بهت دست نزدم کاری نکن که تورا با زور مال خودم کنم .
+هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
_کارینا پا رو دمم نزار
کارینا ندونسته داشت همچنان جونگکوک را تحریک میکرد .تا اینکه جونگکوک واقعا صبرش تموم شد و اون قولی که رو اول به کارینا داده بود میخاست بشکنه بدون هیچ راه برگشتی
ادامه دارد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
part:3
$درخواستی$
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک هفته گذشت و کارینا و جونگکوک ازدواج کردن،شب عروسیشون بود ،کارینا و جونگکوک وارد اتاق های جدایی شدن و خوابیدن،قرار شد وقتی جونگکوک ۱۸سالش بشه باند پدرش برسه به جونگکوک .
صبح شده بود کارینا و جونگکوک بیدار شده بودن و درحال اماده شدن برای مدرسه شدن،کارینا همیشه عادت موقع هرکاری که میخاد بکنه اهنگ بزاره،چون توی سکوت دیونه میشد،چون فکر ها بیرحمانه بهش هجوم میاوردند.
جونگکوک از اتاق اومد بیرون و صدای اهنگ توجهش را جلب کرد ،یواشکی رفت پشت در وگوش کرد،اهنگ های غمگینی گوش میداد ولی جونگکوک بی توجه رفت پایین و شروع کرد به صبحونه خوردن.
کارینا از پله ها اومد پایین از اونجایی که هیچ وقت صبحونه نمیخورد یه راس رفت سمت در .
_رانندگی بلدی؟
+اره چطور؟
جونگکوک کلید ماشین را پرت کرد طرف
_با این ماشین میای مدرسه و هوا برت نداره ها .
+عوهوم باش مرسی.
کارینا سوار ماشین شد و رفت جونگکوک هم صبحونش را تموم کرد و رفت به سمت مدرسه،اما وقتی رسید مدرسه کارینا هنوز نیومده بود ،ماشینی توی پارکینگ نبود ،با رفیقاش همونجا به ماشین تکیه دادن و گرم حرف زدن شدن ،ساعت هشت شده بود و کلاسا داشت شروع میشد پ هنوز هیچ خبری از کارینا نبود ،جونگکوک و رفیقاش رفتن توی کلاس.
ویو کارینا.
سوار ماشین شدم و رفتم پیش مت ،براش همه چیزا تعریف کرد مجبور بود تعریف کنه نمیتونست پنهون کنه ،و اما مت قبول کرد که بازم ادامه بدن چون کارینا قول داده بود که به هیچ عنوان حتی دستشون هم به هم نمیخوره
ساعت هفت و نیم شده بود داشت دیرمون میشد ،هر کدوم سوار ماشین خودمون شدیم و رفتیم سمت مدرسه ،ماشین را پارک کردیم و باهم وارد کلاس شدیم،جونگکوک با حالت عجیبی داشت بهم نگاه میکرد ،تعجب کردم از ری اکشنی که داشت
روز ها گذشت کارینا و مت به رابطشون ادامه دادن و جونگکوک هم ۱۸سالش شد و باند پدرش منتقل شد به جونگکوک و پدرش دیگه خودشو بازنشسته اعلام کرد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو جونگکوک
عاشق کارینا شدم اولش هی از این حس فرار میکردم ولی بلخره قبولش کردم،اما بهش چیزی نگفتم .
اما از روزی که باهم بودیم یعنی ازدواج کردیم یا همش داره با یکی چت میکنه یا داره با تلفن حرف میزنه اما وقتی میرم سمتش گوشیا یا قط میکنه یا پنهون میکنه
داشت با تلفن چت میکرد یهو رفتم سمتش و گوشی را از دستش گرفتم .
+هی داری چیکار میکنی بده من (عصبی)
_باید بفهمم چه خبره
جونگکوک به دستش کارینا را دور نگه داشته بود و با یک دستش شروع کرد به دیدن گوشیش،صفحه چت مت باز بود ،شروع کرد به خوندن و ماجرا را فهمید،خون به مغزش نمیرسید
_کارینا این چیه؟(داد)
+چیه مشکلی داره؟
_تو شوهرش داری میفهمی؟(عصبی و داد)
+تو خودت گفتی دیگه ازدواجمون قرار روی کاغذ باشه و رابطمون ازاد باشه نکنه یاد نیست؟
جونگکوک اولش هیچی نگفت ،اون موقع اصلا هیچ حسی جزء نفرت به کارینا نداشت اما الان عاشقش بود و میخاست کارینا فقط و فقط برای خودش باشه .
_دیگه حق نداری با این مرتیکه حرف بزنی فهمیدی؟دیگه رابطه ی ازادی در کار نیست.
کارینا تعجب کرده از این رفتارش و حرفاش
+اصلا همچین کاریا نمیکنم .
_کارینا باید انجام بدی رو حرف من حرف نزن.
+گفتم نمیکنم من مال تو نیستم که برام داری تصمیم میگیری(داد)
_ببین من اون روز اول بهت قول دادم که بهت دست نزدم کاری نکن که تورا با زور مال خودم کنم .
+هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
_کارینا پا رو دمم نزار
کارینا ندونسته داشت همچنان جونگکوک را تحریک میکرد .تا اینکه جونگکوک واقعا صبرش تموم شد و اون قولی که رو اول به کارینا داده بود میخاست بشکنه بدون هیچ راه برگشتی
ادامه دارد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
- ۶۷۷
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط