در خواستی (طولانی)
پارت ۲
ویو ات
ماشین وایساد به عمارت خیلی گنده رفتیم خوشگل بود ولی نه برای من اعصابم به شدت خورد بود و خیلی ناراحت بودم که تا الان با هزار بدبختی
بغضمو نگه ااشتم مامان بابا چیمیشن نگرانم میشن ولی دیگه .....
اون نگهبانا مارو بهی ه سالن بردن و اون زن پیر که سویا بود کار هایی رو گفت که باید انجام میدادیم.......
یه هفته بعد
دوباره این هر روز باید ظرف هارو میشستم بعد لباس های اون ارباب بهش میگن رو اتو بزنم اون دخترا هر شب زیر اربابن ولی وقتی صبح میشه ارباب این چی بهشون سخت میگیرع
باید بگم تنها کسایی که بهشون تجاوز نشده من و سویا هستیم سویا زن پیر خوبی بود و به ارباب خیلی اسرار کرد تا منو به عنوان برده جن.سی انتخاب نکنه اونم بخاطر سویا قبول کرد ولی معلومه با من لجه چون همه دلشون میخواد زیر اون باشن به غیر از من ........دم دم های غروب بود داشت شب میشد ارباب اومد عمارت رفت تو اتاقش ما هم داشتیم میز رو میچیدیم که اون دختر.ه.زع با داد ارباب زود رفت تو اتاقش آخر سرم بعد ۳۰ دقیقه با یه حس بیحالی اومد بیرون ارباب بعدش اومد نشست همین که نشست و میخواست بخوره یکی زنگ زد جوری عصبی شد که گفتم الان میترکه میزو بهم ریخت زود از عمارت زد بیرون ولی بعد ارباب یه دخترع که اسمش لوناست دوست دخترش اومد و هعی دنبال کوک میگشت و نگران بود آخر سر هم سویا بهش گفت اگه میخواد بمونه تا ارباب بیاد اونم اوکی داد رفت تو اتاقش ساعت ۱۲ شب بود چون سویا کمرش درد میکرد نیاز به استراحت داشت من قبول کردم که کف رو طی بکشم چون از وقت خاموشی گذشته بود فک کردم شاید ارباب دیگه نیاد
پس یه لباس راحت پوشیدم که سویا برام دوخته بود ....
ویو ات
ماشین وایساد به عمارت خیلی گنده رفتیم خوشگل بود ولی نه برای من اعصابم به شدت خورد بود و خیلی ناراحت بودم که تا الان با هزار بدبختی
بغضمو نگه ااشتم مامان بابا چیمیشن نگرانم میشن ولی دیگه .....
اون نگهبانا مارو بهی ه سالن بردن و اون زن پیر که سویا بود کار هایی رو گفت که باید انجام میدادیم.......
یه هفته بعد
دوباره این هر روز باید ظرف هارو میشستم بعد لباس های اون ارباب بهش میگن رو اتو بزنم اون دخترا هر شب زیر اربابن ولی وقتی صبح میشه ارباب این چی بهشون سخت میگیرع
باید بگم تنها کسایی که بهشون تجاوز نشده من و سویا هستیم سویا زن پیر خوبی بود و به ارباب خیلی اسرار کرد تا منو به عنوان برده جن.سی انتخاب نکنه اونم بخاطر سویا قبول کرد ولی معلومه با من لجه چون همه دلشون میخواد زیر اون باشن به غیر از من ........دم دم های غروب بود داشت شب میشد ارباب اومد عمارت رفت تو اتاقش ما هم داشتیم میز رو میچیدیم که اون دختر.ه.زع با داد ارباب زود رفت تو اتاقش آخر سرم بعد ۳۰ دقیقه با یه حس بیحالی اومد بیرون ارباب بعدش اومد نشست همین که نشست و میخواست بخوره یکی زنگ زد جوری عصبی شد که گفتم الان میترکه میزو بهم ریخت زود از عمارت زد بیرون ولی بعد ارباب یه دخترع که اسمش لوناست دوست دخترش اومد و هعی دنبال کوک میگشت و نگران بود آخر سر هم سویا بهش گفت اگه میخواد بمونه تا ارباب بیاد اونم اوکی داد رفت تو اتاقش ساعت ۱۲ شب بود چون سویا کمرش درد میکرد نیاز به استراحت داشت من قبول کردم که کف رو طی بکشم چون از وقت خاموشی گذشته بود فک کردم شاید ارباب دیگه نیاد
پس یه لباس راحت پوشیدم که سویا برام دوخته بود ....
- ۳۰.۳k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط