{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من مامانم چندتاشون رو جمع کرده...

من مامانم چندتاشون رو جمع کرده...
ولی یادش بخیر
من که هرچی میخواستم برا مامانم نامه میدادم و .... مثلا مامان بیا پیشم رو زمین بخوابیم یه امشب رو تخت نخوابیم...
الان میبینم پر از غلط املاییین
ولی چقدر احمق بودم.
ولی حداقل اون موقع دلخوشی داشتم برای زندگی.
دیدگاه ها (۱۶)

فیک تهیونگ

Love&HateP.4"ویو هانا"وقتی که رفتم دفتر مدیر یه دسته گل رو م...

Part 47کیم‌ویا.ت: ته خیلی با سلیقه ایتهیونگ: تو هم یکی از سل...

پارت ۱ صداهای بلندشون خونه رو فرا گرفته بود انگار متوجه نبو...

part 67جونگکوک وقتی مطمئن شد خوابش برد آروم بلند شد و پتو رو...

رمان

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۹ *مروارید*یه روح ، در حال رقصیدن ...

part 7بابای ات:خاب شرکت بهم یه پست خیلی بالا دادهات:اووو مبا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 221♡⁠。⁠)⁩جونگکو...

چند پارتیــــــــــــ🖤💔ـــــــــــوقتی نصفه شب میفهمه از دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط