•~رمان پشت شیشه‌ های مات~•

•~رمان پشت شیشه‌ های مات~•

Part 1💜:طنین سکوت

صدای تیک‌تیک ساعت دیواری، در اتاق کوچک آوا مثل ضربات چکش بود. هر تیک، بخشی از آرامش باقی‌مانده‌ی ذهنش را می‌برد. آوا روی تخت لم داده بود، اما چشمانش به سقف خیره مانده بود. او نه در خواب بود و نه در بیداری؛ او در میانه‌ی یک جنگ بی‌صدا قرار داشت.

کتاب ریاضی روی میز افتاده بود، باز مانده و با صفحه‌های پر از فرمول‌های پیچیده، مثل یک نگهبان بی‌رحم به او زل زده بود. مادرش چند لحظه پیش وارد شده بود؛ نه برای اینکه بپرسد «حالت چطور است؟»، بلکه برای اینکه با آن لحن همیشگی و سردش بگوید: «آوا، اگر این ترم هم نمره‌ی ریاضی‌ات پایین باشد، دیگر نمی‌توانیم با پدرت صحبت کنیم. آینده‌ات دارد از دست می‌رود.»

آوا چیزی نگفت. هیچ‌وقت نمی‌گفت. سکوت، تنها سپر دفاعی او بود.

او با دستش به گوشواره‌ی کوچکی که زیر موهای مشکی‌اش پنهان کرده بود، دست کشید. یک نماد کوچک، یک یادگاری از دنیایی که فقط در گوشی موبایلش زنده بود. وقتی هدفون‌ها را روی گوش‌هایش می‌گذاشت، دیگر آوا نبود؛ دخترِ کنکورخوان، دخترِ مطیع، دخترِ کلافه‌ی خانواده. او می‌شد بخشی از یک موسیقی که از هزاران کیلومتر دورتر، به او می‌گفت: «تو تنها نیستی.»

اما حقیقت تلخ بود. او نمی‌توانست آن‌ها را از نزدیک ببیند. نمی‌توانست در کنسرت‌های شلوغ میان جمعیت بایستد و فریاد بزند. او در میان دیوارهای بتنی تهران، اسیر بود. آرزویش ساده بود، اما برای او، به اندازه‌ی رسیدن به ماه دور بود: دیدنِ لبخندِ آن‌ها روی صحنه، نه از پشت صفحه‌ی شیشه‌ای و سردِ گوشی، بلکه در دنیایی که در آن کسی به او نمی‌گفت «تو داری وقتت را تلف می‌کنی».

ناگهان صدای کوبیدن در، سکوت را شکست.
«آوا! بیا پایین شام آماده است. گوشی را بگذار کنار و بیا!» صدای پدرش بود؛ مقتدر و بدون پرسش.

آوا با قلبی سنگین، گوشی را زیر بالش پنهان کرد. او با هر بار پایین رفتن از پله‌ها، احساس می‌کرد لایه‌های بیشتری از خودش را در اتاق بالا جا می‌گذارد. او باید نقشِ همان دخترِ بی‌خطر و درس‌خوان را بازی می‌کرد، در حالی که درونش، یک طوفان از استرس و آرزوهای سرکوب‌شده در حال برخاستن بود.

او می‌دانست که این جنگ، فقط میان او و والدینش نیست؛ این جنگ میان کسی است که می‌خواهد باشد، و کسی است که از او ساخته‌اند.

پایان پارت اول امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه دوست داشتین حتما لایک و فالو کنید.🥰🎀☺️
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت هــفت 𓆪 🖤🥀ات عکس را محکم در دستش گر...

#عقد_با_رئیس_مافیاعقد با رئیس مافیا پارت 28ات هنوز به صفحه‌ی...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۱مسیر مخفی روی دیوار روشن شده بو...

فاصله یک لبخند تا جنون

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌وهشتم 𓆪 🖤🥀تصویر روی صفحه ثابت ماند.اسما ...

.....پارت چهارم.....

🌱🍃 #شب،با موهای پریشانشمی ریزد بر شانه‌های تنهایی‌ام ،و تو…چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط