{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴

پارت ۴


خانه‌ی جونگکوک بیشتر شبیه یک قلعه بود.
دیوارهای بلند، دروازه‌ی مشکی و چندین نگهبان که حتی وقتی ماشین وارد شد، صاف ایستادن.
به محض اینکه وارد شدم، دختری جوان به سمتم اومد.
_خانم یونا، اتاقتون آماده‌ست.
متعجب به جونگکوک نگاه کردم.
_اتاق من؟
جونگکوک کت مشکی‌اش رو درآورد.
_آره.
_من قرار نیست اینجا بمونم.
نگاهش کرد.
_امشب می‌مونی.
_و فردا؟
چند لحظه سکوت کرد.
_فردا هم همین‌جا می‌مونی.
_تو همیشه برای بقیه تصمیم می‌گیری؟
_وقتی پای امنیتشون وسط باشه، آره.
با عصبانیت از کنارش رد شدم.
اما وقتی وارد اتاق شدم، چیزی روی میز توجهم رو جلب کرد.
یک جعبه‌ی مشکی.
بازش کردم.
داخلش گردنبند مادرم بود.
خشکم زد.
آرام زمزمه کردم:
_این اینجا چیکار می‌کنه؟
صدای جونگکوک از پشت سرم اومد.
_پدرت بهم داد.
برگشتم.
_کی؟
_قبل از مرگش.
_چرا؟
نگاهش روی گردنبند بود.
_گفت وقتی زمانش رسید، بهت بدم.
_چه زمانی؟
جونگکوک چند لحظه به من خیره موند.
_وقتی دیگه نتونم ازت دور بمونم.
قلبم لرزید.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسم، از اتاق خارج شد.
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

پارت ۳۸درگیری شروع شد.تهیونگ از جونگکوک قوی‌تر شده بود.اما م...

[چند پارتی]

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۳ | چیزی که نباید می‌دیدمصبح با ص...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ماشین جلوی دروازه‌ی بزرگ مشکی ...

چند پارتی (درخواستی)

🍷 Red Wineپارت ۲۳ — حقیقت نیمه‌کارهصدای موتور ماشین در جاده‌...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁸عصر..خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط