اتاقی که وجود نداشت (پارت آخر)
اتاقی که وجود نداشت (پارت آخر)
صبح با سکوت عجیبی آغاز شد.
نور خورشید از لابهلای پردهها به اتاق میریخت و روی زمین، خطی روشن کشیده بود. ا/ت چشمهایش را باز کرد و طبق عادت اولین چیزی که دنبالش گشت هیونجین بود
کنار پنجره ایستاده بود
اما چیزی در تصویرش درست به نظر نمیرسید
نور از میان شانههایش عبور میکرد؛ انگار وجودش دیگر به این دنیا تعلق نداشت و جهان، آرامآرام داشت او را پس میگرفت
ا/ت فوراً از جایش بلند شد
+ هیونجین؟
پسر برگشت. لبخند کوچکی زد؛ لبخندی خسته که انگار مدتها بود پشت آن، چیزی را پنهان میکرد
_ صبح بخیر...
ا/ت به دستهایش نگاه کرد، انگشتانش تقریباً شفاف شده بودند.
+ چرا دستات اینطوری شدن؟
هیونجین نگاهش را پایین انداخت
_ فکر کنم... دیگه نمیتونم اینجا بمونم
ا/ت چند قدم به سمتش رفت
+ نه... نه، هنوز نه
هیونجین با صدایی آرام گفت:
_ خودمم نمیخوام برم
صدایش آنقدر بیپناه بود که انگار خودش هم به دنبال دلیلی میگشت تا مجبور به رفتن نباشد
ا/ت سرش را تکان داد، اشکهایش بیاجازه روی گونههایش سرازیر شدند
+ پس نرو... خواهش میکنم
هیونجین نگاهش کرد
_ کاش میشد
ا/ت لبهایش را روی هم فشرد، سعی کرد گریه نکند اما بغضش مثل موجی بود که دیگر نمیشد جلوی آن را گرفت
+ من هنوز کلی چیز میخواستم باهات انجام بدم...
هیونجین لبخند محوی زد
نگاهش برای لحظهای روی صورت ا/ت ماند
_ دلم میخواست بیشتر میموندم
ا/ت دستش را به سمت او دراز کرد؛ شاید از سر ناامیدی، شاید به امید معجزهای که میدانست اتفاق نمیافتد
انگشتانش از میان دست هیونجین گذشتند
هیچچیز نبود
نه گرمایی، نه فشاری، نه حتی سایهای از لمس شدن
ا/ت دستش را عقب کشید و به آن خیره شد، انگار همین حالا برای دومین بار او را از دست داده بود
+ حتی یه بار هم نتونستم دستتو بگیرم...
هیونجین به دستهای خودش نگاه کرد چشمهایش پر از حسرت شد
_ ببخشید...
سرش را پایین انداخت
_ دلم میخواست میتونستم وقتی گریه میکنی، اشکهات رو پاک کنم
لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که بیشتر از هر گریهای درد داشت
ا/ت دیگر نتوانست جلوی گریهاش را بگیرد
+ من نمیخوام بدون تو از این خونه برم...
پسر با چشمانی پر از درد نگاهش کرد انگار دلش میخواست به او قول بدهد، اما دیگر حتی توانایی دروغ گفتن هم نداشت
_ ولی باید بری...
مکث کوتاهی کرد
_ نمیخوام به خاطر من اینجا بمونی
ا/ت سرش را پایین انداخت. اشکهایش روی لباسش میافتادند و او حتی تلاشی برای پاک کردنشان نمیکرد
نور از شانههای هیونجین عبور میکرد، تصویرش هر لحظه کمرنگتر میشد؛ درست مثل نقاشی خیسخوردهای که رنگهایش آرامآرام از بوم جدا میشوند
ا/ت با عجله گفت:
+ هیونجین،فقط یکم دیگه بمون
پسر نگاهش کرد.
_ دلم برات تنگ میشه...
ا/ت میان گریه، لبخند تلخی زد
+ تو که هنوز نرفتی...
هیونجین چشمهایش را برای لحظهای بست
_ میدونم... ولی از همین حالا دلم تنگ شده
سکوت میانشان نشست
ا/ت به صورتش نگاه میکرد؛ سعی داشت تمام جزئیاتش را به خاطر بسپارد. فرم لبخندش، نگاه آرامش و حتی همان غمی که همیشه پشت چشمهایش پنهان میکرد
هیونجین هم نگاهش میکرد
انگار میخواست آخرین تصویرش از این دنیا، صورت کسی باشد که در تمام این مدت باعث شده بود خانه دیگر آنقدرها هم سرد نباشد
لبهایش کمی لرزید.
_ ا/ت...
هیونجین لبخند کوچکی زد. چشمهایش دیگر نمیتوانستند اشکهایشان را پنهان کنند
_ دوستت دارم.
ا/ت نفسش را حبس کرد
میخواست جواب بدهد میخواست بگوید که او هم دوستش دارد، که چقدر دلش برایش تنگ خواهد شد، که نمیخواهد این آخرین بار باشد
اما هیچکدام از کلمات از گلویش بیرون نیامدند
و درست همان لحظه، هیونجین ناپدید شد
نه صدایی ماند، نه سایهای؛ فقط پنجرهای نیمهباز و جای خالی پسری که زمانی تمام سکوت خانه را با حضورش پر میکرد.
ا/ت چند قدم جلو رفت
+ هیونجین...؟
جوابی نیامد
لبهایش لرزیدند
+ منم دوستت دارم...
اما خانه دیگر صدایی برای پاسخ دادن نداشت
ا/ت روی زمین نشست. دستهایش را دور خودش حلقه کرد و سرش را پایین انداخت
گریهاش آرام نبود؛ مثل کسی بود که چیزی را گم کرده باشد و بداند حتی اگر تمام دنیا را بگردد، دیگر پیدایش نخواهد کرد
و او فهمید بعضی آدمها حتی وقتی از زندگیات میروند، جای خالیشان را با خودشان نمیبرند
آنها میروند، اما دلتنگیشان میماند؛ درست مثل بارانی که بند آمده، اما بوی خیسِ خاطراتش هنوز در هواست.
صبح با سکوت عجیبی آغاز شد.
نور خورشید از لابهلای پردهها به اتاق میریخت و روی زمین، خطی روشن کشیده بود. ا/ت چشمهایش را باز کرد و طبق عادت اولین چیزی که دنبالش گشت هیونجین بود
کنار پنجره ایستاده بود
اما چیزی در تصویرش درست به نظر نمیرسید
نور از میان شانههایش عبور میکرد؛ انگار وجودش دیگر به این دنیا تعلق نداشت و جهان، آرامآرام داشت او را پس میگرفت
ا/ت فوراً از جایش بلند شد
+ هیونجین؟
پسر برگشت. لبخند کوچکی زد؛ لبخندی خسته که انگار مدتها بود پشت آن، چیزی را پنهان میکرد
_ صبح بخیر...
ا/ت به دستهایش نگاه کرد، انگشتانش تقریباً شفاف شده بودند.
+ چرا دستات اینطوری شدن؟
هیونجین نگاهش را پایین انداخت
_ فکر کنم... دیگه نمیتونم اینجا بمونم
ا/ت چند قدم به سمتش رفت
+ نه... نه، هنوز نه
هیونجین با صدایی آرام گفت:
_ خودمم نمیخوام برم
صدایش آنقدر بیپناه بود که انگار خودش هم به دنبال دلیلی میگشت تا مجبور به رفتن نباشد
ا/ت سرش را تکان داد، اشکهایش بیاجازه روی گونههایش سرازیر شدند
+ پس نرو... خواهش میکنم
هیونجین نگاهش کرد
_ کاش میشد
ا/ت لبهایش را روی هم فشرد، سعی کرد گریه نکند اما بغضش مثل موجی بود که دیگر نمیشد جلوی آن را گرفت
+ من هنوز کلی چیز میخواستم باهات انجام بدم...
هیونجین لبخند محوی زد
نگاهش برای لحظهای روی صورت ا/ت ماند
_ دلم میخواست بیشتر میموندم
ا/ت دستش را به سمت او دراز کرد؛ شاید از سر ناامیدی، شاید به امید معجزهای که میدانست اتفاق نمیافتد
انگشتانش از میان دست هیونجین گذشتند
هیچچیز نبود
نه گرمایی، نه فشاری، نه حتی سایهای از لمس شدن
ا/ت دستش را عقب کشید و به آن خیره شد، انگار همین حالا برای دومین بار او را از دست داده بود
+ حتی یه بار هم نتونستم دستتو بگیرم...
هیونجین به دستهای خودش نگاه کرد چشمهایش پر از حسرت شد
_ ببخشید...
سرش را پایین انداخت
_ دلم میخواست میتونستم وقتی گریه میکنی، اشکهات رو پاک کنم
لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که بیشتر از هر گریهای درد داشت
ا/ت دیگر نتوانست جلوی گریهاش را بگیرد
+ من نمیخوام بدون تو از این خونه برم...
پسر با چشمانی پر از درد نگاهش کرد انگار دلش میخواست به او قول بدهد، اما دیگر حتی توانایی دروغ گفتن هم نداشت
_ ولی باید بری...
مکث کوتاهی کرد
_ نمیخوام به خاطر من اینجا بمونی
ا/ت سرش را پایین انداخت. اشکهایش روی لباسش میافتادند و او حتی تلاشی برای پاک کردنشان نمیکرد
نور از شانههای هیونجین عبور میکرد، تصویرش هر لحظه کمرنگتر میشد؛ درست مثل نقاشی خیسخوردهای که رنگهایش آرامآرام از بوم جدا میشوند
ا/ت با عجله گفت:
+ هیونجین،فقط یکم دیگه بمون
پسر نگاهش کرد.
_ دلم برات تنگ میشه...
ا/ت میان گریه، لبخند تلخی زد
+ تو که هنوز نرفتی...
هیونجین چشمهایش را برای لحظهای بست
_ میدونم... ولی از همین حالا دلم تنگ شده
سکوت میانشان نشست
ا/ت به صورتش نگاه میکرد؛ سعی داشت تمام جزئیاتش را به خاطر بسپارد. فرم لبخندش، نگاه آرامش و حتی همان غمی که همیشه پشت چشمهایش پنهان میکرد
هیونجین هم نگاهش میکرد
انگار میخواست آخرین تصویرش از این دنیا، صورت کسی باشد که در تمام این مدت باعث شده بود خانه دیگر آنقدرها هم سرد نباشد
لبهایش کمی لرزید.
_ ا/ت...
هیونجین لبخند کوچکی زد. چشمهایش دیگر نمیتوانستند اشکهایشان را پنهان کنند
_ دوستت دارم.
ا/ت نفسش را حبس کرد
میخواست جواب بدهد میخواست بگوید که او هم دوستش دارد، که چقدر دلش برایش تنگ خواهد شد، که نمیخواهد این آخرین بار باشد
اما هیچکدام از کلمات از گلویش بیرون نیامدند
و درست همان لحظه، هیونجین ناپدید شد
نه صدایی ماند، نه سایهای؛ فقط پنجرهای نیمهباز و جای خالی پسری که زمانی تمام سکوت خانه را با حضورش پر میکرد.
ا/ت چند قدم جلو رفت
+ هیونجین...؟
جوابی نیامد
لبهایش لرزیدند
+ منم دوستت دارم...
اما خانه دیگر صدایی برای پاسخ دادن نداشت
ا/ت روی زمین نشست. دستهایش را دور خودش حلقه کرد و سرش را پایین انداخت
گریهاش آرام نبود؛ مثل کسی بود که چیزی را گم کرده باشد و بداند حتی اگر تمام دنیا را بگردد، دیگر پیدایش نخواهد کرد
و او فهمید بعضی آدمها حتی وقتی از زندگیات میروند، جای خالیشان را با خودشان نمیبرند
آنها میروند، اما دلتنگیشان میماند؛ درست مثل بارانی که بند آمده، اما بوی خیسِ خاطراتش هنوز در هواست.
- ۵۴
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط