خاطراتی تلخ چون خنجری بر دلم می زنند ضربه ها بی رحم

خاطراتی تلخ چون خنجری بر دلم می زنند ضربه ها بی رحم

درون سینه ام، آتشی سوزان است که زبانه می کشد، هر دم، بی امان است

غم، همچون سایه ای، به دنبالم روان در هر قدم، در هر نفس، مرا می کشد به جان

اشک، همچون باران، از چشمانم روان بر گونه هایم، می لغزد، بی صدا، بی نشان

خاطراتی تلخ، چون خنجری، بر دلم می زنند ضربه ها، بی رحم و بی امان

حسرت، همچون زنجیری، به پایم بسته نمی گذارد رها شوم، از این غم بی کران

امید، همچون شمعی، در حال خاموشی نوری ندارد، تا دلم را کند درخشان

تنهایی، همچون دیواری، مرا احاطه کرده نمی گذارد، هیچ کسی، به درونم راه یابد

در این شب تاریک، دلم بی قرار است آرامشی نیست، جز در خوابی بی پایان

شاید روزی، این غم ها، به پایان رسد اما تا آن روز، دلم، خواهد سوخت بی گمان
دیدگاه ها (۱)

🤍 خودت را کنترل کن! 🟧 وقتی عصبانی میشی مغزت چه بلایی سرت می...

رفته از کف بعد پیغمبر توانم یا علی خسته ام این روز ها، آرام ...

Sunset in My Cup : غروب در لیوان من

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت چهارم :د)- مراحل آدمیت :خداو...

ی عاشقانهگفتمش: شیرین‌ترین آواز چیست؟چشم غمگینش به‌رویم خیره...

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺_بخش دوم_سوروس_از پله های کلاس پیشگویی پایین می...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

•~رمان پشت شیشه‌ های مات~•Part 1💜:طنین سکوتصدای تیک‌تیک ساعت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط