{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" پرواز قوها "

" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۹۲

ویو راوی
نورا پشت میز نشسته بود و منتظره تهیونگ بود که تهیونگ بلاخره از اتاق خارج شد و در حالی که داشت آستین لباس نظامیش رو درست میکرد گفت

_ به به چه صبحونه ای ؟

نورا لبخندی زد و وقتی تهیونگ پشت میز نشست هر دو شروع کردن به خوردن صبحونه

+ الان میری چاپخونه ؟

تهیونگ در حالی که لقمه‌‌ای توی دهنش میذاشت گفت

_ اره ......میرم ببینم چه خبره ؟ اصلا چیکار کنیم ؟

نورا دیگه حرفی نزد و مشغول خوردن شد

بعد از اینکه صبحونه اشون تموم شد باهم میز رو جمع کردن و نورا تهیونگ رو راهی کرد و خودش هم به مغازه رفت تا برای کار کردن اماده بشه

همینکه وارد مغازه شد به سمت در رفت و تابلو رو به حالت قبلی خودش برگردوند و بعد به سمت کیلد چراغ رفت و تمام چراغ ها رو روشن کرد و منتظره مشتری موند

ساعت تقریبا نزدیک ۱۰ بود و مشتری ها میومدن و میرفتن و امروز برای نورا خلوت ترین روزش بود

+ پس ۵ تا از این باگت ها مبخوایین دیگه

... : بله از اون باگت ها ۵ تا لطف کنین

نورا به سمت باگت ها رفت و ۵ تاشون رو انتخاب کرد و توی پاکت مخصوص گذاشت و به سمت پیشخوان رفت ، بعد از اینکه کوپن رو از مشتری گرفت پاکت رو تحویل مشتری داد

به محض اینکه مشتری از مغازه خارج شد ، نورا روی صندلی پشت پیشخوان نشست و گفت

+ خداروشکر امروز مشتری کمه ......وگرنه کمرم میشکست

همین که حرفش تموم شد در با شدت باز شد و لارا و مینار با دستپاچگی وارد مغازه شدن و همین باعث شده بود که نورا از ورود ناگهانی اون ها هول کنه

+چیشده ؟

لارا درحالی که نفس نفس میزد گفت

× نورا نمیدونی چی شده ؟ دیروز به همه مغازه دارا گفتن باید مغازه شون رو به اسم دولت بزنن

+خب اینو که میدونستم .....من گفتم الان چی شده ک ...............

مینار مجال خرف رو به نورا نداد و گفت

÷ الان همه ریختن تو خیابونا ......از طرفی هم ظاهرا به تمام سرباز ها اعلام کردن که اماده بشن تا به شهر های دیگه حمله کنن

+چیییییی؟

× الان همه ریختن تو خیابونا اعتراض میکنن

+ خدایا من چه خبر شده ؟

مدتی گذشت و صدای مردم از خیابون شنیده می‌شد و همین باعث شده بود نگرانی توی دل نورا جوونه بزنه و مداوم از پشت شیشه مغازه به بیرون نگاه کنه که یهو مینار از جاش بلند شد و گفت

÷ من دیگه دارم نگران میشم .... نمیتونم همینجا بمونم

لارا بدون اینکه نگاهی به مینار کنه گفت

× دیوونه شدی اون بیرون خطرناکه ........بری بیرون هم کاری از دستت برنمیاد ، مگه نه نورا ؟

نورا چند ثانیه چیزی نگفت و برخلاف تصورات لارا یهو گفت

+حق با میناره .......منم نگرانم ، نمیتونم فقط اینجا بشینم

نورا به سرعت به سمت پیشخوان رفت و پیشبندش رو دراورد و توی کشو گذاشت و به همراه مینار بدون اینکه فرصتی برای حرف زدن به لارا بدن ، از دست لارا گرفتن و از مغازه خارج شدن وقتی ......................
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط