{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Afterglow

پارت بیست و نهم — شب بارانی
آن شب، ا/ت بعد از یک جلسه‌ی طولانی به هتل برگشت.
باران شدیدی می‌بارید.
کتش را روی صندلی انداخت و گوشی را برداشت.
یک پیام از مین‌گیو داشت.
«بیداری؟»
نوشت:
«آره.»
تماس گرفت.
مین‌گیو گفت:
ـ امروز مصاحبه‌ات رو دیدم.
ـ کدوم؟
ـ همونی که گفتن «موفقیت برات یعنی چی؟»
ا/ت خندید.
ـ آهان.
ـ جواب جالبی دادی.
ـ چی گفتم؟
ـ گفتی: «اینکه بتونم برای انتخاب کردن، مجبور نباشم به پول فکر کنم.»
ا/ت چند لحظه ساکت ماند.
ـ خب؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا گفتی؟
ـ چون فکر کردم خیلی تویی.
ا/ت لبخند زد.
ـ یعنی بد؟
ـ نه.
مکث کرد.
ـ فقط امیدوارم یه روز برسه که برای انتخاب کردن، لازم نباشه همیشه خودت رو خسته کنی.
ا/ت به پنجره نگاه کرد.
ـ شاید.
بعد با لحنی که می‌خواست فضا را عوض کند گفت:
ـ راستی، فردا ساعت چند می‌رسی؟
ـ چرا؟
ـ می‌خوام ببینمت.
مین‌گیو چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
ـ ساعت شش.
ـ خوبه.
ـ چرا؟
ـ چون هفت جلسه دارم.
ـ ا/ت...
ـ چی؟
ـ تو حتی قرارمون رو هم توی برنامه‌ی کاریت جا دادی؟
ـ بله.
ـ عاشقانه بود.
ـ می‌دونم.
مین‌گیو خندید.
ا/ت هم.
و برای چند دقیقه، هیچ‌کدام از آنها به این فکر نکردند که چند ماه بعد زندگی‌شان چقدر می‌تواند متفاوت باشد.


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط