***
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۶:
سه روز از اون شبِ لعنتی و تیراندازیِ عمارت گذشته بود. عمارتِ جونگکوک حالا بیشتر شبیه پادگان نظامی شده بود؛ اما دردسرِ بزرگتر، فرداش از راه رسید. کیم نامجون، بیرحمترین رئیسِ باندِ رقیب و دشمنِ خونیِ جونگکوک، با یه هیئتِ مسلح سرزده اومده بود عمارت، اونم با نامزدِ مغرور و پرجلالالشکوهش، «لیسا».
توی سالنِ بزرگِ پذیرایی نشسته بودم و داشتم با حرص چای میخوردم که درِ اتاقِ کتابخانه باز شد و لیسا با اون پالتوی چرمِ گرونقیمت و قدمهای محکم اومد داخل. اولش فکر کردم اونم مثل مردا اومده برای تهدید و خطونشان کشیدن، اما وقتی درِ اتاق بسته شد و صدای دادِ نامجون و جونگکوک از سالنِ اصلی بلند شد، لیسا پُف کلافهای کشید، کیفش رو پرت کرد رو مبل و رو به من گفت:
- «وای خدای من... این مردا هیچوقت بزرگ نمیشن! سر اینکه کی بیشتر خاکِ بندر رو کنترل کنه دارن همدیگر رو میخورن!»
اولش شوکه شدم، ولی بعد ناخودآگاه خندهام گرفت. لیسا اومد کنارم نشست، یه سیگار برگِ باریک درآورد، روشن کرد و با یه لبخندِ شیطنتآمیز گفت:
- «راستی... تو همونی هستی که جونگکوک به زور آوردتت اینجا؟ واو... دختر، جگرداری که جلوی اون غولِ یخی دووم آوردی!»
با تعجب نگاهش کردم، اما کمکم یخِ بینمون آب شد. تو اون فضای خفقانآورِ مافیایی، پیدا کردنِ یه همدستِ باحال مثل لیسا که اونم به زور گیرِ نامجونِ مغرور افتاده بود، بهترین اتفاقِ ممکن بود. لیسا با چشمهای ریزشده پوزخندی زد و گفت:
- «ببین ا/ت... مردهای این عمارت فکر میکنن خیلی خفنن. ولی ما دو تا اگه دست به دست هم بدیم، میتونیم جفتشون رو دیوونه کنیم! بازی تازه داره شروع میشه...»
همون لحظه در با صدای محکم و بدی باز شد و جونگکوک با چهرهای که از خشم سرخ شده بود، قدم گذاشت داخل. نگاهش بین من و لیسا چرخید، تکابرویی بالا انداخت و با صدای بم و خشدارش غرید:
- «اینجا چه خبره؟ ا/ت، بلند شو بیا تو اتاقِ من... کارِت دارم!»
***
پارت هفت به زودیییی🥳
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۶:
سه روز از اون شبِ لعنتی و تیراندازیِ عمارت گذشته بود. عمارتِ جونگکوک حالا بیشتر شبیه پادگان نظامی شده بود؛ اما دردسرِ بزرگتر، فرداش از راه رسید. کیم نامجون، بیرحمترین رئیسِ باندِ رقیب و دشمنِ خونیِ جونگکوک، با یه هیئتِ مسلح سرزده اومده بود عمارت، اونم با نامزدِ مغرور و پرجلالالشکوهش، «لیسا».
توی سالنِ بزرگِ پذیرایی نشسته بودم و داشتم با حرص چای میخوردم که درِ اتاقِ کتابخانه باز شد و لیسا با اون پالتوی چرمِ گرونقیمت و قدمهای محکم اومد داخل. اولش فکر کردم اونم مثل مردا اومده برای تهدید و خطونشان کشیدن، اما وقتی درِ اتاق بسته شد و صدای دادِ نامجون و جونگکوک از سالنِ اصلی بلند شد، لیسا پُف کلافهای کشید، کیفش رو پرت کرد رو مبل و رو به من گفت:
- «وای خدای من... این مردا هیچوقت بزرگ نمیشن! سر اینکه کی بیشتر خاکِ بندر رو کنترل کنه دارن همدیگر رو میخورن!»
اولش شوکه شدم، ولی بعد ناخودآگاه خندهام گرفت. لیسا اومد کنارم نشست، یه سیگار برگِ باریک درآورد، روشن کرد و با یه لبخندِ شیطنتآمیز گفت:
- «راستی... تو همونی هستی که جونگکوک به زور آوردتت اینجا؟ واو... دختر، جگرداری که جلوی اون غولِ یخی دووم آوردی!»
با تعجب نگاهش کردم، اما کمکم یخِ بینمون آب شد. تو اون فضای خفقانآورِ مافیایی، پیدا کردنِ یه همدستِ باحال مثل لیسا که اونم به زور گیرِ نامجونِ مغرور افتاده بود، بهترین اتفاقِ ممکن بود. لیسا با چشمهای ریزشده پوزخندی زد و گفت:
- «ببین ا/ت... مردهای این عمارت فکر میکنن خیلی خفنن. ولی ما دو تا اگه دست به دست هم بدیم، میتونیم جفتشون رو دیوونه کنیم! بازی تازه داره شروع میشه...»
همون لحظه در با صدای محکم و بدی باز شد و جونگکوک با چهرهای که از خشم سرخ شده بود، قدم گذاشت داخل. نگاهش بین من و لیسا چرخید، تکابرویی بالا انداخت و با صدای بم و خشدارش غرید:
- «اینجا چه خبره؟ ا/ت، بلند شو بیا تو اتاقِ من... کارِت دارم!»
***
پارت هفت به زودیییی🥳
- ۴۱۸
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط